تغییر موضع دادم. لحنمو خودمونی تر کردم و گفتم: «منو یاد زوربای یونانی میندازی تنگسیری. عیب از مائه که میخوایم پامون یه جایِ سفت باشه. ولی کو جای سفت ؟ همه چی دستآویزه. حقیقتا منم ته دلم آرزوم بود جای تو باشم. »
از توی خودش کشیدمش بیرون. نذاشتم عمیق بشه. یک قلپ از چایی من خورد،صورتش باز شد، پرسید: « زوربا کی هست ؟»
از توی خودش کشیدمش بیرون. نذاشتم عمیق بشه. یک قلپ از چایی من خورد،صورتش باز شد، پرسید: « زوربا کی هست ؟»
♾️
آقای دال دکمههای کتِ خاکستریاش را باز کرد و آرنجها را روی میز گذاشت، دستها را ستونِ چانه کرد و با خوشروییِ آبکی و کلی لفت و لعاب دادن و کادوپیچ کردنِ تیشهای که میخواست به ریشهی اِدراک من بزند اعلام کرد که « ارتباط شما با واقعیت کمرنگ شده". » احتمالا منظور دقیقترش این بود که شما درکی از واقعیت ندارید. این جمله شروعِ اظهار نظرِ کارشناسانهی آقای دال، بعد از یک ساعت شرح حال من بود. حین این یک ساعت که من شرح حال میدادم آقای دال، دالِ بر موجه بودن اوضاع و احوالم فقط سر تکان میداد و یادداشت برمیداشت. این وسط برای تکمیل پرونده و دقیقتر شدن، سوالاتی هم میپرسید. غوص کرده بودم توی خودم و برای احوال مغشوش و غیرقابل وصفم دنبال کلمه میگشتم. هرچیزی که از نهاد برمیآمد را میگفتم. چیزهایی که بیشتر نشخوار فکری بود را خودم هم داشتم برای اولین بار از زبان خودم میشنیدم. هرچه حرف میزدم ذهنم زلال تر میشد و همین که آقای دال سر تکان میداد کفایت میکرد. درون خودم را شفافتر میدیدم، پیدا کردن کلمه راحت تر شده بود، توی همین یک ساعت. همزمان با این احساس خوشایند یک ترس هم توی من رشد میکرد. میترسیدم فردا روز باز خماری بکشم تا با یک آدم واقعی و غریبه حرف بزنم. ولی آن اظهار نظر کارشناسانه زیر پایم را خالی کرد. همیشه از بروز چیزهایی که مثل خاکشیر توی آب توی سرم میچرخید و هیچ وقت هم تهنشین نشد میترسیدم. فقط همین یک بار درِ دلم را باز کرده بودم که بعدش هم پشیمان شدم. سقوط کردم توی همان سیاهچالهی قبل.
گفتم:«آقای دال به نظر من رنج واقعیه. مثل ترس. وقتی میترسی حتی اگر چیزی هم نباشه خود ترس هست. »
حال حرف زدن نداشتم بلند شده بودم قید مشاوره را بزنم آقای دال از پشت میز بلند شد. به زور لبخندِ کاریاش را روی صورتش نگه داشته بود ولی هرچه تلاش میکرد لبخند دیگر روی صورت نمینشست. یک لیوان آب برایم ریخت و روی کاناپه کنارم نشست. یک قلپ آب خوردم و گلهمند و غرولندوار ادامه دادم
« این همه آدم با من درگیرن، من صبح میرم و کارهای بانکی یک شرکت بیمه رو انجام میدهم، با این حساب هر روز تا ده یازده صبح که کارم تموم بشه با چهل پنجاه نفر سر و کار دارم. ارتباط با واقعیت از این پر رنگتر ؟»
«منظورم اینه که به هرچیزی که فکر میکنید قطعیت ندید...»
فکر کرد که این حرف هم به اشتباه زده و دنبال جملهی بعدی گشت. از هرچه تئوری خوانده بود دست شست و فقط خواست من را راضی نگه دارد، انگار داشت وسط دعوا یک نفر را آرام میکرد. منشی در زد و خواست وقت بعدی را گوشزد کرده باشد. دکتر دال نگاهی به ساعت کرد و وقت بعدی را به نیم ساعت بعد موکول کرد.
«از دوست و آشنا، علایق و سلایقتون بگید، کجا زندگی میکنید ؟»
« اینجا هیچ دوست و آشنایی ندارم، توی یک انباریِ بیست متری بالای پشت بومِ یک آپارتمان زندگی میکنم ساکنین آپارتمان رو هم نمیشناسم. تو همین اتاق یک دستشویی، یک گاز، و چند دست رختخواب و تشک هست که توی روز به عنوان پُشتی استفاده میکنم. وقتی از کار برگردم یا اونجا نشستهم، یا بیرون در حال قدم زدنم. که البته همهجای پشت بوم با کولر و اسباب اثاثیه ساکنین پُر شده. »
«چرا توی خیابان قدم نمیزنید ؟»
«اگر توی خیابون قدم بزنم بعدش هم باید روی پشت بوم قدم بزنم تا آن چیزهایی که توی خیابان دیدهم رو علاوه بر چیزهای قبلیم پشت سر بگذارم.»
«چطور میتونید تو یک وجب جا این همه چیز را پشت سر بگذارید ؟» حرفش را به شوخی چاشنی کرد.
اعتمادبه نفس از دست رفتهاش باز داشت برمیگشت،
برگشت پشت میز.
آقای دال دکمههای کتِ خاکستریاش را باز کرد و آرنجها را روی میز گذاشت، دستها را ستونِ چانه کرد و با خوشروییِ آبکی و کلی لفت و لعاب دادن و کادوپیچ کردنِ تیشهای که میخواست به ریشهی اِدراک من بزند اعلام کرد که « ارتباط شما با واقعیت کمرنگ شده". » احتمالا منظور دقیقترش این بود که شما درکی از واقعیت ندارید. این جمله شروعِ اظهار نظرِ کارشناسانهی آقای دال، بعد از یک ساعت شرح حال من بود. حین این یک ساعت که من شرح حال میدادم آقای دال، دالِ بر موجه بودن اوضاع و احوالم فقط سر تکان میداد و یادداشت برمیداشت. این وسط برای تکمیل پرونده و دقیقتر شدن، سوالاتی هم میپرسید. غوص کرده بودم توی خودم و برای احوال مغشوش و غیرقابل وصفم دنبال کلمه میگشتم. هرچیزی که از نهاد برمیآمد را میگفتم. چیزهایی که بیشتر نشخوار فکری بود را خودم هم داشتم برای اولین بار از زبان خودم میشنیدم. هرچه حرف میزدم ذهنم زلال تر میشد و همین که آقای دال سر تکان میداد کفایت میکرد. درون خودم را شفافتر میدیدم، پیدا کردن کلمه راحت تر شده بود، توی همین یک ساعت. همزمان با این احساس خوشایند یک ترس هم توی من رشد میکرد. میترسیدم فردا روز باز خماری بکشم تا با یک آدم واقعی و غریبه حرف بزنم. ولی آن اظهار نظر کارشناسانه زیر پایم را خالی کرد. همیشه از بروز چیزهایی که مثل خاکشیر توی آب توی سرم میچرخید و هیچ وقت هم تهنشین نشد میترسیدم. فقط همین یک بار درِ دلم را باز کرده بودم که بعدش هم پشیمان شدم. سقوط کردم توی همان سیاهچالهی قبل.
گفتم:«
« این همه آدم با من درگیرن، من صبح میرم و کارهای بانکی یک شرکت بیمه رو انجام میدهم، با این حساب هر روز تا ده یازده صبح که کارم تموم بشه با چهل پنجاه نفر سر و کار دارم. ارتباط با واقعیت از این پر رنگتر ؟»
«منظورم اینه که به هرچیزی که فکر میکنید قطعیت ندید...»
فکر کرد که این حرف هم به اشتباه زده و دنبال جملهی بعدی گشت. از هرچه تئوری خوانده بود دست شست و فقط خواست من را راضی نگه دارد، انگار داشت وسط دعوا یک نفر را آرام میکرد. منشی در زد و خواست وقت بعدی را گوشزد کرده باشد. دکتر دال نگاهی به ساعت کرد و وقت بعدی را به نیم ساعت بعد موکول کرد.
«از دوست و آشنا، علایق و سلایقتون بگید، کجا زندگی میکنید ؟»
« اینجا هیچ دوست و آشنایی ندارم، توی یک انباریِ بیست متری بالای پشت بومِ یک آپارتمان زندگی میکنم ساکنین آپارتمان رو هم نمیشناسم. تو همین اتاق یک دستشویی، یک گاز، و چند دست رختخواب و تشک هست که توی روز به عنوان پُشتی استفاده میکنم. وقتی از کار برگردم یا اونجا نشستهم، یا بیرون در حال قدم زدنم. که البته همهجای پشت بوم با کولر و اسباب اثاثیه ساکنین پُر شده. »
«چرا توی خیابان قدم نمیزنید ؟»
«اگر توی خیابون قدم بزنم بعدش هم باید روی پشت بوم قدم بزنم تا آن چیزهایی که توی خیابان دیدهم رو علاوه بر چیزهای قبلیم پشت سر بگذارم.»
«چطور میتونید تو یک وجب جا این همه چیز را پشت سر بگذارید ؟» حرفش را به شوخی چاشنی کرد.
اعتمادبه نفس از دست رفتهاش باز داشت برمیگشت،
برگشت پشت میز.
از جلوی خانه شان که رد میشدم مرغ عشقم را توی مشتم میگرفتم و مشتم را توی جیب شلوارم میبردم و چشم به در با قدم های تند رد می شدم. از در که رد میشدم دیگر به پشت سر هم نگاه نمی کردم و قدم تند تر میکردم تا به خانهی خودمان برسم. همین دوجملهی "ما آمدیم، شما نبودید ... " که روی درِ خانه شان با فونت و دست خط قشنگ نوشته شده بود میگفت دختربچهی آن خانه با منی که لباسهایم همیشه صرفا با در نظر گرفتن جنس و عمر پارچه خریده میشد فرق دارد. کامارویِ دو درِ قرمز رنگ مهمانشان هم که چند ماه یک بار جلوی خانهشان پارک میشد دیگر حجت را بر من تمام میکرد. جنگ صاحب این خانه، حبیب را مجبور کرده بود قید لِین خودشان را بزند و همسایه ما بشود. جنگ انگشتهای دست و پای راست حبیب آبادانی را لم کرده بود ولی این آدم هر غروبِ تابستان، مسیر درِ خانه تا سر کوچه را با عصا دستیِ چوبی و لباسهای تمیز و اتو کشیده و البته عینک آفتابی، با طمانینه قدم میزد. به معنی حقیقیِ قدم زدن. وگرنه ما صرفا راه می رفتیم برای رسیدن به جایی. مسیر درِ خانه تا سر کوچه شاید هفتاد هشتاد متر بیشتر نبود ولی حبیب با همین مسیر لاس میزد. عصا جلو میرفت، پای راست کشیده میشد تا نزدیک عصا و پای چپ با یک جستِ ریز می آمد کنارشان. این میشد یک قدم. همین ریتم تکرار میشد و هر چهار قدم می ایستاد و نفس چاق می کرد. بعد زنش می آمد یک چهارپایهی تاشو سر کوچه میگذاشت و حبیب می نشست و کلمهی قدردانیاش را با حرکات تشدید شده و فشار لب ادا میکرد تا زنش لبخوانی کند و دستی تکان بدهد و برود. می نشست و تسبیح میگرداند و به همسایه ها، بچههایی که مشغولی بازی بودند، به تردد کوچه نگاه می کرد. یک بار دلم خواست بابای من هم کسی باشد که تسبیح میاندازد ولی جواب «تسبیح برا اونایی هست که بیکارن» مجبورم کرد قانع شوم. راست هم میگفت، من هیچوقت بیکار ندیدمش. عصر هم که از سر کار برمیگشت اگر نایی برایش مانده بود خودش را به یک کار در خانه مشغول می کرد تا شام بخورد و بخوابد و روزش تمام بشود. میگفت از بچگی روال زندگیاش همین بوده برای همین تاب بیکاری ندارد. ما را هم به همین روال عادت داده بود. یعنی کار کردنِ من_ هم چیزی بود که پدرم صلاح می دید و هم نیاز مالی مستلزم می کرد. همیشه این تفاوتها به چشمم میآمد و فکر میکردم چیزی شبیه به اختلاف طبقاتی یا وضع مالی بهتر باعث میشود که حبیب مثل بچهای که تازه راه افتاده باشد از راه رفتن لذت ببرد، یا از تغییرات ظاهری درخت نارنجشان خبر دار باشد ولی ما همهی دغدغههامان به امرار معاش ختم بشود. ولی وضع مالیشان هم آنچنان خوب نبود. مستمری مختصری از بنیاد جانبازان میگرفتند ولی لباس های زینب، دختر حبیب همیشه نو و فیت بود ولی لباس من وقتی نو بود بزرگ بود و وقتی اندازه میشد دیگر کهنه شده بود. همیشه این حس برتری آنها یا خودحقیر پنداری در مقابل آنها من را میترساند. شاید همین باعث می شد که من دوست نداشتم قضیهی فال فروختنم را کسی مخصوصا زینب که همسن من هم بود بفهمد. همانطوریش هم زیاد با ما [بچههای کوچه] بازی نمی کرد و من شانس کمی برای چشم تو چشم شدن باهاش داشتم. هرچند از همین نگاه مستقیم هم میترسیدم. ظهرها که من از حافظیه بر میگشتم همهی همکلاسی ها ناهار خورده بودند و داشتند مسیر مدرسه را سلانه سلانه قدم میزدند. توی راه هم بچهها گه گداری من را می دیدند و میگفتند: «خسروی مگه نمیای مدرسه ؟ »و من همانطور که مرغ عشق توی دستم چلانده میشد چیزهایی سرِ هم میکردم و رد میشدم .تابستان ها راحت تر بودم. مسافر زیاد تر بود، من تا ظهر فالها را فروخته بودم و بعد ظهر توی کوچه پلاس بودم یا وقتی شیفت صبح مدرسه بودم هم باز بد نبود. دیگر سر حوصله ناهار را میخوردم و تا قبل غروب فالهام تموم شده بود و چند ساعتی قبل از تاریکی، تا قبل ازین که یکی یکی مادرها بچه هاشان را صدا کنند توی کوچه بودم. این آخری ها یک حقهای سرهم کرده بودم. مینشستم تعبیر فال ها را میخواندم و آنهایی که خبر از رسیدن مسافر و بهبودی حال بیماران و وصال میداد را جدا میکردم و بقیه که چنگی به دل نمیزدند مثل شنیدن خبر ناخوشآیند، توصیه به صبر یا منع کاری که پیش گرفتهاند را در جیبم میگذاشتم. با این حساب مرغ عشق به هر کدام نوک میزد، صاحب فال مُشتلقی هم به من می داد. یک بار که همان جلوی حافظیه نشسته بودم و داشتم فال ها را سوا میکردم، مصطفوی که خودش بساط همه چیز از بلال گرفته تا بادکنک و فرفره داشت من را دید و تا آخرش را خواند. وقتی یک دسته مسافر خارجی داشتند از حافظیه بیرون میآمدند و همهی بساطیها هجوم بردند چیزی بفروشند، سرش را نزدیک گوشم آورد و یواش گفت :« میگن خوب نیست ، میگن هر کی فال بدو برا خودش نگه داره ،همون به سرش میاد ...» به ظاهر اعتنا نکردم ولی دلم ریخت و هر اتفاق بدی که ممکن بود پیش چشمم
آمد... هرچند بعد از آن دیگر فال سوا نکردم ولی همیشه منتظر اتفاقی بودم. هر واقعهی ناگوار ممکنی را برای خودم و خانواده ام تصور میکردم. دائم تلاش می کردم به این موضوع فکر نکنم ولی دامنهی اتفاقات احتمالی ذهنم گستردهتر می شد.
