روایات
769 subscribers
1 photo
1 file
3 links
از هیچ.
Download Telegram
Channel created
بنجامین اَبلق، دیفن باخیا، نخلِ مرداب، فِردوس، حُسن یوسف، پِتوس، برگِ بیدی، کاکتوس‌ها و بونسای، پایین پنجره، روی زمین چیده شده بودند. هُرمِ گرمایِ اتاق و دود از پنجره‌ی باز بیرون می‌رفت و سومِ سرد و بویِ خاکِ خیس می‌اومد تو. یک هفته بود که باران یک بند میزد و کرم‌های خاکی وِیلون راه افتاده بودند روی معماری کاشی‌ها. روزِ سومِ بَست نشستنم بود، هر روز از سرِ صبح می‌نشستم پایِ ابوعطایِ شهناز تا غروب. اصلِ آهنگ را می‌زدم ولی دُراب‌هام خشک و ماشینی بود. روز سوم بعد از چهار ساعت فقط دُراب زدن بلند شدم، از لگن به پایین خواب رفته بود. رفتم جلوی پنجره. شانه‌هام را عقب کشیدم و قوزم را صاف کردم. سه تا قولنج پشت سر هم شکست. دست به کمر زدم و تا آنجا که می‌شد به عقب خم شدم، بعد به جلو خم شدم و کفِ دستم را به زمین نزدیک کردم.‌ دستم نیم متری از زمین فاصله داشت. صورتم هم‌ترازِ گل‌هام بود، با صدایِ تویِ زور، رو به برگِ بیدی گفتم:
شما حوصله‌تون سر نمیره ؟ خسته نشدین اینقد سرپا وایسادین ؟
بونسای جُنبید و کَت و کولش صدای خُرد شدنِ چوبِ خشک داد. بقیه هم انگار دیوار چهارم شکسته شده باشد، جان گرفتند و رو کردند به بونسای. بونسای سینه‌اش را صاف کرد و دستی به ریش سفیدش کشید. صدای پیر و پخته‌ای مثل صدای آرشه کشیدن روی سیمِ بمِ ویلونسل از سینه‌اش بلند شد و رو به من گفت: اهم.


@gazaafaat
چهار بار اقدام به خودکشى کرده بودم ولى هر بار انگار ناخودآگاه، یک در، برای نجات‌دهنده باز گذاشته بودم. بعد از فهمیدنِ این که این کار بیشتر توجه‌طلبی بوده، شرم‌گین و سرخورده‌تر شدم و مصمم شدم که کار را یک‌سره کنم. خودکشی را پایانِ بازِ یک زندگی می‌دیدم و میخواستم با یک پایان باز تامل‌برانگیز بشوم. به سمت ریل قطار سعادت‌شهر رفتم،‌ جایی دور از آبادی که اوقات درماندگی‌ام را آنجا می‌نشستم و بعد با ایده‌ی یک مرگ ِ با شکوه بر‌می‌گشتم. مشکل همینجا بود. خودکشی درپوشی بر زندگی بی معنی‌ام بود.
-حالا که داری می‌بازی میگی من ازین بازی خوشم نمیاد؟ مگه زندگیِ با شکوهی داشتی که میخوای مرگت هم با شکوه باشه ؟
بلند شدم و پاهایم را دو طرف ریل گذاشتم و بغلم را باز کردم و رو کردم به قطاری که هر روز همان ساعت، ساعت هفت عصر رد می‌شد. هیبتش از دور‌ که معلوم شد چشمهایم را بستم، دوباره باز کردم، مردد شدم که با چشم باز بمیرم یا بسته، بستم. از دور بوقش را سرِ من کشید. به لوکوموتیو‌ران فکر کردم، تنها شاهد مرگ من. دلم خواست شب وقتی قاشق غذا را به دهانش می‌برد، برگرداند وقاشق را توی بشقاب بگذارد و بگوید: «همش تصویرش جلو چشامه ...»