آن هفته شیفت صبح بودم و بعد ظهرها جلوی حافظیه بودم .پنج شنبه غروب بود و از روزهای دیگر هفته شلوغ تر بود. این باعث میشد که سر من هم به کار گرم باشد و کمتر به این قضایا فکر کنم که یک آن تنها اتفاقی که تصور نمیکردم به وقوع پیوست و انگار یک سطل آب سرد روی من ریختند. اشک توی چشمهام جمع شد و به مصطفوی نگاه کردم و توی دلم صدتا فحشش دادم. ولی دیگر کار از کار گذشته بود. زینب با خانواده و مهمانهایشان داشتند به سمت در حافظیه می آمدند و چشم زینب به مرغ عشق و فالهام بود.
آن هفته شیفت صبح بودم و بعد ظهرها جلوی حافظیه بودم .پنج شنبه غروب بود و از روزهای دیگر هفته شلوغ تر بود. این باعث میشد که سر من هم به کار گرم باشد و کمتر به این قضایا فکر کنم که یک آن تنها اتفاقی که تصور نمیکردم به وقوع پیوست و انگار یک سطل آب سرد روی من ریختند. اشک توی چشمهام جمع شد و به مصطفوی نگاه کردم و توی دلم صدتا فحشش دادم. ولی دیگر کار از کار گذشته بود. زینب با خانواده و مهمانهایشان داشتند به سمت در حافظیه می آمدند و چشم زینب به مرغ عشق و فالهام بود.
مُردهی اولی که الیاس شُست، به حساب خودش از رویِ رفاقت بود. هردوشان الیاس بودند، صبح سر یک کوچه منتظر سرویس کارخانه میایستادند و هر دو هم رانندهی لیفتراک بودند. صبح روزی که الیاسِ مرحوم به سرویس نرسید، رفیقش سرویس را تا آنجا که بیحوصلگی سر صبح کارگرهای کارخانهی آزمایش مجال میداد نگه داشت. آخرین نگاه را به تهِ کوچهی روبرو انداخت و سوار شد. غروب که سرویس همانجای صبح پیادهش کرد، الیاس چند بار دستش را جلوی صورتش تکان داد و چشمهایش را تنگ تر کرد تا از پس غبار مینی بوس چیزی ببیند، ته کوچه سیاه میزد.
بغچهی لباس کار را زیر بغل محکم کرد و دوقدم جلو یک قدم عقب سمت خانهی رفیقش رفت. رفت و آمد آدم های سیاه پوش که واضح تر میشد و صدای قرآنی که از دور با باد آورده میشد دلش را خالی میکرد. قدم تند تر کرد و جلوی پارچهی سیاه جلوی خانه ایستاد. میخِ پارچهی سیاهِ دو در دو شد. تردد آدمها و سر و صدای اطراف پس زمینهی تصویر سیاه بود.
سهتا صغیر الیاس پشت سر عموی کوچکترشان سیروس- که برای سوم و هفتم و چهلم برادرش کلی تک و دو کرد و غروب روز چهلم که روسری سیاه زن برادرش را درآوردند از او خواستگاری کرد و کشیده خوررد- از در بیرون آمدند. عموی بزرگترشان کسرا هم پشت سر آنها با چشمهای نم و سرخ بیرون آمد دم در ایستاد و برای هرکسی که از خانه بیرون میرفت دستی روی سینه میگذاشت و خم میشد، دستی به سر تهتاقاری کشید و سیروس بچهها را برد.
هر ماشینی که جلوی در ترمز میزد زنی اول جیغ میکشید، بعد خودش را روی زمین میانداخت، بعد کسی زیر بغلش را میگرفت و داخل میبرد. هر نفری که به خِیل زنانِ گریهکنِ توی خانه اضافه میشد صدا بلند میشد. الیاس به خودش که آمد دید بلاتکلیف جلوی در ایستاده و منتظر است کسی او را به جا بیاورد. سی و شش هفت سال عمر کرده بود و تا آن موقع مرگ را اینقدر از نزدیک ندیده بود. کنار در رفت و شانهبه شانهی کسرا ایستاد. دنبال کلمه گشت تا چیزی به عنوان تسلیت به او بگوید، چند کلمه زیر لب گفت و بعد دستش را دراز کرد. دلش میخواست بین سوگوارها به رسمیت شناخته شود. کنار کسری بایستد و در تشریفات دخیل باشد.
«همین دیروز غروب از کار برگشتیم، الیاس هیچیش نبود، صبح که نیومد گفتم یه چیزیش شده...» و بعد دستهایش را نامفهوم توی هوا تکان داد، دلش میخواست هنوز ادامه بدهد.
کسرا دهانش باز مانده بود، انگار که از پیش داشته گریه میکرده ولی صدایش هنوز در نیامده. به پیشانیاش زد و بعد صدای خفهای از توی گلویش بیرون آمد
«کاکاا...»
سیروس با برادرزادهها برگشت. دست الیاس روی شانهی کسرا مکثی کرد و ساکت او را ترک کرد. به سمت سیروس رفت. سیروس خودش را سفت گرفته بود تا جلوی بچهها گریه نکند. بچهها که هنوز عقلشان قد نمیداد بفهمند دقیقا چه اتفاقی افتاده بین هق هق، بستنی لیس میزدند. الیاس فقط پیجوی یکچیز بود، بعد از سرسری تسلیت گفتن ساعت کفن و دفن را پرسید.
صبح وقتی غسال داشت دستکش دستش میکرد، الیاس حین تا زدن آستینها وارد شد. با تا کردن آستین به بالا و حرکت به سمت سنگ غسالخانه خود را یکی از نزدیکان جا زد. بدون اینکه کلامی یا نگاهی بین آنها رد و بدل شود سطل آب پر شده را روی تن میت ریخت. سطلهای پرشدهی بعدی را هم از دست غسال گرفت و خودش تن میت را شست. پشت در صدای هر روزِ پشت در غسالخانهها میآمد. الیاس چیزی نمیشنید، به تن ماهتابیِ میت میخ شده بود.
مُردهی دومی که عمویم الیاس شست، پدربزرگم بود.
پدربزرگم در شصت و پنج سالگی بعد از سه ماه زمینگیر شدن مرد، حالا به مرگ طبیعی مُرد یا آزمون و خطای من، معلوم نشد. تا یک روز قبل ازین که توی بستر بیفتد سرحال و سرپا بود، شق و رق دستها را پشت سر توی هم گره میداد، کلاه رضاخانی سرش میگذاشت و پیادهرو گز میکرد. همیشه هم ادعا میکرد که وبال گردن کسی نخواهد شد. و این سه ماهی که مجبور به وصل سوند شده بود را هم از چشم ما میدید.
من شنیده بودم که «تریاک آدمِ رو به موت رو سرِپا میکنه، یا لااقل یکسره میکنه.» و این حرف عین این سه ماه توی سرم میچرخید. میدیدم که پیرمرد حتی جان ندارد که جان بدهد و خودش هم راضی به این وضع نیست سراغ ثریا، کاسبِ بیوهی محل رفتم و اندازهی هزار تومان، شش نخود تریاک خریدم. غروبی به بالین پدربزرگ رفتم و شش نخود را توی چای حل کردم و با قاشق دهانش گذاشتم. همان عصر پدربزرگ که سه ماه نفسش بالا نمیآمد شروع کرد به تعریف کردن یک خاطره از جوانیش که« قوتم دو روز بیشتر کفاف نداد و پنج روز دیگه هم تو کوه و کمر راه داشتم و باید گشنه و تشنه
بغچهی لباس کار را زیر بغل محکم کرد و دوقدم جلو یک قدم عقب سمت خانهی رفیقش رفت. رفت و آمد آدم های سیاه پوش که واضح تر میشد و صدای قرآنی که از دور با باد آورده میشد دلش را خالی میکرد. قدم تند تر کرد و جلوی پارچهی سیاه جلوی خانه ایستاد. میخِ پارچهی سیاهِ دو در دو شد. تردد آدمها و سر و صدای اطراف پس زمینهی تصویر سیاه بود.
سهتا صغیر الیاس پشت سر عموی کوچکترشان سیروس- که برای سوم و هفتم و چهلم برادرش کلی تک و دو کرد و غروب روز چهلم که روسری سیاه زن برادرش را درآوردند از او خواستگاری کرد و کشیده خوررد- از در بیرون آمدند. عموی بزرگترشان کسرا هم پشت سر آنها با چشمهای نم و سرخ بیرون آمد دم در ایستاد و برای هرکسی که از خانه بیرون میرفت دستی روی سینه میگذاشت و خم میشد، دستی به سر تهتاقاری کشید و سیروس بچهها را برد.
هر ماشینی که جلوی در ترمز میزد زنی اول جیغ میکشید، بعد خودش را روی زمین میانداخت، بعد کسی زیر بغلش را میگرفت و داخل میبرد. هر نفری که به خِیل زنانِ گریهکنِ توی خانه اضافه میشد صدا بلند میشد. الیاس به خودش که آمد دید بلاتکلیف جلوی در ایستاده و منتظر است کسی او را به جا بیاورد. سی و شش هفت سال عمر کرده بود و تا آن موقع مرگ را اینقدر از نزدیک ندیده بود. کنار در رفت و شانهبه شانهی کسرا ایستاد. دنبال کلمه گشت تا چیزی به عنوان تسلیت به او بگوید، چند کلمه زیر لب گفت و بعد دستش را دراز کرد. دلش میخواست بین سوگوارها به رسمیت شناخته شود. کنار کسری بایستد و در تشریفات دخیل باشد.
«همین دیروز غروب از کار برگشتیم، الیاس هیچیش نبود، صبح که نیومد گفتم یه چیزیش شده...» و بعد دستهایش را نامفهوم توی هوا تکان داد، دلش میخواست هنوز ادامه بدهد.
کسرا دهانش باز مانده بود، انگار که از پیش داشته گریه میکرده ولی صدایش هنوز در نیامده. به پیشانیاش زد و بعد صدای خفهای از توی گلویش بیرون آمد
«کاکاا...»
سیروس با برادرزادهها برگشت. دست الیاس روی شانهی کسرا مکثی کرد و ساکت او را ترک کرد. به سمت سیروس رفت. سیروس خودش را سفت گرفته بود تا جلوی بچهها گریه نکند. بچهها که هنوز عقلشان قد نمیداد بفهمند دقیقا چه اتفاقی افتاده بین هق هق، بستنی لیس میزدند. الیاس فقط پیجوی یکچیز بود، بعد از سرسری تسلیت گفتن ساعت کفن و دفن را پرسید.
صبح وقتی غسال داشت دستکش دستش میکرد، الیاس حین تا زدن آستینها وارد شد. با تا کردن آستین به بالا و حرکت به سمت سنگ غسالخانه خود را یکی از نزدیکان جا زد. بدون اینکه کلامی یا نگاهی بین آنها رد و بدل شود سطل آب پر شده را روی تن میت ریخت. سطلهای پرشدهی بعدی را هم از دست غسال گرفت و خودش تن میت را شست. پشت در صدای هر روزِ پشت در غسالخانهها میآمد. الیاس چیزی نمیشنید، به تن ماهتابیِ میت میخ شده بود.
مُردهی دومی که عمویم الیاس شست، پدربزرگم بود.
پدربزرگم در شصت و پنج سالگی بعد از سه ماه زمینگیر شدن مرد، حالا به مرگ طبیعی مُرد یا آزمون و خطای من، معلوم نشد. تا یک روز قبل ازین که توی بستر بیفتد سرحال و سرپا بود، شق و رق دستها را پشت سر توی هم گره میداد، کلاه رضاخانی سرش میگذاشت و پیادهرو گز میکرد. همیشه هم ادعا میکرد که وبال گردن کسی نخواهد شد. و این سه ماهی که مجبور به وصل سوند شده بود را هم از چشم ما میدید.
من شنیده بودم که «تریاک آدمِ رو به موت رو سرِپا میکنه، یا لااقل یکسره میکنه.» و این حرف عین این سه ماه توی سرم میچرخید. میدیدم که پیرمرد حتی جان ندارد که جان بدهد و خودش هم راضی به این وضع نیست سراغ ثریا، کاسبِ بیوهی محل رفتم و اندازهی هزار تومان، شش نخود تریاک خریدم. غروبی به بالین پدربزرگ رفتم و شش نخود را توی چای حل کردم و با قاشق دهانش گذاشتم. همان عصر پدربزرگ که سه ماه نفسش بالا نمیآمد شروع کرد به تعریف کردن یک خاطره از جوانیش که« قوتم دو روز بیشتر کفاف نداد و پنج روز دیگه هم تو کوه و کمر راه داشتم و باید گشنه و تشنه
طی میکردم. دو روز سنگ به نافم بستم. روز چهارم پنجم از سینهی میشی که خدا رساند شیر خوردم. راه که افتادم میش هم پشت سرم راه افتاد. سینهش خشک بود ولی. گم شده بودیم. ناچار با لبهی تیز سنگ حلالش کردم. »
بعد نفس عمیقی کشید و تا ته پس داد. فردای آن روز الیاس پدربزرگم را که هنوز دهنش از بازدم آخری باز بود را شست. غسال ترتیبِ غسل را از آب مخلوط به سِدر و کافور و آبِ خالص میگفت ولی او مثل یک دلاک پدربزرگ را کیسه میکشید.
مادربزرگم چند ماه بعد از مرگ پدربزرگم مُرد و کسی چیزی به روی خودش نیاورد. بعدتر زد بچهی همسایه جوری تصادف کرد که جمع کردنش فقط کار الیاس بود. شستنی لازم نبود. در کفن و دفن بچه پیرمردی دعای خیرش کرده بود. این لا شنیده بود که شستن هفت مرده آدم را بهشتی میکند. و او برای میلش دلیل موجهی جسته بود. بعد از شنیدن حرف پیرمرد نمیدانست از مردنِ مردم خوشحال باشد یا ناراحت. این بینابین خودش را بازخرید کرد و با پول بازخرید یک وانت مزدای دوهزار سفید خرید. کارش شد تعویض گلیم و جاجیم با فرش ماشینی. تو روستاهای اطراف دنبال همین کار بود که زنی کولی خودش را روی کاپوت ماشینش میاندازد و التماسش میکند که شوهر ناخوشش را به بیمارستان برساند. الیاس مریض را پتوپیچ کرده بود و پشت وانت، روی قالیها گذاشته بود، زن را کنار دستش نشانده بود و سمت شهر رانده بود. حین رانندگی وقتی زنِ کولی بیقراری میکرده الیاس قوت قلب هم میداده. جلوی بیمارستان، دکترها روی مَرد را بازکرده بودند و شفاهی گواهی مرگش را صادر کردند. الیاس اولین مشتری واقعیش را با دقت بیشتری شُست. دنبال مجوز رفت و اتاقک یخچالیی برای حمل متوفیٰ پشت وانت زد.
بعد نفس عمیقی کشید و تا ته پس داد. فردای آن روز الیاس پدربزرگم را که هنوز دهنش از بازدم آخری باز بود را شست. غسال ترتیبِ غسل را از آب مخلوط به سِدر و کافور و آبِ خالص میگفت ولی او مثل یک دلاک پدربزرگ را کیسه میکشید.
مادربزرگم چند ماه بعد از مرگ پدربزرگم مُرد و کسی چیزی به روی خودش نیاورد. بعدتر زد بچهی همسایه جوری تصادف کرد که جمع کردنش فقط کار الیاس بود. شستنی لازم نبود. در کفن و دفن بچه پیرمردی دعای خیرش کرده بود. این لا شنیده بود که شستن هفت مرده آدم را بهشتی میکند. و او برای میلش دلیل موجهی جسته بود. بعد از شنیدن حرف پیرمرد نمیدانست از مردنِ مردم خوشحال باشد یا ناراحت. این بینابین خودش را بازخرید کرد و با پول بازخرید یک وانت مزدای دوهزار سفید خرید. کارش شد تعویض گلیم و جاجیم با فرش ماشینی. تو روستاهای اطراف دنبال همین کار بود که زنی کولی خودش را روی کاپوت ماشینش میاندازد و التماسش میکند که شوهر ناخوشش را به بیمارستان برساند. الیاس مریض را پتوپیچ کرده بود و پشت وانت، روی قالیها گذاشته بود، زن را کنار دستش نشانده بود و سمت شهر رانده بود. حین رانندگی وقتی زنِ کولی بیقراری میکرده الیاس قوت قلب هم میداده. جلوی بیمارستان، دکترها روی مَرد را بازکرده بودند و شفاهی گواهی مرگش را صادر کردند. الیاس اولین مشتری واقعیش را با دقت بیشتری شُست. دنبال مجوز رفت و اتاقک یخچالیی برای حمل متوفیٰ پشت وانت زد.