-کاش لااقل یک نفر بعد از مرگم از من یاد کند. اینکه تنها می‌میریم ترسناکش می‌کنه؟ یعنی اگر همه دور هم‌ می‌میردیم اینقدر ترسناک‌ نبود ؟
باز مچ خودم را گرفتم، چرا اینقدر توجه طلبی؟ چرا اینقدر مهرطلبی؟ صدای بوق بعدی شاید کمتر از پانصد متری‌ام بود، توی دلم خالی شده بود. پلک‌هایم را به هم فشار دادم و صورتم را برگرداندم، صدای بوق و ترمز اینقدر نزدیک بود که به صورتم می‌خورد، زانوهایم شُل شده بود.چند ثانیه‌ی ساکت، خام و سفید در مغزم گذشت. صداى بوق بعدی را از پشت سرم شنیدم. بوووو...
به پشت سر که نگاه کردم مسافرانِ قطار سر از شیشه بیرون کرده بودند و برایم دست و دستمال تکان ميدادند و من به رد دود بین پاهایم نگاه می‌کردم.

@gazaafaat
‏همه‌ی پولشان را کتاب و مزه خریدند. آمدند و در را روی خودشان چفت کردند. کتاب‌ها را وسط گذاشتند و یکی یک کتاب برداشتند. زدند به هم و گفتند به سلامتی، خواندند. کتاب دوم، به سلامتی، خواندند. کتاب سوم، به سلامتی ..زن شده بود، کتاب چهارم را وارونه گذاشت و پس نشست. مرد خواند خواند خواند...‏
خواند که خوانده باشد، خواند که تمام کند، ولی آخر سر عُق زد ...

کلمه ها را خوانده و نخوانده بالا آورد .

@gazaafaat
‏منو دیر از شیر گرفتند، به زور هم گرفتند ولی شیشه پستونک را دیگه نتونستند ازم بگیرند. تو ابتدایی مادرم سعی میکرد تو کیفم قایمش کنه و یک لیوان دیگه دَمِ دستم می‌گذاشت ولی من میرفتم از سرِ شیر آب، شیشه پستونکم را پُر میکردم و بی اعتنا به نگاه‌ها و پچ‌پچ‌ها ازش می‌خوردم. این روند سال‌ها ادامه داشت تا دیگه آن شیشه پستونک را به عنوان عضوی از متعلقاتِ من بپذیرند. چای و قهوه هم میریختم تو همون شیشه پستونک. بالغ‌تر هم شدم هنوز شیشه پستونک بود. همون شیشه پستونکی که من به‌خاطرش تو مدرسه مسخره شدم، تو خانواده تحقیر شدم، تو جامعه واپس‌زده شدم، الکُلی شدم !
الان بَغَلیِ من شده ... ‌‏
هرشب نیم بُطر میریزم تو شیشه‌پستونک و راه میفتم تو کوچه پس کوچه ها. نه زنی، نه بچه‌ای، نه کاری ... سرِ چی !؟ سرِ یک شیشه پستونک... سرِ این که بهت گفتن بَبو، محسن ببو. سر این که تو به روحِ پنهانِ اشیاء اعتقاد داری...

@gazaafaat
دیواریده

چندصد متر از آخرین دیوارهایِ شهر دور شده بودم. جایی که نگرانِ دیدن یا دیده شدن نباشم. ولی این خلوت خیلی زود شلوغ شد. به پشتِ سر که نگاه کردم، از بین گرد و غباری که بلند شده بود، دو‌ کامیون دیده می‌شد که از شهر خارج ‌شده بودند و به سمت من می‌آمدند. عملاً دیگر خلوتم به هم‌خورده بود و‌ ریتم نگاه کردنم به پشت سر تندتر شده بود. نگاهِ بعدی، هنوز تغییر مسیر نداده بودند و همچنان به سمت من می‌آمدند. نگاه بعدتر، سرها و بیل‌ها و کلنگ‌ها از توی یکی از کامیون‌ها و آجر و ماسه و سیمان از کامیون دیگر قابل تشخیص بود. کامیون‌ها به من نزدیک‌تر می‌شدند و من قدم تندتر می‌کردم .
سعی می‌کردم اعتنا نکنم و دنبال ربطی بین خودم و این همه‌ دم و دستگاه نگردم. کامیون‌ها پیشِ پای من ترمز زدند. غبار راهشان با غبار تخلیه‌ی مصالح و پایین پریدنِ کارگرها در هم شد و نمی‌گذاشت چشم چشم را ببیند .کلمات و تصاویر بریده بریده‌ای از آجر، ماسه، ملات، چارک، شاغول و دیوار دیدم و شنیدم. دری در انتها به هم خورده شد. همه چیز آرام و زلال شد. کارگرها خرسندانه در حال شمردن مزدشان بودند و من "دیواریده" شده بودم.