عظیم مُفو از وقتی صورتش جوشِ غرور زد و موی حرومیش دراومد، به صرافت افتاد که پَسوندِ اسمشو کمرنگتر کنه. کُلی به همسایهمون التماس کرد تا شاگردِ وُلوو سوسماریش شد. کارِ اصلیش تو مسیرِ آباده-اصفهان این بود که چای نصفه بریزه، بگیره بیرونِ شیشه تا خُنک بشه و توی هر توقف هم آینه بغلها و شیشههارو لُنگ بندازه، همین.
ولی وقتی وُلوو تو کوچه پارک بود، دُور تا دورِش میچرخید و با تایلیوِر میزد رو لاستیکها که یعنی من بلدم لاستیکِ پُرباد چه صدایی میده. عظیم مفو شد عظیم وُلوو. دیگه شلوار کُردی میپوشید، دستمال یزدی مینداخت دور گردنش، نوک پنجهای و قوز راه میرفت و وقتی آب میخورد جوری به نَرمه سبیلش دست میکشید انگار آبخور سیبیلش تا لب پایینش میاد.
بعد از سه ماه کار، یکم که پول توی دست و بالش اومد، قیدِ شاگرد شوفری رو زد و رفت سلهی اکبر قُمی کفتر بخره. قصد کرده بود اسم خودش رو بذاره عظیم پاپَری. عظیم، ناشی بودن و مُفتباز بودنش از دور جار میزد. اون هم برای اکبر قمی که کارش انداختنِ کفترای مریض و کَلهگیج به نابلدها بود. خیلی راحت سی تا کفترِ کله گیج رو یکجا انداخت بهش. چند تایی کفترِ نژاد دار هم با قیمتِ دوبل بهش داده بود. ولی اون کفترها جلدِ بومِ خودِ اکبر قمی بودند. بهشون سوختهی تریاک میداد و کفترها هنوز غروب نشده، پَس اومده بودند و نشسته بودند دمِ گنجهی خودش. از وقتی شد عظیم پاپری، صبح تا شب رو پشتِبوم بود تا بتونه یه کفترِ وِلویی بگیره. وقتی هم که تو کوچه بود چشمش به هِرهی دیوارها بود ببینه کی کفتر داره که بتونه یه روزی بُر بزنه. یه بار هم یه دُمکُلِ پَر و پِت ریخته گرفته بود دستش و اومده بود رو به هِرهی دیوارِ ما. کفترو از کمر گرفته بود و هی پرش میداد تا کفترهای مارو جلب کنه. فهمیدم میخواد کفترای مارو بِشونه کفِ کوچه و بگیردشون، ولی زورم بهش نمیرسید. دویدم بهراممونو صدا کردم. بهرامِ ما هم یه گَلِ کفترِ بازیدار و خوش استیل داشت، نقش باز بود. جفتگیری و جوجهکِشی و جَلد کردن سرش میشد. دُور دیوارِ پشت بوممون رو گرفته بود و همونجا یه گنجه توری درست کرده بود. میرفت دمِ گنجه مینشست و به غور زدنِ نرهایِ مستش گوش میکرد. بالهاشونو قلم میکرد، قیچی میکرد یا میبستشون تا جلد بشن. جلد که میشدن میپروند و یهو که صدای به هم خوردنِ پنجاه تا کَت که بلند میشد، عشق میکرد. اهلِ گرفتن کفتر غریب و راهگمکرده نبود، شَر توش بود.
ولی ننهم با این حال باز هم هیچوقت راضی نبود. میگفت «کفتر به ما نمیاد». همیشه هم دنبال بهونه بود که شرّ کفترها رو کم کنه. عظیم خودش هم توی خودش نمیدید که حریف بهرامِ ما بشه. نمیدونم رو چه حسابی وایساده بود برای کفترهای ما پِر دادن. بهرام از درِ حیاط که اومد بیرون، عظیم جا خورد ولی به روی خودش نیاورد. گفت: «این سفیدِ بهبهونی مال منه اومده تو گَلِ شما». هرچی بهرام کوتاه اومد، عظیم پاسِفتی کرد. آخرش هم عظیم کتک حِرِفتی خورد و کفتر خودش هم ول کرد و در رفت. ولی شبش بهونهی خوبی دست ننهم بود. رفت درِ گنجه و همهی کفترا رو از دم کَلهکَن کرد. شبش هم لاپلوییِ سینه دم سیاه و پاپَر و دُمّی و یهودی و شامی و بهبهونی و سرور و... داشتیم. ما که تو دهن نکردیم ولی بابام از ننهم خوشحالتر استخونهاشونهم جوید. عظیم، چیزی از دست نداد، بعدِ اون کتکی که خورد باز شد همون عظیم مفو. ولی داغ بزرگی رو دل بهرام گذاشت اونقدر که هنوز بهرام دنبالِ یه جملهی خوبه که به یاد کفترهاش روی بازوش خالکوبی کنه.
ولی وقتی وُلوو تو کوچه پارک بود، دُور تا دورِش میچرخید و با تایلیوِر میزد رو لاستیکها که یعنی من بلدم لاستیکِ پُرباد چه صدایی میده. عظیم مفو شد عظیم وُلوو. دیگه شلوار کُردی میپوشید، دستمال یزدی مینداخت دور گردنش، نوک پنجهای و قوز راه میرفت و وقتی آب میخورد جوری به نَرمه سبیلش دست میکشید انگار آبخور سیبیلش تا لب پایینش میاد.
بعد از سه ماه کار، یکم که پول توی دست و بالش اومد، قیدِ شاگرد شوفری رو زد و رفت سلهی اکبر قُمی کفتر بخره. قصد کرده بود اسم خودش رو بذاره عظیم پاپَری. عظیم، ناشی بودن و مُفتباز بودنش از دور جار میزد. اون هم برای اکبر قمی که کارش انداختنِ کفترای مریض و کَلهگیج به نابلدها بود. خیلی راحت سی تا کفترِ کله گیج رو یکجا انداخت بهش. چند تایی کفترِ نژاد دار هم با قیمتِ دوبل بهش داده بود. ولی اون کفترها جلدِ بومِ خودِ اکبر قمی بودند. بهشون سوختهی تریاک میداد و کفترها هنوز غروب نشده، پَس اومده بودند و نشسته بودند دمِ گنجهی خودش. از وقتی شد عظیم پاپری، صبح تا شب رو پشتِبوم بود تا بتونه یه کفترِ وِلویی بگیره. وقتی هم که تو کوچه بود چشمش به هِرهی دیوارها بود ببینه کی کفتر داره که بتونه یه روزی بُر بزنه. یه بار هم یه دُمکُلِ پَر و پِت ریخته گرفته بود دستش و اومده بود رو به هِرهی دیوارِ ما. کفترو از کمر گرفته بود و هی پرش میداد تا کفترهای مارو جلب کنه. فهمیدم میخواد کفترای مارو بِشونه کفِ کوچه و بگیردشون، ولی زورم بهش نمیرسید. دویدم بهراممونو صدا کردم. بهرامِ ما هم یه گَلِ کفترِ بازیدار و خوش استیل داشت، نقش باز بود. جفتگیری و جوجهکِشی و جَلد کردن سرش میشد. دُور دیوارِ پشت بوممون رو گرفته بود و همونجا یه گنجه توری درست کرده بود. میرفت دمِ گنجه مینشست و به غور زدنِ نرهایِ مستش گوش میکرد. بالهاشونو قلم میکرد، قیچی میکرد یا میبستشون تا جلد بشن. جلد که میشدن میپروند و یهو که صدای به هم خوردنِ پنجاه تا کَت که بلند میشد، عشق میکرد. اهلِ گرفتن کفتر غریب و راهگمکرده نبود، شَر توش بود.
ولی ننهم با این حال باز هم هیچوقت راضی نبود. میگفت «کفتر به ما نمیاد». همیشه هم دنبال بهونه بود که شرّ کفترها رو کم کنه. عظیم خودش هم توی خودش نمیدید که حریف بهرامِ ما بشه. نمیدونم رو چه حسابی وایساده بود برای کفترهای ما پِر دادن. بهرام از درِ حیاط که اومد بیرون، عظیم جا خورد ولی به روی خودش نیاورد. گفت: «این سفیدِ بهبهونی مال منه اومده تو گَلِ شما». هرچی بهرام کوتاه اومد، عظیم پاسِفتی کرد. آخرش هم عظیم کتک حِرِفتی خورد و کفتر خودش هم ول کرد و در رفت. ولی شبش بهونهی خوبی دست ننهم بود. رفت درِ گنجه و همهی کفترا رو از دم کَلهکَن کرد. شبش هم لاپلوییِ سینه دم سیاه و پاپَر و دُمّی و یهودی و شامی و بهبهونی و سرور و... داشتیم. ما که تو دهن نکردیم ولی بابام از ننهم خوشحالتر استخونهاشونهم جوید. عظیم، چیزی از دست نداد، بعدِ اون کتکی که خورد باز شد همون عظیم مفو. ولی داغ بزرگی رو دل بهرام گذاشت اونقدر که هنوز بهرام دنبالِ یه جملهی خوبه که به یاد کفترهاش روی بازوش خالکوبی کنه.
اولین بار که پا توی رینگ بوکس گذاشتم سه کیلو زیر اولین وزن بودم. چهل و پنج کیلو بودم، اوایل نوجوانیم بود و هنوز استخوانهام قرص و محکم نشده بود. سه سال بود تَر و فرز مشت میزدم ولی به کیسه. روال حرفهای شدن اینطور بود که اول جلوی آینه رقصِ پا و گارد یاد میگرفتی بعد چپ و راست زدن، اگر رقص پا و مشت زدنت استیلِ یک بوکسور به خودش میگرفت، وارد رینگ میشدی و "هوک" و "آپِرکات" را هم به بقیهی ضربههات اضافه میکردی. مربی اعتقاد داشت از رقص پای یک بوکسور میشود فهمید که این آدم ارزش حرص خوردن و عرق ریختن دارد یا نه. با شصت سال سن هیچکس به پای نفسش نمیرسید. همه پشت سرش دور زمین فوتبال میدویدند، همهی تیم را یک به یک تمرین میداد، برای پانزده نفرِ باشگاه "میت" میگرفت، همه
چیزش مثل مربی مایک تایسون آیکونیک بود، پیر و کچل و لاغر و سرسخت، الا فامیلش که "سیمچین" بود و از جدیتش کم میکرد. سیمچین معتقد بود «بوکس مثل رقص قشنگه و مثل شطرنج فکریه». اگر چیزی توی تُو نمیدید یک سال جلوی آینه نگهت میداشت تا اینقدر رقص پا کنی و درجا بزنی که خودت خسته بشوی و بروی. با اینکه کارمند جزء شهرداری بود و دستش تنگ بود حاضر نبود بخاطر نگهداشتن شاگردها و گرفتن شهریه کسی را بیدلیل توی رینگ راه بدهد. رینگ جای مقدسی بود.
همیشه وقتی سنگینترها از پله بالا میرفتند و خم میشدند که از بین طنابها توی رینگ بروند اول با دستکش کف رینگ میزدند، میبوسیدند، اجازه میگرفتند و بعد وارد میشدند. من سه سال منتظر بلوغ بودم که با قد کشیدن و استخوان ترکاندن و رویش مو از این نرم و نازکی دربیایم. غروب روزهای زوج با یک ساک ورزشی به دُو از در خانه تا باشگاه میرفتم، با بقیه هم دور زمین فوتبال میدویدم و بعد از گرم کردن، آنهایی که "تو رینگ" بودند بالا مبارزه میکردند و "جلوی آینهایها" سایه میزدند و تمرین گارد و رقص پا میکردند. من جایی بین این دو بودم. سابقه و آیندهام "تو رینگی" بود ولی جثهم من را کشانده بود پایین رینگ. یک "زیرِ مگس وزن" واقعی بودم. وقتی که تو رینگیها دو به دو بالا مبارزه میکردند، سیمچین پایینیها را به من میسپرد. باید نگاه میکردم پایینیها درست مشت بزنند، گارد کسی نیفتد یا مثلا فاصله بین پاها کمتر از عرض شانهها نشود ولی من چشمم به "تو رینگیها" بود، به گِردی سرشانهها و برآمدگی سرکول، به دوقلوهای ساق، به کفش بوکسهای ساق بلندی که هنوز اندازه من نشده بودند. عیب گرفتن از تازه واردهایی که قد من تا زیر سینهشان بیشتر نبود تنها دلخوشی و منبع تغذیهی غرور و ادعای من بود. آخرهای تمرین هم برای انگیزش، من را توی رینگ میآورد و باهم "نمایشی" مبارزه میکردیم. مبارزهی قشنگی میشد اگر مشتها واقعی مینشست، ما هردو به رقص توی رینگ اعتقاد داشتیم، هنرمندانه بوکس میکردیم ولی چون مشتها نمینشست به نظر من چیزی شبیه سیرک میشد. شبیه سیرک بوکس یک بچه و یکپیرمرد.
مشتزنی بودم که توی آبنمک خوابانده شده بودم، آیندهام حتمی بود، قرار بود روی سیمچین را سفید کنم و میراث عمر بوکسوریاش بشوم.
سوم خرداد به مناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر مسابقات انتخابی تیم ملی برگزار شد. میدانستم که به دلیل زیرِ وزن بودنم به طور قانونی نمیتوانم در مسابقات شرکت کنم ولی باید میرفتم. سرخود دنبال جور کردن رکابی و شورت مسابقه و کفش رفتم. لباسهای بازار دو سایز بزرگتر از هیکل من بودند. پارچه گرفتم و به خیاط دادم، پیش پارچهنویسی بردم و "هیئت بوکس شیراز" را باز سرخود نوشتم. اسمم برای مسابقه رد نشد ولی با تیم رفتم. روز وزنکِشی با چانهزنی سیمچین و ارفاق هیئت ژوری قرار شد اگر وزنم با لباس گرمکن به ۴۸ کیلو رسید اجازهی شرکت در مسابقه داشته باشم. گرمکن را روی لباسهام پوشیدم و تا خرتلاق آب خوردم. بطری به دست روی باسکول رفتم. ۴۷ کیلو. خواستن ردم کنند که سیمچین با شانتاژ کردن رای هیئت ژوری را برگرداند. فردای روز وزن کشی مسابقات شروع میشد. از لحظهای که اسم من توی بوکسورهای وزن ۴۸ کیلو نوشته شد من تماما روی رینگ بودم، قبل از خوردنِ زنگ شروع مسابقه. تا فرداش نه غذا از گلویم پایین رفت و نه شب خوابم برد. عین این بیست وچهار ساعت ضربان قلب من ذرهای کندتر نشد.
صبح روز مسابقه لیست را به تابلو چسباندند. اسم من و حریفم از آبادان بالای لیست بود و اولین بازی بودیم. ساعت نُه صبح من گیج و منگ پای رینگ ایستاده بودم، نه نفسم بالا می آمد و نه چیزی از تمرین و تکنیک یادم بود. فقط منتظر بودم که این ده دقیقه بگذرد. سه راندِ سه دقیقهای باید حواسم به زانوهایم میبود که زیرم را خالی نکنند. با هلهلهی آبادانیهای توی سالن حریف از رختکن بیرون آمد. نرمه سبیلی داشت، موهای فر و سیاه که دورش را سفید کرده بود، ماهیچههای تکه تکهی سرشانهها و بازو که نشان میداد حداقل پنج کیلو کم کرده تا به
چیزش مثل مربی مایک تایسون آیکونیک بود، پیر و کچل و لاغر و سرسخت، الا فامیلش که "سیمچین" بود و از جدیتش کم میکرد. سیمچین معتقد بود «بوکس مثل رقص قشنگه و مثل شطرنج فکریه». اگر چیزی توی تُو نمیدید یک سال جلوی آینه نگهت میداشت تا اینقدر رقص پا کنی و درجا بزنی که خودت خسته بشوی و بروی. با اینکه کارمند جزء شهرداری بود و دستش تنگ بود حاضر نبود بخاطر نگهداشتن شاگردها و گرفتن شهریه کسی را بیدلیل توی رینگ راه بدهد. رینگ جای مقدسی بود.