از بین همه‌ی دست‌اندرکاران فقط دو سه نفر هنوز مشغول نصب تابلویِ بالای در ورودی بودند که رویش نوشته شده بود : آسایشگاه روانی برگ.

@gazaafaat
اون برای من فقط یک تکه آینه بود: بیرونِ توالت، بی شباهت به هیچ کدام از شکل‌های هندسی، ولی من برای اون دلخوشی بودم؛ سنگین‌ترین مسئولیتی که تابه‌حال به بهم تحمیل شده بود. دلش به این خوش بود که وقتی من کِیفم کوک است، شبیه شکلک‌هایی بشود که من در میارم.
تا یک روز بی‌خواب و عنق رفتم جلوش، فقط از روی عادت، دهانم را باز کردم که دندان‌هایم را ببینم، دهانش را باز نکرد.
گفتم: «بازیت گرفته تو هم حالا!؟ باز کن دهنتو!»
لج کرد و مثل گفتنِ اوممم..‌. لب‌هاش را به هم فشار داد.
دست انداختم که به زور دهانش را باز کنم. فهمید جدی‌ام، می‌خواستم بفهمد که برای من فقط یک تکه آینه است، همین.
خودش را از تو دست‌هام در‌آورد و گفت «چته !؟ روانی !!» و رفت.
از اون روز تاحالا کسی توی آینه نیست، حتی یک تکه.

@gazaafaat
سُفره‌ی حجِّ اکبر منوچهری، سفره‌دارِ کوچه بود. شام همه‌ی کوچه دعوت بودند. دستِ پدرم را گرفته بودم و از بین پارچه‌نویسی‌هایِ «حجّکم مقبول» و «مقدمتان گل‌باران» و «زیارت قبول» ها و خونِ دلمه بسته‌یِ دمِ در، واردِ حیاطِ مردانه شدیم. با یک جفت چشم روی چهارتا پاچه چشم تو‌ چشم شدم تا به سی چهل جفت کفش دم در سالن پذیرایی رسیدم. برای بابام جایی بالای سفره جا باز کردند. بین دو نفر نشست، زد روی ران سمت راستی‌ش و چند کلمه احوال‌پُرسی رد و بدل کردند، برای سمت چپی‌ش هم دستی روی سینه‌اش گذاشت و‌ کمی به جلو خم شد. من هم جایی پایین سفره بین بچه‌ها نشستم.
حاجی با سرِ تراشیده و عرق‌چین سفید از در که وارد شد مهمان‌ها جلوی پاش صلوات گویان بلند شدند. حاجی با اشاره‌ی دست درخواست کرد که بنشینند و‌ خودش هم سریع جایی بین بچه‌ها، کنار من نشست.
به رسمِ احوال پرسی زد پشت کمرم و دستی هم روی سرم‌کشید.
برای بی‌بی، کفنِ متبرک آورده بود، برای مادرم چادر عربی، برای بابام ساعت سِیکو پنج، برای من هم دوربین مکه نما آورده بود.عکس کعبه بود، قربستان بقیع، مسجدالنبی، غارِحرا و دوباره کعبه. یک بطری آب زم‌زم هم سهم همه بود.
یک نفر سفره را قِل داد وسط جمعیت. هرکسی یک‌گوشه‌ی سفره را گرفت و‌کشید جلوی خودش. یکی از توی پارچ قاشق چنگال درمی‌آورد و جفت می‌کرد و جلوی مهمان‌ها می‌گذاشت‌. بشقاب‌های چلو و خورش قیمه و بعد بشقاب های‌بچه‌گانه‌ی چلو و خورش توی سینی ها دست به دست شدند و مهمان‌ها نوشابه نرسیده شروع کردند. چلو‌خورش که به همه رسید، نوشابه از بالای سفره پشت دست مهمان ها نشست. من هنوز به غذا لب نزده بودم. میخواستم اول شکم خالی یک قُلُپ نوشابه بخورم، بعد به شیشه نگاه کنم و ببینم که هنوز کُلی نوشابه‌ی سیاهِ زم‌زم هست...