همیشه وقتی سنگینترها از پله بالا میرفتند و خم میشدند که از بین طنابها توی رینگ بروند اول با دستکش کف رینگ میزدند، میبوسیدند، اجازه میگرفتند و بعد وارد میشدند. من سه سال منتظر بلوغ بودم که با قد کشیدن و استخوان ترکاندن و رویش مو از این نرم و نازکی دربیایم. غروب روزهای زوج با یک ساک ورزشی به دُو از در خانه تا باشگاه میرفتم، با بقیه هم دور زمین فوتبال میدویدم و بعد از گرم کردن، آنهایی که "تو رینگ" بودند بالا مبارزه میکردند و "جلوی آینهایها" سایه میزدند و تمرین گارد و رقص پا میکردند. من جایی بین این دو بودم. سابقه و آیندهام "تو رینگی" بود ولی جثهم من را کشانده بود پایین رینگ. یک "زیرِ مگس وزن" واقعی بودم. وقتی که تو رینگیها دو به دو بالا مبارزه میکردند، سیمچین پایینیها را به من میسپرد. باید نگاه میکردم پایینیها درست مشت بزنند، گارد کسی نیفتد یا مثلا فاصله بین پاها کمتر از عرض شانهها نشود ولی من چشمم به "تو رینگیها" بود، به گِردی سرشانهها و برآمدگی سرکول، به دوقلوهای ساق، به کفش بوکسهای ساق بلندی که هنوز اندازه من نشده بودند. عیب گرفتن از تازه واردهایی که قد من تا زیر سینهشان بیشتر نبود تنها دلخوشی و منبع تغذیهی غرور و ادعای من بود. آخرهای تمرین هم برای انگیزش، من را توی رینگ میآورد و باهم "نمایشی" مبارزه میکردیم. مبارزهی قشنگی میشد اگر مشتها واقعی مینشست، ما هردو به رقص توی رینگ اعتقاد داشتیم، هنرمندانه بوکس میکردیم ولی چون مشتها نمینشست به نظر من چیزی شبیه سیرک میشد. شبیه سیرک بوکس یک بچه و یکپیرمرد.
مشتزنی بودم که توی آبنمک خوابانده شده بودم، آیندهام حتمی بود، قرار بود روی سیمچین را سفید کنم و میراث عمر بوکسوریاش بشوم.
سوم خرداد به مناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر مسابقات انتخابی تیم ملی برگزار شد. میدانستم که به دلیل زیرِ وزن بودنم به طور قانونی نمیتوانم در مسابقات شرکت کنم ولی باید میرفتم. سرخود دنبال جور کردن رکابی و شورت مسابقه و کفش رفتم. لباسهای بازار دو سایز بزرگتر از هیکل من بودند. پارچه گرفتم و به خیاط دادم، پیش پارچهنویسی بردم و "هیئت بوکس شیراز" را باز سرخود نوشتم. اسمم برای مسابقه رد نشد ولی با تیم رفتم. روز وزنکِشی با چانهزنی سیمچین و ارفاق هیئت ژوری قرار شد اگر وزنم با لباس گرمکن به ۴۸ کیلو رسید اجازهی شرکت در مسابقه داشته باشم. گرمکن را روی لباسهام پوشیدم و تا خرتلاق آب خوردم. بطری به دست روی باسکول رفتم. ۴۷ کیلو. خواستن ردم کنند که سیمچین با شانتاژ کردن رای هیئت ژوری را برگرداند. فردای روز وزن کشی مسابقات شروع میشد. از لحظهای که اسم من توی بوکسورهای وزن ۴۸ کیلو نوشته شد من تماما روی رینگ بودم، قبل از خوردنِ زنگ شروع مسابقه. تا فرداش نه غذا از گلویم پایین رفت و نه شب خوابم برد. عین این بیست وچهار ساعت ضربان قلب من ذرهای کندتر نشد.
صبح روز مسابقه لیست را به تابلو چسباندند. اسم من و حریفم از آبادان بالای لیست بود و اولین بازی بودیم. ساعت نُه صبح من گیج و منگ پای رینگ ایستاده بودم، نه نفسم بالا می آمد و نه چیزی از تمرین و تکنیک یادم بود. فقط منتظر بودم که این ده دقیقه بگذرد. سه راندِ سه دقیقهای باید حواسم به زانوهایم میبود که زیرم را خالی نکنند. با هلهلهی آبادانیهای توی سالن حریف از رختکن بیرون آمد. نرمه سبیلی داشت، موهای فر و سیاه که دورش را سفید کرده بود، ماهیچههای تکه تکهی سرشانهها و بازو که نشان میداد حداقل پنج کیلو کم کرده تا به
این وزن رسیده. از کنارم که رد شدند به من نگاهی کرد و از روی تحقیر خندید. نگاهم را دور و بر پیِ سیمچین گرداندم تا چیزی بگوید،حرفی از روی تجربه بزند و روحیه بدهد ولی نبود. فقط مرتضی بوکسور "بهاضافه"مان با حوله و بطری آب کنارم بود. با اعلام اسمها از بلندگوها یکییکی روی رینگ رفتیم و به هیئت ژوری و داور وسط احترام گذاشتیم، دستکشها را به هم زدیم و چند قدم عقب رفتیم. زنگ شروع مسابقه زده شد و داور با علامت دست شروع مسابقه را اعلام کرد. به سمت هم حرکت کردیم و چند تا مشت توی دستکش بینمان رد و بدل شد. تا آنجا که میشد درگیر نمیشدم.
آبادانیها با "حسینِ ما شیره، مشتاش نفس گیره"ی همراه با تشویق حسین را واقعا شیر کردند. حریف غُد تر شد، وسطِ بازی با رو کردن به سمت تماشاچیها سوار بودنش روی حریف را نشان میداد. گریهم گرفته بود، احساس میکردم دارند غریبکُشی میکنند. مثل بچهای که مادرش را گم کرده چشمم به پایین رینگ بود تا سیمچین را پیدا کنم.
مشتهام فقط عکس العمل بود. فقط دفاع میکردم، مشتهام در مقابل مشتهای حریف، غریزی پرت میشدند. داور اخطار اول را بخاطر "کمکاری" به هردومان داد. باید درگیرتر مبارزه میکردیم. هنوز از جو سالن چیزی کم نشده بود، هنوز فقط فرار میکردم که مشت کاریِ اول توی صورتم خورد، یک مشت واقعی. مغزم توی جمجمه تکان خورد. تازه فهمیدم بوکس چی هست. نفهمیدم از کجا خوردم. داور وسط ما پرید. شروع کرد به شمردن، وان... تو... تری... فور... روی "چهار" دستهام را بالا بردم، کمی از ترسم ریخت ولی هنوز مغزم دستوری بجز فرار نمیداد. فقط به خلاصیِ آخر بازی فکر میکردم و برد و باخت برایم اهمیتی نداشت. «فقط "ناکاوت" نشم». اصلا خبری از بازی قشنگ و رقص نبود. دعوا بود، جلوی هزار نفر. تا تکان میخوردم برای مشت زدن جاییم خالی میشد و مشت میخوردم. زنگِ اتمام راند اول زده شد. هر کدام به گوشهی رینگ خودمان رفتیم. من سهگوش قرمز، حریف آبی. مرتضی یک چهار پایه زیر پام گذاشت و "لثه" را از دهنم درآورد و یه قلپ آب توی دهانم ریخت. سیمچین هنوز هم نبود. مرتضی "کُوچ" میکرد، پشت شانههام آب سرد ریخت و شروع کرد با حوله باد زدن. نفسم بالا آمد، کاش میشد بلند نشوم. سرپا ایستادن هم سخت بود. داد میزد «فقط گاردتو بگیر بالا و تک راست بزن، همین. دعوا ناموسیه، فقط بزن. فقط بزن.»
زنگ راند دوم خورد. من فقط رفتم که بزنم، پیش خودم حرف مرتضی را تکرار کردم. توی دلم به حریف فحش دادم و دندانهام را روی لثه فشار دادم. وسط رینگ را گرفتم تا حریف دور من بچرخد. ایستادم تا بازی از حریف شروع بشود و من فقط "راست" بخوابانم توی صورتش. شروع کرد به چپ-چپ زدن و چرخیدن دور من تا دید و گارد من را خراب کند. تمرکزم را به هم میریخت ولی عصبانی تر هم میشدم. عصبانیت خوب بود، بهم جرأت میداد. حرصم میگرفت، تهاجمی میشدم ولی از طرفی بی دقت میشدم، گاردم میافتاد. هنوز نتوانسته بودم یک مشتِ درست بخوابانم. سر و صدای آدمهای توی ورزشگاه گوش را کر میکرد ولی من چیزی نمیشنیدم. پایین رینگ هرکسی یک اُردی میداد. «نترس، برو تو دلش، ببین مشتاشو، آردش کن ...» کمکم داشت از فشار جو ورزشگاه داشت کمتر میشد. صدای پایینیها را میشنیدم. داشتم پیش خودم از سیمچین خرده میگرفتم که چرا قبلا من را به یک مبارزهی واقعی راه نداده بود. شروع کردم به بازی کردن. نباید حتی موقع مشت خوردن هم چشمهام را میبستم. باید میدیدم و "رد"شان میکردم. چند تا مشت نمایشی زدم و تنم را به چپ و راست رقصاندم. با رقص پا و زور مشت به سمت سه گوش بردمش ولی باز هم توی خودم نمیدیدم که بتوانم حریفش بشوم. همین که آبرومندانه میباختم برایم بس بود. « برد و باخت مال مسابقهست از باخت نترس، فقط قشنگ بازی کن» ولی اینجا فقط مشت حکم میکرد. اگر نمیزدی میخوردی. و قشنگیی در کار نبود. سه گوش گیرش انداختم و به فحش ناموسی فکر کردم. از هرچند تا مشتی که توی گارد و دستکشها میخورد یکیش به زور نفوذ میکرد. داشتم مشت میزدم و خودم هم باورم نمیشد. مثل پخمهها مشتخور نبودم، داشتم میجنگیدم. سر و صدای همتیمیهام از پایین رینگ بلند شد شروع کردن به پشت سر هم خواندن «چپ، راست، آپرکات- هوکتو بزن که افتاد... چپ راست آپرکات، هوکتو بزن که افتاد.» حالا بازی دست من بود، امتیازی عقب بودم ولی "چیزی" از من دیده بودند. روحیه گرفتم. حتی وسط رینگ که میچرخیدم، برای تضعیف روحیه و مسخره کردن حریف گاردم را میانداختم و صورتم را جلو میبردم، که یعنی بیا بزن ! ولی یک آن انگار شوک برقی به من وصل شد و دراز به دراز کف رینگ افتادم. آخرین چیزی که دیدم چراغهای سقف ورزشگاه بود. وقتی چشمهام باز شد فکر کردم خیلی وقت گذشته. پنج تا انگشت دستِ راست داور و انگشت اولی از دست چپش رو به من باز بود. "سیکس"، "سِوِن" سریع سرپا شدم ولی انگار بدنم لمس شده بود،
آبادانیها با "حسینِ ما شیره، مشتاش نفس گیره"ی همراه با تشویق حسین را واقعا شیر کردند. حریف غُد تر شد، وسطِ بازی با رو کردن به سمت تماشاچیها سوار بودنش روی حریف را نشان میداد. گریهم گرفته بود، احساس میکردم دارند غریبکُشی میکنند. مثل بچهای که مادرش را گم کرده چشمم به پایین رینگ بود تا سیمچین را پیدا کنم.
مشتهام فقط عکس العمل بود. فقط دفاع میکردم، مشتهام در مقابل مشتهای حریف، غریزی پرت میشدند. داور اخطار اول را بخاطر "کمکاری" به هردومان داد. باید درگیرتر مبارزه میکردیم. هنوز از جو سالن چیزی کم نشده بود، هنوز فقط فرار میکردم که مشت کاریِ اول توی صورتم خورد، یک مشت واقعی. مغزم توی جمجمه تکان خورد. تازه فهمیدم بوکس چی هست. نفهمیدم از کجا خوردم. داور وسط ما پرید. شروع کرد به شمردن، وان... تو... تری... فور... روی "چهار" دستهام را بالا بردم، کمی از ترسم ریخت ولی هنوز مغزم دستوری بجز فرار نمیداد. فقط به خلاصیِ آخر بازی فکر میکردم و برد و باخت برایم اهمیتی نداشت. «فقط "ناکاوت" نشم». اصلا خبری از بازی قشنگ و رقص نبود. دعوا بود، جلوی هزار نفر. تا تکان میخوردم برای مشت زدن جاییم خالی میشد و مشت میخوردم. زنگِ اتمام راند اول زده شد. هر کدام به گوشهی رینگ خودمان رفتیم. من سهگوش قرمز، حریف آبی. مرتضی یک چهار پایه زیر پام گذاشت و "لثه" را از دهنم درآورد و یه قلپ آب توی دهانم ریخت. سیمچین هنوز هم نبود. مرتضی "کُوچ" میکرد، پشت شانههام آب سرد ریخت و شروع کرد با حوله باد زدن. نفسم بالا آمد، کاش میشد بلند نشوم. سرپا ایستادن هم سخت بود. داد میزد «فقط گاردتو بگیر بالا و تک راست بزن، همین. دعوا ناموسیه، فقط بزن. فقط بزن.»
زنگ راند دوم خورد. من فقط رفتم که بزنم، پیش خودم حرف مرتضی را تکرار کردم. توی دلم به حریف فحش دادم و دندانهام را روی لثه فشار دادم. وسط رینگ را گرفتم تا حریف دور من بچرخد. ایستادم تا بازی از حریف شروع بشود و من فقط "راست" بخوابانم توی صورتش. شروع کرد به چپ-چپ زدن و چرخیدن دور من تا دید و گارد من را خراب کند. تمرکزم را به هم میریخت ولی عصبانی تر هم میشدم. عصبانیت خوب بود، بهم جرأت میداد. حرصم میگرفت، تهاجمی میشدم ولی از طرفی بی دقت میشدم، گاردم میافتاد. هنوز نتوانسته بودم یک مشتِ درست بخوابانم. سر و صدای آدمهای توی ورزشگاه گوش را کر میکرد ولی من چیزی نمیشنیدم. پایین رینگ هرکسی یک اُردی میداد. «نترس، برو تو دلش، ببین مشتاشو، آردش کن ...» کمکم داشت از فشار جو ورزشگاه داشت کمتر میشد. صدای پایینیها را میشنیدم. داشتم پیش خودم از سیمچین خرده میگرفتم که چرا قبلا من را به یک مبارزهی واقعی راه نداده بود. شروع کردم به بازی کردن. نباید حتی موقع مشت خوردن هم چشمهام را میبستم. باید میدیدم و "رد"شان میکردم. چند تا مشت نمایشی زدم و تنم را به چپ و راست رقصاندم. با رقص پا و زور مشت به سمت سه گوش بردمش ولی باز هم توی خودم نمیدیدم که بتوانم حریفش بشوم. همین که آبرومندانه میباختم برایم بس بود. « برد و باخت مال مسابقهست از باخت نترس، فقط قشنگ بازی کن» ولی اینجا فقط مشت حکم میکرد. اگر نمیزدی میخوردی. و قشنگیی در کار نبود. سه گوش گیرش انداختم و به فحش ناموسی فکر کردم. از هرچند تا مشتی که توی گارد و دستکشها میخورد یکیش به زور نفوذ میکرد. داشتم مشت میزدم و خودم هم باورم نمیشد. مثل پخمهها مشتخور نبودم، داشتم میجنگیدم. سر و صدای همتیمیهام از پایین رینگ بلند شد شروع کردن به پشت سر هم خواندن «چپ، راست، آپرکات- هوکتو بزن که افتاد... چپ راست آپرکات، هوکتو بزن که افتاد.» حالا بازی دست من بود، امتیازی عقب بودم ولی "چیزی" از من دیده بودند. روحیه گرفتم. حتی وسط رینگ که میچرخیدم، برای تضعیف روحیه و مسخره کردن حریف گاردم را میانداختم و صورتم را جلو میبردم، که یعنی بیا بزن ! ولی یک آن انگار شوک برقی به من وصل شد و دراز به دراز کف رینگ افتادم. آخرین چیزی که دیدم چراغهای سقف ورزشگاه بود. وقتی چشمهام باز شد فکر کردم خیلی وقت گذشته. پنج تا انگشت دستِ راست داور و انگشت اولی از دست چپش رو به من باز بود. "سیکس"، "سِوِن" سریع سرپا شدم ولی انگار بدنم لمس شده بود،
هوش و حواسم هنوز درست سرجا نبود. داور شمردن را متوقف کرد. خواست دستهام را بالا ببرم که مطمئن شود من هوشیاری کافی برای ادامهی مسابقه را دارم. وقتی مطمئن شد که سرپا هستم بجای شروع مسابقه من را به سمت سهگوش سفیدِ رینگ فرستاد و به دکتر مسابقات اشاره کرد. دکتر بالا آمد و چندتا دستمال کاغذی روی هم گذاشت و جلوی دماغم گرفت. « فین کن» و دستمال خیس خون شد. یک دسته دستمال دیگر گرفت. «فین کن» و باز هم بند نیامد.