نوشابه جوری بین بشقاب چلو و خورش من نشست که جوش آورد و کف و حباب تا لب شیشه رسید. چیزی نمانده بود سرریز کند.
شبنم‌ها دست به یکی کردند و یک قطره سُر خورد تا پایین.
دست بُردم به نوشابه که دست حاجی زودتر رسید و کمر نوشابه را گرفت. حاج اکبر آنی پیش‌ِ خودش ظرفیت معده‌ی من را با یک بشقاب چلو و خورش پر کرده بود و تخمین زده بود که فوقش بتوانم یک ته استکان نوشابه پشتش بخورم. دست انداخت و صندوقِ نوشابه را که نزدیک در بود جوری کشید که نوشابه‌پخش‌کن دُک زد. چشم انداخت و یک‌ نوشابه‌ی نصفه از شیشه‌های خالیِ صندوق پیدا کرد و بیرون کشید و‌ گذاشت جلوی من. همه سرشان تو بشقاب‌شان بود. صورتِ من مثل گریمِ عرق کرده شُر کرد. حاجی از ترس ترکیدنِ بغض من، دست بُرد به پارچِ آب و گذاشتش لبِ شیشه‌ی نوشابه‌ی نصفه‌. نگاهش را سریع دُور تا دُور سفره چرخاند و روی من نگه داشت، لبخند مهربانانه‌ای زد و شیشه را تا لب، پُر کرد...
سرِ ظهر بود و صاحب‌مغازه رفته بود برای ناهار. مژگان با لباسِ مدرسه از جلوی مغازه رد شد و نگاهی‌ به داخل مغازه کرد ولی تهِ نگاهش را جوری روی قابِ عکس‌ها و دوربین‌ها و سه‌پایه ها بُرد که وانمود کند اصلا متوجهِ این نیست که من همیشه سرِ ساعتِ دوازده و نیم، با میمیکِ معناداری در حال تلاش برای القای حِسّم هستم. یا نگاهِ من بازتابنده‌ی خروش درونی‌م نبود یا مژگان میخواست جَنَمِ بیشتری ببیند. خواستم کرکره‌ی مغازه را پایین بکشم و تو کوچه راه بیفتم دنبالش. باید می‌گفتم و این سنگ را از روی سینه‌م برمی‌داشتم. یعنی فُحشم هم نمیداد ؟
ولی من از پسِ بیان برنمی‌آمدم. اگر می‌رفتم به تتِه پِته می‌افتادم و بور می‌شدم. تازه پایین کشیدن کرکره ممکن بود کلی عقوبت داشته باشد. عمداً اینقدر دل‌دل کردم که دیگر اگر می‌رفتم هم نمی‌رسیدم. من آدم حرف زدن نبودم. لُنگ برداشتم و الکی بنا کردم به برق انداختن شیشه‌ی ویترینِ تمیز که حواسم را پرت کنم. حواسم را پرت کردم رفت، رفت، رفت...
خورد به قاب عکس پدرِ مرحومِ صاحب‌مغازه و قاب افتاد و شیشه‌ی قاب، خُرد و خاکشیر شد. پیرمردِ سیاه و سفید، با گونه‌ی تو رفته‌ای که انگار چیزی می‌مکید، سبیل هیتلری و کلاه شاپو و کراواتِ پهن، از توی قاب شکسته اَخم کرد و خواست فحش را بکشد به من و بگوید که: «تُخم جن ! من چرا باید تاوان کف کردنِ شاش تورو بدم؟!» ولی یک نگاه به دور و برش انداخت و دید که قاب دورش نیست، پشت شیشه هم نیست ! اخمش را جمع کرد و حواسم را به دندانهایش گرفت و دوید طرف من. انداختش جلوی من و دمش را در هوا می‌چرخاند. یعنی بازی؛ تو پرتش کن ،من برم بیارم.