«میخوای ادامه بدی ؟» باید ادامه میدادم. بد موقعی برای باخت بود. وسط دلقکبازی و غوز شدن برای حریف "ناکاوت" میشدم.
«هیچیم نیست.»
دکتر دو تکه دستمال کوچک لوله کرد و فشار دادی توی دماغم. خون روی صورتم را پاک کرد و به داور وسط با اشارهی شست اوکی داد. دو بار تا حالا "ناک داون" شده بودم. یعنی داور بخاطر ضربهی سنگینی که خورده بودم مسابقه را قطع کرده بود و شروع کرده بود به شمردن. با سومی اگر نمیافتادم هم بازی به نفع حریف تمام میشد. حالا راه دماغم بسته شده بود و مجبور بودم فقط از دهان نفس بکشم. "لثه" هم جلوی نفسم را میگرفت. دور از چشم داور لثه را بین دستکشها گرفتم که شروع کنم. زنگ پایان راند دوم خورده شد.
هر دوتا سمت سهگوش خودمان رفتیم. مرتضی چهارپایه گذاشت.
«نمیشینم، فقط اینارو از دماغم در بیار»
«خونریزیت زیاد باشه داور نمیذاره ادامه بدی»
«درشون بیار مرتضی»
مرتضی کیسه یخ روی دماغم گذاشت، سطل جلوم گرفت ،چند بار آب غرغره کردم و آبخون تف کردم. هنوز از وقت بین دو راند مانده بود ولی من رو به حریف ایستاده بودم و دستکشهای "گرینهیلز" که دستهام توش لق میزد را محکم مشت کرده بودم و به هم میکوبیدم. خون توی رگم قل میزد، مثل یک گاو غضبناک که با ماتادور چشم توچشم شده منتظر شروع مسابقه بودم. ظاهرا خون بند آمده بود. زنگ شروع زده شد. بدون معطل کردن و چرخیدن دور حریف شروع کردم. چپ-چپ-چپ بالا، راست وسط هشتی. خوب نشست. حریف دک زد. چپ-راست، چپ-راست، زیر مشتش جاخالی دادم و با آپرکاتِ زیر فَک بالا آمدم. باز هم نشست. با سر و صورت توی گارد بسته جلوش رفتم، چند تا مشت توی گارد زد و تا جای خالیش را دیدم هوکِ راست توی پهلوش خواباندم. احساس آبریزش بینی داشتم، احتمالا باز خون شُره کرده بود. از ترس اینکه داور بازی را قطع کند مدام با کف دستکش دماغم را میگرفتم. حالا که من ترسم ریخته بود حریف عقب میکشید. امتیازش هنوز بیشتر بود، به همین خاطر درگیر نمیشد و فقط وقت تلف میکرد. بجز سه چهارتا مشتی که اول راند زدم دیگر امتیازی نصیبم نشد و بقیهی وقت راند سوم به جاخالی دادن و فرار کردن حریف گذشت. زنگ پایان راند پایانی زده شد.
« اه، میتونستم بازیو ببرم، میتونستم. اگر فقط یک راند دیگه بود میبردمش.»
به سمت سهگوش خودمان رفتیم تا مربیها دستکش و کلاهمان را در بیاورند و بعد دوطرفِ داور وسط بایستیم تا هیئت ژوری و داورهای کنار نتیجهی شمارش امتیازها را اعلام کنند و داور وسط دست یکی از ما را بالا ببرد.
دستم من و حریف توی دست داور وسط بود و رو به داورهای پایین رینگ ایستاده بودیم. صدا از سالن در نمیآمد. میدانستم که باختهم ولی همین که بازی تمام شده بود و من آخر بازی خودی نشان داده بودم راضیم میکرد. بوکس کرده بودم، مشت خورده بودم، جلوی سینهم تا سر زانو قطرههای خون چکیده بود.همین کلی افتخار داشت. سیمچین را پایین کنار هیئت ژوری دیدم. سرش را بین داورها برده بود. انگار به توافقی رسیدند و سیمچین خودش را عقب کشید. برای من سر تکان داد. با بالا بردن تابلوی قرمز و آبی از طرف هیئت ژوری، داور وسط دست هردوتای ما را بالا برد.
نتیجه از باخت هم زشتتر شد. حریف برنده تعیین شده بود ولی بخاطر ارفاق و تشویقِ من دست هردوتای ما را بالا بردند. بازی ما را به حساب "بازی نمایشی" گذاشته بودند. یعنی من حتی بازنده هم اعلام نشدم.
«میخوای ادامه بدی ؟» باید ادامه میدادم. بد موقعی برای باخت بود. وسط دلقکبازی و غوز شدن برای حریف "ناکاوت" میشدم.
«هیچیم نیست.»
دکتر دو تکه دستمال کوچک لوله کرد و فشار دادی توی دماغم. خون روی صورتم را پاک کرد و به داور وسط با اشارهی شست اوکی داد. دو بار تا حالا "ناک داون" شده بودم. یعنی داور بخاطر ضربهی سنگینی که خورده بودم مسابقه را قطع کرده بود و شروع کرده بود به شمردن. با سومی اگر نمیافتادم هم بازی به نفع حریف تمام میشد. حالا راه دماغم بسته شده بود و مجبور بودم فقط از دهان نفس بکشم. "لثه" هم جلوی نفسم را میگرفت. دور از چشم داور لثه را بین دستکشها گرفتم که شروع کنم. زنگ پایان راند دوم خورده شد.
هر دوتا سمت سهگوش خودمان رفتیم. مرتضی چهارپایه گذاشت.
«نمیشینم، فقط اینارو از دماغم در بیار»
«خونریزیت زیاد باشه داور نمیذاره ادامه بدی»
«درشون بیار مرتضی»
مرتضی کیسه یخ روی دماغم گذاشت، سطل جلوم گرفت ،چند بار آب غرغره کردم و آبخون تف کردم. هنوز از وقت بین دو راند مانده بود ولی من رو به حریف ایستاده بودم و دستکشهای "گرینهیلز" که دستهام توش لق میزد را محکم مشت کرده بودم و به هم میکوبیدم. خون توی رگم قل میزد، مثل یک گاو غضبناک که با ماتادور چشم توچشم شده منتظر شروع مسابقه بودم. ظاهرا خون بند آمده بود. زنگ شروع زده شد. بدون معطل کردن و چرخیدن دور حریف شروع کردم. چپ-چپ-چپ بالا، راست وسط هشتی. خوب نشست. حریف دک زد. چپ-راست، چپ-راست، زیر مشتش جاخالی دادم و با آپرکاتِ زیر فَک بالا آمدم. باز هم نشست. با سر و صورت توی گارد بسته جلوش رفتم، چند تا مشت توی گارد زد و تا جای خالیش را دیدم هوکِ راست توی پهلوش خواباندم. احساس آبریزش بینی داشتم، احتمالا باز خون شُره کرده بود. از ترس اینکه داور بازی را قطع کند مدام با کف دستکش دماغم را میگرفتم. حالا که من ترسم ریخته بود حریف عقب میکشید. امتیازش هنوز بیشتر بود، به همین خاطر درگیر نمیشد و فقط وقت تلف میکرد. بجز سه چهارتا مشتی که اول راند زدم دیگر امتیازی نصیبم نشد و بقیهی وقت راند سوم به جاخالی دادن و فرار کردن حریف گذشت. زنگ پایان راند پایانی زده شد.
« اه، میتونستم بازیو ببرم، میتونستم. اگر فقط یک راند دیگه بود میبردمش.»
به سمت سهگوش خودمان رفتیم تا مربیها دستکش و کلاهمان را در بیاورند و بعد دوطرفِ داور وسط بایستیم تا هیئت ژوری و داورهای کنار نتیجهی شمارش امتیازها را اعلام کنند و داور وسط دست یکی از ما را بالا ببرد.
دستم من و حریف توی دست داور وسط بود و رو به داورهای پایین رینگ ایستاده بودیم. صدا از سالن در نمیآمد. میدانستم که باختهم ولی همین که بازی تمام شده بود و من آخر بازی خودی نشان داده بودم راضیم میکرد. بوکس کرده بودم، مشت خورده بودم، جلوی سینهم تا سر زانو قطرههای خون چکیده بود.همین کلی افتخار داشت. سیمچین را پایین کنار هیئت ژوری دیدم. سرش را بین داورها برده بود. انگار به توافقی رسیدند و سیمچین خودش را عقب کشید. برای من سر تکان داد. با بالا بردن تابلوی قرمز و آبی از طرف هیئت ژوری، داور وسط دست هردوتای ما را بالا برد.
نتیجه از باخت هم زشتتر شد. حریف برنده تعیین شده بود ولی بخاطر ارفاق و تشویقِ من دست هردوتای ما را بالا بردند. بازی ما را به حساب "بازی نمایشی" گذاشته بودند. یعنی من حتی بازنده هم اعلام نشدم.
بیبیِ من سوادِ خواندن و نوشتن نداشت. هیچ شاعری هم نمیشناخت. نمیدانم روز اول چهکسی به او گفته بود که اگر همین کلمه که هرروز برای پختوپز و شستوشو استفاده میکنی را یک کم بالاپایین کنی میشود شعر، و شاعر میتواند شب آن را مثل بالش زیر سرش بگذارد و بخوابد. بعد از اولین باری که بیبی با کلمه بازی کرد، شعر برایش شد تصویرِ مجسّم نیازهای روزانه، یا شبانه.
شعر برای بیبی شد نخ تسبیح که وقایع زندگیش را با آن گرد هم بیاورد؛
مرگِ مادر، ازدواج، اولین دعوای زن و شوهری، نفریننامه برای مادرشوهر، سیزده شعر برای اولاد- که قالب اولی مثنوی و آخری دوبیتی شد- مرخصیِ سربازی گرفتن از سرگرد مستوجب برای پسر اول در قالب غزل، نامهای به رییس جمهور- که فرداش کارگر و بنا از طرف کمیتهی امداد امام خمینی سرازیر شدند و سقف خانه را تعمیر کردند- دیوان شفاهی هزلیات که وقتی درش باز میشد نوههای دختری از شرم به بهانهای نیست میشدند و نوههای پسری که تازه مورمورشان شروع شده بود سراپاگوش گِرد بیبی مینشستند، شعر سنگ قبر... تا اینجاش را من شنیده بودم. شاید حتی شعر پرملاتی هم برای نکیر و منکر آماده کرده بود.
میشد که نوهها گهگداری تکبیت پررنگی را به خاطر بسپاردند، جایی گوشهی دفتری بنویسند تا بعدتر برای دیگری نقل کنند ولی وقتی بیبی رو به مُوت شد، [چند روز آخری] همه به صرافت افتادند تا خیلی جدیتر از میراث بیبی محافظت کنند. تصدیق بفرمایید آدم هُول برش میدارد؛ دور از جان- رو به قبلهای، داری با اجل سرو کله میزنی و جماعتی دست به قلم یا با ضبط صوت دنبال سهمیهی شعر خودشانند، بیشتر به نظر شبیه جمع کردن ارثیهست تا میراثداری.
کار درست را بیبی کرد، تف هم کف دستشان نینداخت. چند تا شعرِ دمدستی را دشتی خواند و یک چایی خورد و مُرد. شعر برای بیبی کار خودش را کرده بود.
شعر برای بیبی شد نخ تسبیح که وقایع زندگیش را با آن گرد هم بیاورد؛
مرگِ مادر، ازدواج، اولین دعوای زن و شوهری، نفریننامه برای مادرشوهر، سیزده شعر برای اولاد- که قالب اولی مثنوی و آخری دوبیتی شد- مرخصیِ سربازی گرفتن از سرگرد مستوجب برای پسر اول در قالب غزل، نامهای به رییس جمهور- که فرداش کارگر و بنا از طرف کمیتهی امداد امام خمینی سرازیر شدند و سقف خانه را تعمیر کردند- دیوان شفاهی هزلیات که وقتی درش باز میشد نوههای دختری از شرم به بهانهای نیست میشدند و نوههای پسری که تازه مورمورشان شروع شده بود سراپاگوش گِرد بیبی مینشستند، شعر سنگ قبر... تا اینجاش را من شنیده بودم. شاید حتی شعر پرملاتی هم برای نکیر و منکر آماده کرده بود.
میشد که نوهها گهگداری تکبیت پررنگی را به خاطر بسپاردند، جایی گوشهی دفتری بنویسند تا بعدتر برای دیگری نقل کنند ولی وقتی بیبی رو به مُوت شد، [چند روز آخری] همه به صرافت افتادند تا خیلی جدیتر از میراث بیبی محافظت کنند. تصدیق بفرمایید آدم هُول برش میدارد؛ دور از جان- رو به قبلهای، داری با اجل سرو کله میزنی و جماعتی دست به قلم یا با ضبط صوت دنبال سهمیهی شعر خودشانند، بیشتر به نظر شبیه جمع کردن ارثیهست تا میراثداری.
کار درست را بیبی کرد، تف هم کف دستشان نینداخت. چند تا شعرِ دمدستی را دشتی خواند و یک چایی خورد و مُرد. شعر برای بیبی کار خودش را کرده بود.
طبقِ معمولِ هرشب به عمقِ خواب نرسیده بیدار شدم. به پنجره نگاه کردم تا ببینم چه موقع از شب[یا روز] است. آبیِ آکواریومی بود. به سقف نگاه کردم، به رقص نوری که از انعکاسی موّاج درست شده بود. به زور جاکَن شدم و جلوی پنجره ایستادم تا دقیقتر ببینم. بیرون- رقیق و سیال، شبیه گرگ و میشِ صبح بود.
قدم را کوتاهتر کردم تا گلدستهی مسجد را ببینم. میخواست اذان صبح را بگوید ولی داشت خفه میشد، انگار سرش را کرده باشند زیر آب.
اللّه پلغ پلغ پلغ... اَک پلغ پلغ پلغ ...
برگشتم به تخت. پسزمینهی همهی فکرهای انحرافی، پنجره بود. به ساعت نگاه کردم، شش و سی دقیقه. ثانیهشمار داشت روی هفت دلدل میزد ولی بالا نمیرفت. پرده را کشیدم و توی خودم مچاله شدم تا خوابم برد. طبیعتاً بعد از بیدار شدن به اولین چیزی که نگاه میکردم پنجره بود. باریکهی نور دلگرمکنندهای خودش را از لای پرده سُرانده بود تو. ترسم ریخت. بلند شدم و پای پنجره رفتم. گلدسته برق میزد زیر نور، کف خیابان ولی پر از ماهی مُرده بود.
قدم را کوتاهتر کردم تا گلدستهی مسجد را ببینم. میخواست اذان صبح را بگوید ولی داشت خفه میشد، انگار سرش را کرده باشند زیر آب.
اللّه پلغ پلغ پلغ... اَک پلغ پلغ پلغ ...
برگشتم به تخت. پسزمینهی همهی فکرهای انحرافی، پنجره بود. به ساعت نگاه کردم، شش و سی دقیقه. ثانیهشمار داشت روی هفت دلدل میزد ولی بالا نمیرفت. پرده را کشیدم و توی خودم مچاله شدم تا خوابم برد. طبیعتاً بعد از بیدار شدن به اولین چیزی که نگاه میکردم پنجره بود. باریکهی نور دلگرمکنندهای خودش را از لای پرده سُرانده بود تو. ترسم ریخت. بلند شدم و پای پنجره رفتم. گلدسته برق میزد زیر نور، کف خیابان ولی پر از ماهی مُرده بود.
بهزاد یک عکس گرفته که توی عکس یک نردبان چوبی کهنه افتاده پای یک دیوار آجری بلند. نردبان مثل کسی که به پهلو لم داده باشد به دیوار تکیه داده شده. کل تصویر همین است، یعنی ظاهر قضیه همین است. ولی تصویر یکحرفی برای گفتن دارد، بالاخره کارش برانگیختن/متأثر کردن یا متذکر شدن است. انگار که میخواهد بگوید «دیگر عروج و نزولی در کار نیست» یا «همین است که هست؛ نه کسی بالا میرود، نه کسی از بالا میآید.»
عکس کار خودش را کرده. با دوتا اِلمان ساده [نردبان و دیوار] حرف خودش را زده ولی حرفی که میزند محدود است به همین کادر[؟]
توی قسمت اول جملهی قبل شکّی نیست. عکس یک انعکاس است از یک چیدمان تصادفی/گزینشی از واقعیت که یک بازتاب حقیقی هم روی روان بیننده دارد. یعنی هر عکس دوبار منعکس میشود. یک بار روی نگاتیو و یک بار روی ذهن بیننده. انعکاس اول یک تصویر میسازد و انعکاس دوم یک جمله. تصویرها گزارهاند. عکس با «کلمه» حرفش را میزند. به تعبیری تغزّلی عکسها موقع دیده شدن زنده میشوند، زبان باز میکنند. خیلی چیزهای دیگر هم همینطوریاند. مخاطب حین رویارویی با یک اثر، به اثر جان میدهد و خالق اثر را احضار میکند.
قسمت دوم [حرفی که عکس میزند محدود است به همین کادر]، پیچ و مهرهی سفتی ندارد. یعنی اگر بگوییم عکاس با ثبت یک لحظه از واقعیت یا منجمد کردن یک چیدمان در کادر، یک در برای ما باز میکند ولی هزارتا در را میبندد، باید بیشتر به قضیه فکر کنیم.
کادر بسته شده، عکس مثل یک اتفاق افتاده. [منظورم اتفاقی بودن عکس نیست.] وقتی کادر بسته میشود تصویر قابل تعمیم نیست ولی وقتی در انعکاس دوم [روی روان بیننده] به نوشته تبدیل میشود، پای ادبیات وسط کشیده میشود و آنجاست که قابل بسط/تعمیم و تقلیل دادن میشود، چون دستِ کلمه باز است.
من دلم میخواست هم توی عکس رخنه کنم و هم توی عکسنوشته. نمیفهمم چرا دست گذاشتهام روی این عکس. شاید چون دلم میخواست این عکس را من گرفته باشم و حالا چون نشده دارم تلاش میکنم خودم را جا کنم توی عکس. شاید بهتر بود همان اول بدون تعارف میگفتم این نوشته یک تداعی آزاد است از این عکس یا با انتخاب یک عنوان مثل «رستاخیز عکس» یا «استحاله در تصویر» ذهن خواننده را آماده میکردم و قابِ عکس را باز میکردم و بدون رودربایستی یک دمپایی جفت میکردم پای نردبان. عکس را انگولک میکردم. نردبان را سرپا میکردم، روی دیوار مینوشتم «لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد» یا از درخت پشت دیوار حرف میزدم، یک تکه نان میانداختم پای دیوار تا ببینم کسی رد میشود نان را ماچ کند و لای جرز دیوار بگذارد ؟
این درست همان کاری بود که دلم میخواست بکنم.
ولی خب اعتراف میکنم خود بهزاد حرف را شستهرفته زده. « حرفهای من مثل یک نردبان است که تا حد معینی با آن بالا میرویم و بعد آن را دور میاندازیم.»
عکس کار خودش را کرده. با دوتا اِلمان ساده [نردبان و دیوار] حرف خودش را زده ولی حرفی که میزند محدود است به همین کادر[؟]
توی قسمت اول جملهی قبل شکّی نیست. عکس یک انعکاس است از یک چیدمان تصادفی/گزینشی از واقعیت که یک بازتاب حقیقی هم روی روان بیننده دارد. یعنی هر عکس دوبار منعکس میشود. یک بار روی نگاتیو و یک بار روی ذهن بیننده. انعکاس اول یک تصویر میسازد و انعکاس دوم یک جمله. تصویرها گزارهاند. عکس با «کلمه» حرفش را میزند. به تعبیری تغزّلی عکسها موقع دیده شدن زنده میشوند، زبان باز میکنند. خیلی چیزهای دیگر هم همینطوریاند. مخاطب حین رویارویی با یک اثر، به اثر جان میدهد و خالق اثر را احضار میکند.
قسمت دوم [حرفی که عکس میزند محدود است به همین کادر]، پیچ و مهرهی سفتی ندارد. یعنی اگر بگوییم عکاس با ثبت یک لحظه از واقعیت یا منجمد کردن یک چیدمان در کادر، یک در برای ما باز میکند ولی هزارتا در را میبندد، باید بیشتر به قضیه فکر کنیم.
کادر بسته شده، عکس مثل یک اتفاق افتاده. [منظورم اتفاقی بودن عکس نیست.] وقتی کادر بسته میشود تصویر قابل تعمیم نیست ولی وقتی در انعکاس دوم [روی روان بیننده] به نوشته تبدیل میشود، پای ادبیات وسط کشیده میشود و آنجاست که قابل بسط/تعمیم و تقلیل دادن میشود، چون دستِ کلمه باز است.
من دلم میخواست هم توی عکس رخنه کنم و هم توی عکسنوشته. نمیفهمم چرا دست گذاشتهام روی این عکس. شاید چون دلم میخواست این عکس را من گرفته باشم و حالا چون نشده دارم تلاش میکنم خودم را جا کنم توی عکس. شاید بهتر بود همان اول بدون تعارف میگفتم این نوشته یک تداعی آزاد است از این عکس یا با انتخاب یک عنوان مثل «رستاخیز عکس» یا «استحاله در تصویر» ذهن خواننده را آماده میکردم و قابِ عکس را باز میکردم و بدون رودربایستی یک دمپایی جفت میکردم پای نردبان. عکس را انگولک میکردم. نردبان را سرپا میکردم، روی دیوار مینوشتم «لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد» یا از درخت پشت دیوار حرف میزدم، یک تکه نان میانداختم پای دیوار تا ببینم کسی رد میشود نان را ماچ کند و لای جرز دیوار بگذارد ؟
این درست همان کاری بود که دلم میخواست بکنم.
ولی خب اعتراف میکنم خود بهزاد حرف را شستهرفته زده. « حرفهای من مثل یک نردبان است که تا حد معینی با آن بالا میرویم و بعد آن را دور میاندازیم.»
Forwarded from پیرنگ | Peyrang
.
#داستان
جوّانی؛ محسن شایان
تابستانِ هشتادوهفت، من و سعید هجدهساله شدیم و طبق قراری که گذاشته بودیم، شب تولد به قبرستان رفتیم. توی قبرهای خالی دراز کشیدیم، سورهی تکویر را با صدای عبدالباسط پخش کردیم و چشمهایمان را بستیم. اینقدر ماندیم تا «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ...» مو به تنمان سیخ کند. ولی زورِ بویِ نم و خنکای خاک چربید. سوره که تمام شد بیرون آمدیم، لبهی قبرها نشستیم، پاهایمان را توی قبر دراز کردیم و دربارهی مورسو حرف زدیم.
ما با هجمهای از هیجان و احساس مواجه شده بودیم و از پسِ تشخیص و بیانش برنمیآمدیم. درست نمیدانستیم چهکار میکنیم یا اصلاً چرا میکنیم. فقط انگار واداشته میشدیم کاری بکنیم. اسمش را «ندانمکاری» گذاشته بودیم. انگار همین لفظ توجیه خوبی بود تا ما کاملاً حسّی در مقابل حالاتمان واکنش نشان بدهیم.
فردای شب تولد، بعد از غروب هوندای برادر سعید را قرض گرفتیم و به طرف جادهخاکیهای بیرون شهر راندیم. تا رسیدیم هوا تاریک شده بود. نوبتی پشت موتور نشستیم. پیش خودمان گفته بودیم که با مُردن مشکلی نداریم ولی زمینگیر نشویم. موتور را توی جادهخاکیهایِ تاریک، چراغخاموش، نوبتی گاز میدادیم. اول سعید نشست و من ترکش نشستم. جوری گاز میداد که نالهی موتور درآمده بود. سیر که شد من نشستم، سعید ترکم نشست و سرش را راحت پشت شانههای من گذاشت. دوبار از جاده خارج شدیم، زمین خوردیم و توی خاک و خُل پخش شدیم. سهم آن شبمان شد چند خراش روی آرنج و زانو و کف دستها، ولی دلمان رضایت نداد. چیزی که میخواستیم نشد؛ هرچند نمیدانستیم که دقیقاً میخواهیم چه بشود. از روی کرختی نبود، حسهایمان مرز مشخصی نداشت.
متن کامل این داستان، در سایت پیرنگ از طریق لینک زیر در دسترس است:
https://www.peyrang.org/1118/
@peyrang_dastan
www.peyrang.org
http://instagram.com/peyrang_dastan/
#داستان
جوّانی؛ محسن شایان
تابستانِ هشتادوهفت، من و سعید هجدهساله شدیم و طبق قراری که گذاشته بودیم، شب تولد به قبرستان رفتیم. توی قبرهای خالی دراز کشیدیم، سورهی تکویر را با صدای عبدالباسط پخش کردیم و چشمهایمان را بستیم. اینقدر ماندیم تا «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ...» مو به تنمان سیخ کند. ولی زورِ بویِ نم و خنکای خاک چربید. سوره که تمام شد بیرون آمدیم، لبهی قبرها نشستیم، پاهایمان را توی قبر دراز کردیم و دربارهی مورسو حرف زدیم.
ما با هجمهای از هیجان و احساس مواجه شده بودیم و از پسِ تشخیص و بیانش برنمیآمدیم. درست نمیدانستیم چهکار میکنیم یا اصلاً چرا میکنیم. فقط انگار واداشته میشدیم کاری بکنیم. اسمش را «ندانمکاری» گذاشته بودیم. انگار همین لفظ توجیه خوبی بود تا ما کاملاً حسّی در مقابل حالاتمان واکنش نشان بدهیم.
فردای شب تولد، بعد از غروب هوندای برادر سعید را قرض گرفتیم و به طرف جادهخاکیهای بیرون شهر راندیم. تا رسیدیم هوا تاریک شده بود. نوبتی پشت موتور نشستیم. پیش خودمان گفته بودیم که با مُردن مشکلی نداریم ولی زمینگیر نشویم. موتور را توی جادهخاکیهایِ تاریک، چراغخاموش، نوبتی گاز میدادیم. اول سعید نشست و من ترکش نشستم. جوری گاز میداد که نالهی موتور درآمده بود. سیر که شد من نشستم، سعید ترکم نشست و سرش را راحت پشت شانههای من گذاشت. دوبار از جاده خارج شدیم، زمین خوردیم و توی خاک و خُل پخش شدیم. سهم آن شبمان شد چند خراش روی آرنج و زانو و کف دستها، ولی دلمان رضایت نداد. چیزی که میخواستیم نشد؛ هرچند نمیدانستیم که دقیقاً میخواهیم چه بشود. از روی کرختی نبود، حسهایمان مرز مشخصی نداشت.
متن کامل این داستان، در سایت پیرنگ از طریق لینک زیر در دسترس است:
https://www.peyrang.org/1118/
@peyrang_dastan
www.peyrang.org
http://instagram.com/peyrang_dastan/
پیرنگ
جوّانی - پیرنگ
تابستانِ هشتادوهفت، من و سعید هجدهساله شدیم و طبق قراری که گذاشته بودیم، شب تولد به قبرستان رفتیم. توی قبرهای خالی دراز کشیدیم، سورهی تکویر را با صدای عبدالباسط پخش کردیم و چشمهایمان را بستیم. اینقدر ماندیم تا «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ…
دریانوردها یک عادت غریبی دارند و آن این است که با یک دریانوردِ هفتپشت غریبه شروع میکنند به حرف زدن- بدون اینکه طرف را دیده باشند یا قرار باشد ببینند.
کشتیها یکجور بیسیم دارند که کانال ۱۶ آن مخصوص مخابره در شرایط اضطرار و ایمنیست و افسر شیفت دائم یک گوشش به این کانال است. اگر کشتیای توی دردسر افتاده باشد یک پیام اضطراری روی همین کانال مخابره میکند و از کشتیهایی که تا شعاع پنجاه مایلیش هستند درخواست کمک میکند. حالا گاهی پیش میآید که یک افسر یا یک ملوان که حوصلهاش در سیاهی غلیظ شبِ اقیانوس سر رفته- بیسیم را بردارد و شروع کند آهنگ وطنیاش- که از سرشب مثل مگس توی سرش میچرخیده را (خلاف قوانین بینالمللی) با سوت بزند. یا یکی از همین خالوهای خودمان توی خلیج که خیلی دلش «خین» است بیسیم لنج را بردارد و شروع کند به شروهخوانی. غریبتر از آن این است که یک افسرِ مثلاً هندی- برای فرار از سکوتِ ممتدِ پل فرماندهی، بیسیم را بردارد و روی کانال ۱۶ رمز قراردادیِ اهلِ گپ را چند بار تکرار کند و شانسش بزند یک «صدا» مثل خودش پیدا شود و حرف بزنند. اینجا فقط داشتن یک زبانِ مشترک کفایت میکند. یعنی اگر یک هندی صدا زد «اِک دو تین چار»، یا یک فیلیپینی گفت «پیتو پیتو»، معنیش این است که یکی بیاید یکچیزی بگوییم. چیش مهم نیست، فقط بگوییم. بعد از نیم ساعت میبینی با هم ایاق شدهاند بدون اینکه حتی یک بار صورت هم را دیده باشند. از اینکه کجایی هستند و بارشان چی هست و کجا میبرند شروع میکنند، میرسند به اینکه چندتا بچه دارند یا بازیکن مورد علاقهی کریکتشان کدام است و آخر سر هم لُبّ مطلب [دردِ دلشان] را میگویند. چند دقیقهای غر میزنند و آخر کار هم میبینی دارند غشغش میخندند دارند و اشکهایشان را پاک میکنند.
خواستم بگویم کاری که این اینجور ملوانها میکنند توی کتم نمیرود، ولی دیدم منی که همیشه حرفهام را نشخوار میکردم، منی که هردفعه خواستم چیزی بگویم خودم از پشت سر آمدم و درِ گوش خودم گفتم:« خب که چی»- نشستهام با شما که صورتتان را ندیدهام دارم حرف میزنم.
دیدم آخر لامصّب حرفِ نزده انگار صفرای آدم را زیاد میکند، اوقات آدم را تلخ میکند، از حلق آدم بوی لاش کلماتِ مرده میآید. دیدم اگر چیزی هست باید تعارف را کنار بگذارم و سر صحبت را باز کنم. ولی خب، منکر این هم نمیشود شد که بعضی وقتها حرفهایمان واقعاً مفت است، حرف زدن اینجور وقتها صرفاً به مثابه «تگری زدن» است که سرِ دلت را سبک کند. از آنطرف بعضی وقتها هم «حرف» یکچیزی مثل یک جوکِ بامزه است که توی دلت را قلقلک میکند و تا نروی و برای یکی از همقطارهات تعریفش نکنی، نمینشینی.