@gazaafaat
‏یک آگهیِ مفقودی ِ مبسوط :
صاحبِ عکسِ فوق، ابوذر بهزادی، ۳۰ ساله، ساکنِ شیراز، در تاریخ ۲۴ آذر ۹۹، منزل را به قصد آموزشگاه موسیقی(حوالی اِرَم)ترک‌ کرده و تاکنون مراجعت ننموده است.لطفا در صورت مشاهده و شناساییِ نام‌برده با شماره تماس‌های ذکر شده در پایین تماس بگیرید و دلبستگان ‏او را از نگرانی رها سازید.
قابل ذکر است نام‌برده هیچ گونه مدرک شناسایی به همراه ندارد و احتمالا از به‌یادآوری و تشخیصِ هویت خویش عاجز است. او پیراهنِ کَمِل خاکستری و شلوار کتانِ کرم رنگ به تن دارد. فوق‌الذکر به دلیل فشارِ زیادِ پایان‌نامه، موهایش از عکسی که مشاهده
‏می‌نمایید، تُنُک تر و جُثه‌اش تکیده تر شده. نام برده بعد از بازگشت از مرکز اسناد و‌ کتاب‌خانه‌ی ملی شیراز در ساعت سه‌ی بعد از ظهر و تعجیل برای به موقع رسیدن به کلاس موسیقی، در فرصتِ دو ساعته‌ی خود به خانه‌اش واقع در فردوسی رفته و بدون سلام و علیک با هم‌خانه‌ی خود (سعید، دانشجوی دکتری علوم سیاسی)، دفتر و دستک خود را همان دمِ در پرت کرده و با کفش، مسیرِ دم در تا یخچال را از روی فرش طی کرده و فحش خورده. اعتنا نکرده و از فرط گرسنگی و ضیقِ وقت، یک نصفه نان برداشته و نصف بشقابِ حاوی حلوا را یک‌جا لقمه گرفته، بلعیده و با یک استکان چایِ تریاکی
‏سرد، به زور پایینش داده. سریع دفترنُت باز کرده و قصد کرده حداقل یک دور، قبل از کلاس، تمرینِ هفته‌ی قبل "رِنگ ِ پریچهر و پریزادِ درویش خان" را بنوازد و برود. متاسفانه بلافاصله پس از شروع و نواختن چند نتِ اول دچار دل دردِ شدید شده و عرق سردی بر پیشانی‌اش می‌نشیند. ولی تا پایانِ ‏رِنگ رفته و بعد جمع کرده که به کلاس برود. سعید، هم‌خانه‌ی او، اظهار داشته که از جمع کردنِ دفتر نُت و به دوش گرفتنِ سه‌تار تا پیمودنِ مسیر اتاقش تا دمِ درِ حیاط، ابوذر بهزادی (مفقود) حدیثِ نفس کرده و از جریانِ سیالِ ذهنِ او چنان می‌شد برداشت کرد که:
‏«با مادرِ خود روبوسی و خداحافظی کرده و قصد میکند دِینش، یعنی پیاده رفتن به کربلا را ادا کند - از سوپری محل، سوسیس و تخم مرغ خریده و کارت کشیده ولی موجودی نداشته-گُلِ نرگس در کورست خودش می‌ریخته تا حین هم‌آغوشی با اَجَل بوی مطبوعی بدهد- به پزشکی قانونی نامه نوشته و علتِ ‏خودکشی‌اش را گُنگ بودِن عدد پی (۳.۱۴)اعلام کرده- خودش را دیده ولی سریع رو برگردانده که دیده نشود- از رفتن به خانه‌ی سالمندان امتناع کرده و گفته که فرزندانش را نه این دنیا می‌بخشد و نه آن دنیا - به یک شماره که از پشتِ در توالتِ پارکِ میدان ولیعصر برداشته بوده، زنگ می‌زند و نرخ را می‌پرسد - به بازار ماهی فروش‌های کنار اسکله ‏می رود و خریدار داستان زندگی جاشو ها به عنوان پیرنگ داستان به قیمتی توافقی می شود- ماهرخ شخصیت خیالی دوران کودکی اش را می بیند و ابراز دلتنگی و گلایه‌مندی کرده ولی ماهرخ با یک‌ مُشت قندی که به دور از چشم والدین به او‌ می‌دهد، رفع کدورت می‌کند.»