کشتیها یکجور بیسیم دارند که کانال ۱۶ آن مخصوص مخابره در شرایط اضطرار و ایمنیست و افسر شیفت دائم یک گوشش به این کانال است. اگر کشتیای توی دردسر افتاده باشد یک پیام اضطراری روی همین کانال مخابره میکند و از کشتیهایی که تا شعاع پنجاه مایلیش هستند درخواست کمک میکند. حالا گاهی پیش میآید که یک افسر یا یک ملوان که حوصلهاش در سیاهی غلیظ شبِ اقیانوس سر رفته- بیسیم را بردارد و شروع کند آهنگ وطنیاش- که از سرشب مثل مگس توی سرش میچرخیده را (خلاف قوانین بینالمللی) با سوت بزند. یا یکی از همین خالوهای خودمان توی خلیج که خیلی دلش «خین» است بیسیم لنج را بردارد و شروع کند به شروهخوانی. غریبتر از آن این است که یک افسرِ مثلاً هندی- برای فرار از سکوتِ ممتدِ پل فرماندهی، بیسیم را بردارد و روی کانال ۱۶ رمز قراردادیِ اهلِ گپ را چند بار تکرار کند و شانسش بزند یک «صدا» مثل خودش پیدا شود و حرف بزنند. اینجا فقط داشتن یک زبانِ مشترک کفایت میکند. یعنی اگر یک هندی صدا زد «اِک دو تین چار»، یا یک فیلیپینی گفت «پیتو پیتو»، معنیش این است که یکی بیاید یکچیزی بگوییم. چیش مهم نیست، فقط بگوییم. بعد از نیم ساعت میبینی با هم ایاق شدهاند بدون اینکه حتی یک بار صورت هم را دیده باشند. از اینکه کجایی هستند و بارشان چی هست و کجا میبرند شروع میکنند، میرسند به اینکه چندتا بچه دارند یا بازیکن مورد علاقهی کریکتشان کدام است و آخر سر هم لُبّ مطلب [دردِ دلشان] را میگویند. چند دقیقهای غر میزنند و آخر کار هم میبینی دارند غشغش میخندند دارند و اشکهایشان را پاک میکنند.
خواستم بگویم کاری که این اینجور ملوانها میکنند توی کتم نمیرود، ولی دیدم منی که همیشه حرفهام را نشخوار میکردم، منی که هردفعه خواستم چیزی بگویم خودم از پشت سر آمدم و درِ گوش خودم گفتم:« خب که چی»- نشستهام با شما که صورتتان را ندیدهام دارم حرف میزنم.
دیدم آخر لامصّب حرفِ نزده انگار صفرای آدم را زیاد میکند، اوقات آدم را تلخ میکند، از حلق آدم بوی لاش کلماتِ مرده میآید. دیدم اگر چیزی هست باید تعارف را کنار بگذارم و سر صحبت را باز کنم. ولی خب، منکر این هم نمیشود شد که بعضی وقتها حرفهایمان واقعاً مفت است، حرف زدن اینجور وقتها صرفاً به مثابه «تگری زدن» است که سرِ دلت را سبک کند. از آنطرف بعضی وقتها هم «حرف» یکچیزی مثل یک جوکِ بامزه است که توی دلت را قلقلک میکند و تا نروی و برای یکی از همقطارهات تعریفش نکنی، نمینشینی.
Audio
.
گره دریایی
نوشتهی محسن شایان
با صدای نویسنده
مدت: ۸ دقیقه
توضیح: این داستان اولین بار در گاهنامهی
ادبی پیرنگ، شمارهی دو چاپ شده است.
تهیهی گاهنامه از طریق لینک زیر:
https://www.peyrang.org/shop/
#داستان_صوتی
#داستان_کوتاه
@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
گره دریایی
نوشتهی محسن شایان
با صدای نویسنده
مدت: ۸ دقیقه
توضیح: این داستان اولین بار در گاهنامهی
ادبی پیرنگ، شمارهی دو چاپ شده است.
تهیهی گاهنامه از طریق لینک زیر:
https://www.peyrang.org/shop/
#داستان_صوتی
#داستان_کوتاه
@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
حسآمیزی
صبح مرضیه بچهها را برد مدرسه و قرار شد عصر هم خودش برود دنبالشان. کارهای بیرونی خانه عمدتاً با خودش است. من حاضرم همهی کارهای خانه را خودم انجام بدهم ولی پایم را از در حیاط آنطرفتر نگذارم. جارو کردن و شستن ظرفها که جای سخت کار بود را همان اول انجام دادم و شستن توالت و حمام را گذاشتم برای آخرِ کار، که اگر لباسی هم بود توی تشت بریزم و خوشخوشک لگد کنم. .توی تشت آب داغ ریختم، کمی پودر و جرمگیر و سفیدکننده (هرچیزی که داشتیم) تا زردی کف حمام و گوشههای کبره بسته را تمیز کنم. یک ترکیب مندرآوردی که هردفعه هم بسته به چیزی که موجود بود فرمولش عوض میشد. ولی این بار بوی ترکیب انگار یک فرمول شیمیایی آشنا بود، چشمهایم را بستم و چند بار ریهام را از آن بو پر و خالی کردم. گذاشتم کار خودش را بکند. خودش بود. بوی خانهی خسرو سروستانیاینها، همسایه دیوار به دیوارمان و همبازی بچگیم. از راهروی خانهشان که رد میشدم همین بو میآمد و پشتش من به این فکر میکردم که چرا هر خانه یک بوی مخصوص خودش را دارد. مثلا توی کوچهی بنبست ما خانهی خسرواینها بوی تمیزی و کِرِم میداد، خانهی ما بوی ته دیگ خیس خورده میداد، خانهی رسولاینها بوی مربا و ادویه میداد، خانهی رضایی بوی شاش میداد و یک رختخواب هم همیشه سر دیوار پهن بود و خانهی سهراب نفتی که باعث میشد کل خانههای ته کوچه بویی ندهند.
حس بویایی و بیناییم داشتند دست به یکی میکردند. هرچه بو بیشتر توی دماغم میپیچید وضوح تصاویر هم بیشتر میشد. (تصاویر پشت پلک)
چادر نمازی که مادربزرگش به اصرار خسرو برایش دوخته بود، اسفند آویزهای توی راهرو، لباس فرمِ نظامی آویز به دیوار، عکس قاب گرفتهی روز عروسی مادربزرگ-پدربزرگش، اتاق حجلهی عروسی مادرش، تختخواب و میز آرایش چوبی اتاق حجله، سرمه، ماتیک، بیگودیهای روی میز همه ظاهر شدند. بوی عطری که توی هوای این اتاق پخش بود آنجا را کرده بود شیک و لوکسترین جایی که دیده بودم.
از راهرو برگشتم با چشمِ بسته. بو بلندم کرده بود. دنبال بوی شاهپسند و اطلسی رفتم توی حیاط. دنبال بوی روغن سوخته از کنار پیکان توی حیاط رد شدم، دنبال بوی قلیان برازجانی آمدم تا دم در. جلوی در حیاط سیمان شده بود تا زنها گرد بنشینند و بین بافتنی قلیان را دست به دست کنند. بوی سیگار هما از لای بوی تنباکوی برازجانی آمد، یعنی ننهگوهر هم بینشان هست و باید فرمان ببری. بگوید «آی محسنو، بدو برا ننه سیگار بگیر، آ قربونِ پسر- باریکلا» و کف سرم را ماچ کند. هنوز چشمهام بسته بود. دست به دیوار گرفتم و کورمال کورمال تا دکان رفتم و برگشتم، آخر تا سرکوچه بویی نبود که دستم را بگیرد و ببرد. باز برگشته بودم توی کوچه. از حیاط خودمان بوی گلاب و کافور میآمد، یعنی پنج شنبه غروب است. بولوت لبهی تخت توی حیاط نشسته و کلاه سبز آفتابخوردهاش را عقب کشیده. مادرم با یک استکان چای از در راهرو میآید و کنارش مینشیند. بولوت رو میکند به مادرم و جایی بالای سرش را نگاه میکند. وسط ذکر گفتن با اشارهی سر و دست تشکر میکند. تا بولوت قند را توی دهانش بگذارد، مادرم با یک جمله برای درد دل کردن دورخیز میکند تا از غریب بودنش بگوید. «خوش به حالتون که کسوکارتون اینجان، ما که یه مُرده هم اینجا نداریم بریم سر خاکش»
اگر بولوت یک هفته- ده روز سرنزند مادرم مثل اینکه سرریز کرده باشد با خودش حرف میزند. از مدرسه که برگردم پای اجاق دارد با خودش یکی به دو میکند. آخر سر هم کارش به گریه میکشد تا یکی از راه برسد.
بولوت چای را داغ داغ سر میکشد. گوشهی لباس مادرم را میکشم و اشاره میکنم به جای ساعت روی دستم. یعنی بپرس ساعت چند است. کار همیشگیم است. مادرم با چشم و ابرو منعم میکند ولی حریف لجبازی بچهگانهام نمیشود و با خجالتی از روی ادب میپرسد. بولوت استکان را کف نعلبکی میگذارد و آرام دوتا انگشت دست راستش را میگذراد روی صفحهی ساعتش. یک عدد میدهد و من شگفت زده از شاهد معجزهی پیامبرِ کورِ خودمانیمان بودن، میپرم توی کوچه تا برای بقیه تعریفش کنم؛ بدون اینکه حتی بدانم ساعتی که گفته درست است یا غلط. کمال آن سر کوچه ایستاده. به دیوار تکیه داده و یک پایش را به دیوار زده. پشتمویش را با دست از دوطرف توی هم قفل میکند و یک فکل را با چهار انگشت میکشد روی پیشانیش میکشد. یک موتوری پیش پاش ترمز میزند. حین دست دادن چیزی کف دستشان رد و بدل میکنند. کمال سیگارش را گوشهی لبش میگذارد، گردنش را کج میکند و چشم طرف سیگار را میبندد. از توی جیب شلوارآمریکایی سبز چپّهی اسکناسی بیرون میکشد و بقیهی پول یارو را میدهد. در خانهشان باز است و فقط یک پردهی چرک حایل کوچه و هال شده. از کنارش رد میشوم و سرم را تو میبرم و از پشت پرده مرتضیشان را صدا میکنم. بوی لولهی خودکار مرتضی از پشت پرده میآید.
صبح مرضیه بچهها را برد مدرسه و قرار شد عصر هم خودش برود دنبالشان. کارهای بیرونی خانه عمدتاً با خودش است. من حاضرم همهی کارهای خانه را خودم انجام بدهم ولی پایم را از در حیاط آنطرفتر نگذارم. جارو کردن و شستن ظرفها که جای سخت کار بود را همان اول انجام دادم و شستن توالت و حمام را گذاشتم برای آخرِ کار، که اگر لباسی هم بود توی تشت بریزم و خوشخوشک لگد کنم. .توی تشت آب داغ ریختم، کمی پودر و جرمگیر و سفیدکننده (هرچیزی که داشتیم) تا زردی کف حمام و گوشههای کبره بسته را تمیز کنم. یک ترکیب مندرآوردی که هردفعه هم بسته به چیزی که موجود بود فرمولش عوض میشد. ولی این بار بوی ترکیب انگار یک فرمول شیمیایی آشنا بود، چشمهایم را بستم و چند بار ریهام را از آن بو پر و خالی کردم. گذاشتم کار خودش را بکند. خودش بود. بوی خانهی خسرو سروستانیاینها، همسایه دیوار به دیوارمان و همبازی بچگیم. از راهروی خانهشان که رد میشدم همین بو میآمد و پشتش من به این فکر میکردم که چرا هر خانه یک بوی مخصوص خودش را دارد. مثلا توی کوچهی بنبست ما خانهی خسرواینها بوی تمیزی و کِرِم میداد، خانهی ما بوی ته دیگ خیس خورده میداد، خانهی رسولاینها بوی مربا و ادویه میداد، خانهی رضایی بوی شاش میداد و یک رختخواب هم همیشه سر دیوار پهن بود و خانهی سهراب نفتی که باعث میشد کل خانههای ته کوچه بویی ندهند.
حس بویایی و بیناییم داشتند دست به یکی میکردند. هرچه بو بیشتر توی دماغم میپیچید وضوح تصاویر هم بیشتر میشد. (تصاویر پشت پلک)
چادر نمازی که مادربزرگش به اصرار خسرو برایش دوخته بود، اسفند آویزهای توی راهرو، لباس فرمِ نظامی آویز به دیوار، عکس قاب گرفتهی روز عروسی مادربزرگ-پدربزرگش، اتاق حجلهی عروسی مادرش، تختخواب و میز آرایش چوبی اتاق حجله، سرمه، ماتیک، بیگودیهای روی میز همه ظاهر شدند. بوی عطری که توی هوای این اتاق پخش بود آنجا را کرده بود شیک و لوکسترین جایی که دیده بودم.
از راهرو برگشتم با چشمِ بسته. بو بلندم کرده بود. دنبال بوی شاهپسند و اطلسی رفتم توی حیاط. دنبال بوی روغن سوخته از کنار پیکان توی حیاط رد شدم، دنبال بوی قلیان برازجانی آمدم تا دم در. جلوی در حیاط سیمان شده بود تا زنها گرد بنشینند و بین بافتنی قلیان را دست به دست کنند. بوی سیگار هما از لای بوی تنباکوی برازجانی آمد، یعنی ننهگوهر هم بینشان هست و باید فرمان ببری. بگوید «آی محسنو، بدو برا ننه سیگار بگیر، آ قربونِ پسر- باریکلا» و کف سرم را ماچ کند. هنوز چشمهام بسته بود. دست به دیوار گرفتم و کورمال کورمال تا دکان رفتم و برگشتم، آخر تا سرکوچه بویی نبود که دستم را بگیرد و ببرد. باز برگشته بودم توی کوچه. از حیاط خودمان بوی گلاب و کافور میآمد، یعنی پنج شنبه غروب است. بولوت لبهی تخت توی حیاط نشسته و کلاه سبز آفتابخوردهاش را عقب کشیده. مادرم با یک استکان چای از در راهرو میآید و کنارش مینشیند. بولوت رو میکند به مادرم و جایی بالای سرش را نگاه میکند. وسط ذکر گفتن با اشارهی سر و دست تشکر میکند. تا بولوت قند را توی دهانش بگذارد، مادرم با یک جمله برای درد دل کردن دورخیز میکند تا از غریب بودنش بگوید. «خوش به حالتون که کسوکارتون اینجان، ما که یه مُرده هم اینجا نداریم بریم سر خاکش»
اگر بولوت یک هفته- ده روز سرنزند مادرم مثل اینکه سرریز کرده باشد با خودش حرف میزند. از مدرسه که برگردم پای اجاق دارد با خودش یکی به دو میکند. آخر سر هم کارش به گریه میکشد تا یکی از راه برسد.
بولوت چای را داغ داغ سر میکشد. گوشهی لباس مادرم را میکشم و اشاره میکنم به جای ساعت روی دستم. یعنی بپرس ساعت چند است. کار همیشگیم است. مادرم با چشم و ابرو منعم میکند ولی حریف لجبازی بچهگانهام نمیشود و با خجالتی از روی ادب میپرسد. بولوت استکان را کف نعلبکی میگذارد و آرام دوتا انگشت دست راستش را میگذراد روی صفحهی ساعتش. یک عدد میدهد و من شگفت زده از شاهد معجزهی پیامبرِ کورِ خودمانیمان بودن، میپرم توی کوچه تا برای بقیه تعریفش کنم؛ بدون اینکه حتی بدانم ساعتی که گفته درست است یا غلط. کمال آن سر کوچه ایستاده. به دیوار تکیه داده و یک پایش را به دیوار زده. پشتمویش را با دست از دوطرف توی هم قفل میکند و یک فکل را با چهار انگشت میکشد روی پیشانیش میکشد. یک موتوری پیش پاش ترمز میزند. حین دست دادن چیزی کف دستشان رد و بدل میکنند. کمال سیگارش را گوشهی لبش میگذارد، گردنش را کج میکند و چشم طرف سیگار را میبندد. از توی جیب شلوارآمریکایی سبز چپّهی اسکناسی بیرون میکشد و بقیهی پول یارو را میدهد. در خانهشان باز است و فقط یک پردهی چرک حایل کوچه و هال شده. از کنارش رد میشوم و سرم را تو میبرم و از پشت پرده مرتضیشان را صدا میکنم. بوی لولهی خودکار مرتضی از پشت پرده میآید.