هم‌خانه‌ی مفقود اضافه کرده که در آخر هم علی‌رغم متذکر شدنِ این که حلوایی که به اشتباه خورده، حلوایِ گُل(ماریجوانا) بوده و او را شدیداً از ترکِ منزل منع کرده، ‌‏مفقود زیر بار نرفته است و ادعا کرده که
"این تازه خودِ واقعیِ من است"
- بال زده و‌ از پنجره منزل را ترک کرده است.

@gazaafaat
"ساعت سه بود،
ساعت سه برای هرکاری که آدم می‌خواهد بکند یا خیلی زود است یا خیلی دیر."
با محسن، ‏دمِ در توی ماشین نشسته بوديم. بخاری روشن بود و موزیک فضای خالیِ بینِ نگفتن‌هامان را پُر می‌کرد.
گفت: «بریم یه چرخی بزنیم ؟»
گفتم: «بریم، از هیچی که بهتره.»
استارت را که زد بعد از ده دقيقه سر جاده‌ی بیمارستان‏ قدیم بود ،گذارم تاحالا به این جاده نیفتاده بود جز روز تولدم، که پس از متولد شدن در بیمارستانِ پانصد دستگاه، بیمارستانِ قدیمِ فعلی، توی بغل مادرم تا خانه طی کردم. یک ساعت رانندگى کرديم، جاده همه جاش يک شکل بود، مثل اينکه يک قاب عکس جلوت باشد و به سمتش بروی، ولی نرسی. کم کم تصوير يک مردچهارشانه‌ی آفتاب سوخته که به چوب‌دستی‌ش تکیه داده بود به ما نزدیک شد، گوسفندهاش پایین جاده بودند و خودش کنار‏ آسفالت ایستاده بود. نزدیک‌تر که شدیم دیدیم روی نگاهش به ماست، شیشه را پایین دادیم، لبخندی زد و به رسم سلام علیک سری تکان داد.
گفتم:«خدا قوت، ته اين جاده به کجا ميرسه ؟»
لبخندش پهن‌تر شد و گفت:« بن بسته... ! »
ما هم خنديديم. کوچه‌ی بن‌بست دیده بودیم. جاده‌ی بن‌بست نه. رفتیم.
چندصد متر تصویر جاده‌ی بی‌هیچ چیز و بعد یک پیچ و بعد پهلوی یک خانه‌ی کلنگی. مثل اينکه خانه رو از بالا گذاشته باشند سر راه. مکث کردیم. نظر نداده برگشتیم. یارو را دوباره این بار سمت شاگرد دیدیم. پیش پاش نیم‌چه ترمزی زدیم و خداقوت گفتیم. برگشت که: «خیر پیش، می‌بینیم همو ...» و تا پیدا شدن زردی دندان‌هاش خندید.
توی آینه بغل تصویرش توی گرما عین آبرنگ پخش شده بود. برگشتن ما عین نگاه کردن به یک نگاتیو بود از یک ور دیگر. بعد از یک ساعت کم کم تصوير يک مردچهارشانه‌ی آفتاب سوخته که به چوب‌دستی‌ش تکیه داده بود به ما نزدیک شد، گوسفندهاش پایین جاده بودند و خودش کنار آسفالت ایستاده بود. ما ساکتِ ساکت... فقط شيشه را پایین دادیم ...‏سر تکان داد، تا آمدیم بگوییم ... وسط حرفمان آمد و گفت:
« گفتم که، بن بسته.»

@gazaafaat
‏اشکان بچه‌ی ریزجُثه، آروم و سر به راهی بود ولی درسش خوب نبود. به زور سیکل گرفت. اون هم بهش دادند، چون باباش معلم مدرسه‌مون بود. همون سال هم بود که یهویی استخون ترکوند و هیکلی شد. اول تو روی بابای خودش وایساد گفت که می‌خواد ترک تحصیل کنه، موفق به جلبِ رضایت باباش که نشد، همه‌ی شیشه‌های خونه‌شون رو خُرد کرد. کم‌کم زنجیر ساچمه ای و پنجه بوکس به متعلقاتش اضافه شد. افغانی‌هارو با زنجیر میزد و پول نون خشکشون رو‌ می‌گرفت و باهاش عرق می‌خرید. زیاد عرق می‌خورد چون بهش دل‌و‌‌جرات میداد. رفت با رنگ رو‌ دیوار مدرسه‌مون زیر "بالوالدینَ احسانا" نوشت: «داییت سه بُتر بخوره آخ نمیگه»
توی اون سن، با همین زورگیری‌ها موتور هم خرید. به همه گفت بهش بگن اشکان لاتوری، معنیش هم نمیدونست. فقط می‌خواست اسمی بشه. بعد پیش خودش فکر کرد که اینا پیزوری بازیه ،کله کرد برای علی بنگی، که هم دو سه سالی از خودش بزرگتر بود، هم زرنگِ کوچه بود.
هر دوتاشون غروبش تا اینجا عرق خورده بودند که پاشون سُست نشه. علی بنگی که دست به کارد شده بود، اشکان وسط بلوار لخت شده بود و سینه‌ش رو داده بود جلوی علی. گفته بود:«تخم بُوات نیستی اگه نزنی !»
علی بنگی ازون ناشی‌تر، عدل زده بود تو شاهرگش. اشکان رفت تو کما ، علی بنگی هم یه مدت نگه داشتن تا هجده سالش بشه.
زندگی این آدمو از وقتی قد کشید انگار زدن رو دُور تند. این تعددِ رویداد در عرض دو سال، انگار داشت از جیره‌ی رویداد‌‌های آینده‌ش می‌خورد. انگار چراغی که فیتیله‌ش رو داده باشن بالا ،گُر گرفت، سوخت سوخت سوخت ، دوده زد، دوسالی هم توی کُما پِت پِت کرد و خاموش شد .

@gazaafaat
تماس گرفتم و آشنایی دادم تا وقتی مقرر کنیم. خواستم مَظنّه را هم برآورد کرده باشم، گفتم:
« عذر میخوام، هزینه‌ش چجوریه ؟ یعنی ... چند میگیرد شما ؟»
گفت: « ما ؟ مگه چند تا میخوای ؟ »
گفتم: « منظورم از شما، خودِتونه. یک ساعت پیشِتون باشم چقدر میشه ؟ »
مبلغی که گفت بیشتر از کلِ پس انداز من بود. نمی‌دانم جای چانه زدن داشت یا نه ولی چانه زدم، نمی‌پذیرفت.
گفتم :« صلاح می‌ریم حالا، شما فقط راندِوو رو بگین من بیام، به تفاهم می‌رسیم بالاخره ».
گفت:«به تفاهم می‌رسیم چیه ؟ مگه می‌خوایم ازدواج کنیم ؟ »
« اتفاقا من گل و شیرینی هم میارم»
« لازم نکرده، پولِ همون گل و شیرینیو بده به خودم بجاش چونه نزن .»
آدرس را پرسیدم و قطع کردیم.
دوش گرفتم و صورتم را صفا دادم. چند تا پِیک پشت سر هم(شکم خالی) خوردم و بغلی را هم پُر کردم و راه افتادم. تو راه یک جعبه نان خامه‌ای گرفتم و دوتاش را توی قنادی خوردم. از دست‌فروشِ پشت چراغ قرمز هم یک دسته نرگس گرفتم.
با شش هفت دقیقه تاخیر، پشت در بودم.
در زدم، زن باز کرد. خوش بر و رو بود و تازه جوانی‌اش جا افتاده بود. ملاحتِ چشم‌هایش از پسِ دریدگیِ کلام و حتی سورمه‌ی شدیدی که کشیده بود‌ هم ابرازِ مظلومیت و معصومیت می‌کرد.
جعبه‌ی‌ شیرینی را روی جاکفشی گذاشتم و گل را به سمتش دراز کردم. خم شده بودم و داشتم بند کفشم را با یک دست باز می‌کردم. آن یکی دستم توی هوا مانده بود که دسته‌ی نرگس را گرفت.
گفت:«اینو چیکارش کنم؟»
گفتم:« عذر میخوام، پالتومو کجا می‌تونم بذارم ؟»
«بذارش اونجا رو دسته‌ی مبل»
پالتویم را در آوردم و اجازه گرفتم که سیگار بکشم.
نرگس‌ها همان‌طور دستش مانده بود.
یک قلپ سر کشیدم و سیگار.
سرپا و بلاتکلیف با گل ایستاده بود.