پرده را پس میزنم. مرتضی پیش پای پدرش نشسته. پدرش دود را توی صورت مرتضی فوت میکند و با خسخس سینه میخندد. «بیاین همینجا بازی کنین. کجا میخواین برین تو این گرما». به سرفه میافتد. دستمال دور گردناش را توی مشتش جمع میکند و خلط را لای آن تف میکند. کنار مرتضی دوزانو مینشینم و به داغ شدن سیخ و کشیده شدن به سنجاق و بلند شدن موج دودی که توی نور سیلان برمیدارد نگاه میکنم. دود بعدی را توی صورت دوتامان فوت میکند. با دست دود را پس میزدم. به «نازکنارنجی» بودنم میخندد. دود بعدی احساس میکنم بدنم شل شده. دود بعدتری سقف و دیوار موج برداشته. بابای مرتضی با سری که بزرگتر از تنهاش شده نزدیک میآید. تصویر جلو آمدن صورتش مقطّع میشود. یک قاب از خنده و معدود دندانهای جامانده توی دهانش را میبینم، قاب بعدی دهانش را برای فوت کردن دود لوله کرده، قاب بعدی سیاهِ سیاه است و قاب بعدتری یک مهتابی سفید.
مهتابی دو سه بار چشمک میزند و من چشمم را باز میکنم. سروم توی دستم است. مرضیه کنار پرستار ایستاده بود. پرستار پشتی تختم را بالا میدهد، غلتکی سرُم را پایین میکشد و لای پوشه فلزیاش چیزی یادداشت میکند.
میپرسم: «چی شده مرضیه ؟»
خانم پرستار با یُبسی سر صبح، همانطور که سرش توی فایل بود جواب میدهد: «مسمومیت در اثر استنشاق گاز مواد شوینده.»
مهتابی دو سه بار چشمک میزند و من چشمم را باز میکنم. سروم توی دستم است. مرضیه کنار پرستار ایستاده بود. پرستار پشتی تختم را بالا میدهد، غلتکی سرُم را پایین میکشد و لای پوشه فلزیاش چیزی یادداشت میکند.
میپرسم: «چی شده مرضیه ؟»
خانم پرستار با یُبسی سر صبح، همانطور که سرش توی فایل بود جواب میدهد: «مسمومیت در اثر استنشاق گاز مواد شوینده.»
با مراد پیاده انداختهایم تو کوچه پسکوچههای پشت شاهچراغ. چراغها تکوتوک روشن شدهاند، داریم میرویم پیش «قبلهی حاجات».
¶ دوسهتا پسکوچه بیشتر نمانده تا بیبدن شدن، تا کلاپیسه شدن چشمها، تا ملنگ شدن. دوسهتا کوچه آنطرفتر «پلنگ» سلطان جنگل است.
بشکن بالا میاندازیم. از روی چالوچولهها جست میزنیم. همدیگر را هُل میدهیم و به هم سُک میزنیم. دل توی دلمان نیست، زمین زیر پایمان مثل ابرهای برهبره شده، جاذبه نیست، هر پایی که زمین میگذاریم بلند میشویم -معلقیم- تا باز پایمان برسد زمین. حالمان نگفتنی است.
¶ هواتاریک رسیدهایم سرکوچهی موعود. هیأت در نیمهبازِ ته بنبست از دور که پدیدار میشود بیاختیار میایستیم. دست راستمان میرود روی سینه و به در سلام میدهیم. سر بزنگاه رسیدهایم. در هنوز باز است. نور به اندازه یک تیغه از لای در به کوچه میتابد. به مراد نگاه میکنم، مردمکهاش پیشواز رفته، دستش بیاختیار میرود و غوز دماغش را میخاراند، دهانش خشک شده. میزنم پشت شانهی مراد. مراد با صدای رگدارش بنا کرده به خواندن. دستش را میبرد توی جیب شلوار و پول را لمس میکند. دلش قرص میشود. روی سکوی پرتابیم حالا. داریم با دَم لاس میزنیم، مثل گربهای که پایش را گذاشته روی دُم موش. ماتِ نوریم. صدای کِل و هلهله گوشم را پر کرده. نقارهخانهی شاهچراغ بنا کرده توی گوشم کوفتن. به هم نگاه میکنیم. مراد اینجا نیست، انگار از دور دارد برایم میخندد. لفتش نمیدهیم. هِی میکنیم سمت در. در هم انگار بغل وا کرده برایمان. شلنگتخته میاندازیم سمت در- که یک آن واقعیت مثل مشت میخورد توی صورتمان...
¶ در بسته میشود و ما با تاریکی یکی میشویم. عروسیمان عزا میشود و صدای کِل و هلهلهی درونم جابجا میشود شیون و خنج کشیدن. زیر پایمان خالی میشود و پرت میشویم توی سیاهچاله. همهجا تاریک میشود، از زهدان مادر هم تاریکتر.
دلش را نداریم وقتی «احمدآقا» در را میبندد در بزنیم. قبلاً قدغن کرده، اُلتیماتوم داده. پشتِ درِ بستهی بهشت ماندهایم و قفلِ در را ماچ میکنیم. التماس میکنیم به نمیدانم کی و چی، که احمدآقا خودش در را باز کند و بخواهد سَرَکی توی کوچه بکشد. رواجمان میدهد اگر ببیندمان، اگر ببیند چهارستون بدنمان دارد از هم در میرود.
¶ خماری دارد برمان مستولی میشود. لرز افتاده به جانمان، عرق سرد نشسته بر تیرهی پشتمان. کاش در باز شود و احمدآقا سرکی توی کوچه بکشد. کاش زنش بفرستدش پیِ چیزی. چندک زدهایم پشت در. نگاه مراد خالی است. یخ زده نگاهش، مثل خروسِ سر بریده. مثل پوستهی جفت افتاده اینجا و خودش معلوم نیست کجاست. مثل لولای زنگ زدهی در دارد قیژقیژ میکند. امیدمان دارد مثل تُف بخار میشود. به صبح نمیکشیم. کاش احمدآقا در را باز کند. کاش زنش بفرستدش پی چیزی.
¶ دوسهتا پسکوچه بیشتر نمانده تا بیبدن شدن، تا کلاپیسه شدن چشمها، تا ملنگ شدن. دوسهتا کوچه آنطرفتر «پلنگ» سلطان جنگل است.
بشکن بالا میاندازیم. از روی چالوچولهها جست میزنیم. همدیگر را هُل میدهیم و به هم سُک میزنیم. دل توی دلمان نیست، زمین زیر پایمان مثل ابرهای برهبره شده، جاذبه نیست، هر پایی که زمین میگذاریم بلند میشویم -معلقیم- تا باز پایمان برسد زمین. حالمان نگفتنی است.
¶ هواتاریک رسیدهایم سرکوچهی موعود. هیأت در نیمهبازِ ته بنبست از دور که پدیدار میشود بیاختیار میایستیم. دست راستمان میرود روی سینه و به در سلام میدهیم. سر بزنگاه رسیدهایم. در هنوز باز است. نور به اندازه یک تیغه از لای در به کوچه میتابد. به مراد نگاه میکنم، مردمکهاش پیشواز رفته، دستش بیاختیار میرود و غوز دماغش را میخاراند، دهانش خشک شده. میزنم پشت شانهی مراد. مراد با صدای رگدارش بنا کرده به خواندن. دستش را میبرد توی جیب شلوار و پول را لمس میکند. دلش قرص میشود. روی سکوی پرتابیم حالا. داریم با دَم لاس میزنیم، مثل گربهای که پایش را گذاشته روی دُم موش. ماتِ نوریم. صدای کِل و هلهله گوشم را پر کرده. نقارهخانهی شاهچراغ بنا کرده توی گوشم کوفتن. به هم نگاه میکنیم. مراد اینجا نیست، انگار از دور دارد برایم میخندد. لفتش نمیدهیم. هِی میکنیم سمت در. در هم انگار بغل وا کرده برایمان. شلنگتخته میاندازیم سمت در- که یک آن واقعیت مثل مشت میخورد توی صورتمان...
¶ در بسته میشود و ما با تاریکی یکی میشویم. عروسیمان عزا میشود و صدای کِل و هلهلهی درونم جابجا میشود شیون و خنج کشیدن. زیر پایمان خالی میشود و پرت میشویم توی سیاهچاله. همهجا تاریک میشود، از زهدان مادر هم تاریکتر.
دلش را نداریم وقتی «احمدآقا» در را میبندد در بزنیم. قبلاً قدغن کرده، اُلتیماتوم داده. پشتِ درِ بستهی بهشت ماندهایم و قفلِ در را ماچ میکنیم. التماس میکنیم به نمیدانم کی و چی، که احمدآقا خودش در را باز کند و بخواهد سَرَکی توی کوچه بکشد. رواجمان میدهد اگر ببیندمان، اگر ببیند چهارستون بدنمان دارد از هم در میرود.
¶ خماری دارد برمان مستولی میشود. لرز افتاده به جانمان، عرق سرد نشسته بر تیرهی پشتمان. کاش در باز شود و احمدآقا سرکی توی کوچه بکشد. کاش زنش بفرستدش پیِ چیزی. چندک زدهایم پشت در. نگاه مراد خالی است. یخ زده نگاهش، مثل خروسِ سر بریده. مثل پوستهی جفت افتاده اینجا و خودش معلوم نیست کجاست. مثل لولای زنگ زدهی در دارد قیژقیژ میکند. امیدمان دارد مثل تُف بخار میشود. به صبح نمیکشیم. کاش احمدآقا در را باز کند. کاش زنش بفرستدش پی چیزی.
یک بار توی هشت-نه سالگیم یک چیزی نوشتم که خاکش کردم پای در حیاط. قرار گذاشتم با خودم بیست سال بعد بخوانمش که یادم رفت. یک بار هم حالا- که آخر سر میچپانمش توی همین بطری و پرتش میکنم توی آب، البته بعد از پوکه کردنش.
نمیدانم چطور شروع کنم. من از نوشتن میترسم. برای ما کلمه ابزار کار بوده، مثل بیل مثل کلنگ. من بجز مشق [که آن هم به نیّت یک «کارهای» شدن بوده] چیزی ننوشتهم. روی نوشتن ندارم. همیشه ترس از مسخره شدن و ریدمان احساسی دست و بالم را میبندد. با اینکه این میل سردرگم را به پسوپناهترین جایم میفرستم ولی آخر یک جاهایی از نهادم نشت میکند. حالا هم اگر تاثیر این چندتا پیک و تنهایی توی این کشتی نبود نمینوشتم. داریم میرویم سمت سوئز. اولین بار است سوار کشتی شدهام، امشب شب تولدم است. من امشب بیست ساله میشوم و کسی به یکورش هم نیست. انگار اصلاً من نیستم.
توی بچگیم فکرش را هم نمیکردم یک روزی توی بیست سالگیم اینجا باشم، وسط دریای سرخ. تاحالا اینقدر از خانه دور نشده بودم. خوب است، بندهام بریده شده. بیقیدم. حتی یادم نیست تا الان چی گفتهام و نمیدانم بعد ازین هم چه میگویم. حالا میتوانم خودم را آدم حساب کنم، چون از شمار کم شدهام. خیلی هیجان دارم برای نوشتن. فکر میکنم نوشتن را خودم اختراع کردهام. یعنی اگر یک نفر اینجا بود بهش میگفتم: «هروقت مست کردی، هروقت دیدی یک چیزی توی دلت حرکت کرد بنویس».
دلشورهی قشنگی دارم. با اینکه این نوشته مثل یک نامهی بدون آدرس گیرندهاست، با اینکه نمیدانم آب این بطری را به کجا میبرد ولی احساس میکنم یک «تو»یی هست بالاخره. قشنگی نه ؟
ته این نامه اسم و آدرسی از خودم مینویسم [اگر یادم ماند]. دلم میخواهد اگر تو هم خواستی جوابی بنویسی تا اینجا مست کنی و بعد بنویسی. راحت باشی با من. من اسمت را همین حالا «تو» گذاشتهام. اصلاً این چهارتا پیک را نمیخورم، برای «تو». این چهار خط ته نامه را هم نمینویسم، «تو» بنویس و بچپان توی همین بطری و بنداز توی آب. امیدوارم ضدحال نزنی.
حضورت معذبم کرد. پشیمان شدم. من آدم عزلت طلبیام. «تو» را توی غیابت میخواهم. حضورت اگر پر رنگ شود دستپاچه میشوم. هرچه میخواستم بگویم پرید. خالی شدم.
فکر میکردم حالا حالاها بنویسم. حرفهام داشتن از هم پیشی میگرفتند ولی یکهو همهش پاک شد. خیلی حیف شد. میخواهم بروم پاشنه و بطری را بندازم توی آب. گلاب به روت، خیلی شاش دارم. ببخشید. چون با هم دوستیم اینجوری گفتم. احتمالاً قبل از پرت کردن بطری توی آب- اول خودم را راحت میکنم. اگر وقتت را تلف کردم عذر میخواهم، میخواهم با «تو» راحت باشم. خودم میدانم چیز با ارزشی ننوشتم ولی خب.
تولد «تو» هم مبارک، قربان «تو».
نمیدانم چطور شروع کنم. من از نوشتن میترسم. برای ما کلمه ابزار کار بوده، مثل بیل مثل کلنگ. من بجز مشق [که آن هم به نیّت یک «کارهای» شدن بوده] چیزی ننوشتهم. روی نوشتن ندارم. همیشه ترس از مسخره شدن و ریدمان احساسی دست و بالم را میبندد. با اینکه این میل سردرگم را به پسوپناهترین جایم میفرستم ولی آخر یک جاهایی از نهادم نشت میکند. حالا هم اگر تاثیر این چندتا پیک و تنهایی توی این کشتی نبود نمینوشتم. داریم میرویم سمت سوئز. اولین بار است سوار کشتی شدهام، امشب شب تولدم است. من امشب بیست ساله میشوم و کسی به یکورش هم نیست. انگار اصلاً من نیستم.
توی بچگیم فکرش را هم نمیکردم یک روزی توی بیست سالگیم اینجا باشم، وسط دریای سرخ. تاحالا اینقدر از خانه دور نشده بودم. خوب است، بندهام بریده شده. بیقیدم. حتی یادم نیست تا الان چی گفتهام و نمیدانم بعد ازین هم چه میگویم. حالا میتوانم خودم را آدم حساب کنم، چون از شمار کم شدهام. خیلی هیجان دارم برای نوشتن. فکر میکنم نوشتن را خودم اختراع کردهام. یعنی اگر یک نفر اینجا بود بهش میگفتم: «هروقت مست کردی، هروقت دیدی یک چیزی توی دلت حرکت کرد بنویس».
دلشورهی قشنگی دارم. با اینکه این نوشته مثل یک نامهی بدون آدرس گیرندهاست، با اینکه نمیدانم آب این بطری را به کجا میبرد ولی احساس میکنم یک «تو»یی هست بالاخره. قشنگی نه ؟
ته این نامه اسم و آدرسی از خودم مینویسم [اگر یادم ماند]. دلم میخواهد اگر تو هم خواستی جوابی بنویسی تا اینجا مست کنی و بعد بنویسی. راحت باشی با من. من اسمت را همین حالا «تو» گذاشتهام. اصلاً این چهارتا پیک را نمیخورم، برای «تو». این چهار خط ته نامه را هم نمینویسم، «تو» بنویس و بچپان توی همین بطری و بنداز توی آب. امیدوارم ضدحال نزنی.
حضورت معذبم کرد. پشیمان شدم. من آدم عزلت طلبیام. «تو» را توی غیابت میخواهم. حضورت اگر پر رنگ شود دستپاچه میشوم. هرچه میخواستم بگویم پرید. خالی شدم.
فکر میکردم حالا حالاها بنویسم. حرفهام داشتن از هم پیشی میگرفتند ولی یکهو همهش پاک شد. خیلی حیف شد. میخواهم بروم پاشنه و بطری را بندازم توی آب. گلاب به روت، خیلی شاش دارم. ببخشید. چون با هم دوستیم اینجوری گفتم. احتمالاً قبل از پرت کردن بطری توی آب- اول خودم را راحت میکنم. اگر وقتت را تلف کردم عذر میخواهم، میخواهم با «تو» راحت باشم. خودم میدانم چیز با ارزشی ننوشتم ولی خب.
تولد «تو» هم مبارک، قربان «تو».