گفت: «میگم اینو چیکارش کنم ؟»
گفتم: «بذارش تو یه شیشه آب، شب که میخوای بخوابی بذار بالا سرت. من خودم عاشق نرگسم، بعدشم یاس »
بغلی‌م را درآوردم و تعارف کردم. با اشاره‌ی دست امتناع کرد و به آشپز خانه رفت. با کوزه‌ی قلیانی که گل‌ها توش چیده شده بود برگشت و گذاشتش روی اُپن و حتی یک بار هم بویشان نکرد.
گفت:« خیلی هم وقت نداریا شادوماد، دست بجنبون.»
گفتم:« سخت نگیر... با رستم که نمیخوای بخوابی.. »
به سمت اتاق خواب رفت و حین رفتن دست‌هایش را از پایین، پشتِ کمرش برد و قفل سوتینش را باز کرد.
یک قلپ دیگر خوردم و پُک آخر را زدم. جوراب‌ها را کندم، پیراهنم را درآوردم و به سمت اتاق خواب رفتم. طاق باز، با آخرین تکه‌ی لباس زیر، روی تخت ولو‌ شده بود. پاهایش را حالت زایمانی باز گذاشته بود و مجله‌ی زنِدگی سبز را ورق می‌زد. لبه‌ی تخت نشستم.
من باب تلطیف فضا و دُور زدنِ شَرم خودم، لحنم را فکاهی کردم و گفتم:« آموزشش هم هزینه‌ی مازاد داره ؟»
مجله‌اش را بست و نمایشی روی پاتختی کوبید تا طغیانش را علنی کرده باشد. حواسم به پوسترهای روی دیوار بود.
یک پوستر از داریوش بود، یکی از گوگوش، یک عکسِ آنالوگِ از یک دختر‌بچه‌‌ با گره‌ی روسریِ کج، توی بغلِ پدرش که پیراهن یقه خرگوشی و شلوار بیتل پوشیده بود. دختر توی عکس لُنج کرده بود و یک سبزه‌ی روبان‌پیچ را توی دست‌هاش گرفته بود- پوستر فروغ فرخزاد و یک آهوی کوبلن دوزی شده‌ ... داشتم بقیه تابلوها را از نظر می‌گذراندم که شاکی‌تر گفت :
« امشب قراره خاله بازی کنیم ؟! » و پاهایش را جمع کرد توی خودش.
سر از قابها برگردانده بودم. کمی به سمتش سُریدم. بازویش را لطیف گرفتم و سعی می‌کردم با لبخند و چشم توی چشم شدن باهاش، روراست بودنم را نشان بدهم. کلمه‌ ای در نیامد، در عوض بغلی‌م را به سمتش گرفتم.
با اکراه گرفت و یک قلپ خورد. نفسش را هوف بیرون داد. کمی سکوت شد. پایش را تا تماس ساقش با بدنم سُر داد. به پوزخندی که حالا بوی کنیاک هم می‌داد یک خب گشاد گفت.
دیدم خاکشیرمزاجی من آن چنان بابِ طبعش نیست.
خواستم توجیه و دلیلی سرِ هم کنم. همانطور که بازوش توی دستم بود، خاضعانه گفتم: «خانم جان، تصدقت، من نابلدم. راستش من دارم این داستانو می‌نویسم. گفتم برای جزئی‌‌نگری و جزئیات‌نگاری دقیق‌تر، شیئیت بخشیدن به فضا، لمس قضیه یه بار خودم بیام ببینم چجوریه. وگرنه نیومدم کُلنگ بزنم که، هی میگی علی یارت، دست بجنبون ! » شروع کردم پِیرنگ داستان را برایش تعریف کردم. بغلی کلا دست خودش بود. نرم‌تر شده بود. گرم هم شده بود، هم از داستان و هم از کنیاک. بعد از چند تا قلپ ،خون زیر پوست گونه هایش که رفت، بیست سالش شد. با یک جَست از تخت بلند شد و رفت. چند دقیقه بعد با یک لباس خوابِ ساتنِ بلندِ صورتی چرکِ جلوباز و یک دسته کاغذ برگشت. کاغذ ها را روی تخت ریخت و خودش را مِی‌زده و تَردماغ