اون برای من فقط یک تکه آینه بود: بیرونِ توالت، بی شباهت به هیچ کدام از شکلهای هندسی، ولی من برای اون دلخوشی بودم؛ سنگینترین مسئولیتی که تابهحال به بهم تحمیل شده بود. دلش به این خوش بود که وقتی من کِیفم کوک است، شبیه شکلکهایی بشود که من در میارم.
تا یک روز بیخواب و عنق رفتم جلوش، فقط از روی عادت، دهانم را باز کردم که دندانهایم را ببینم، دهانش را باز نکرد.
گفتم: «بازیت گرفته تو هم حالا!؟ باز کن دهنتو!»
لج کرد و مثل گفتنِ اوممم... لبهاش را به هم فشار داد.
دست انداختم که به زور دهانش را باز کنم. فهمید جدیام، میخواستم بفهمد که برای من فقط یک تکه آینه است، همین.
خودش را از تو دستهام درآورد و گفت «چته !؟ روانی !!» و رفت.
از اون روز تاحالا کسی توی آینه نیست، حتی یک تکه.
@gazaafaat
تا یک روز بیخواب و عنق رفتم جلوش، فقط از روی عادت، دهانم را باز کردم که دندانهایم را ببینم، دهانش را باز نکرد.
گفتم: «بازیت گرفته تو هم حالا!؟ باز کن دهنتو!»
لج کرد و مثل گفتنِ اوممم... لبهاش را به هم فشار داد.
دست انداختم که به زور دهانش را باز کنم. فهمید جدیام، میخواستم بفهمد که برای من فقط یک تکه آینه است، همین.
خودش را از تو دستهام درآورد و گفت «چته !؟ روانی !!» و رفت.
از اون روز تاحالا کسی توی آینه نیست، حتی یک تکه.
@gazaafaat
سُفرهی حجِّ اکبر منوچهری، سفرهدارِ کوچه بود. شام همهی کوچه دعوت بودند. دستِ پدرم را گرفته بودم و از بین پارچهنویسیهایِ «حجّکم مقبول» و «مقدمتان گلباران» و «زیارت قبول» ها و خونِ دلمه بستهیِ دمِ در، واردِ حیاطِ مردانه شدیم. با یک جفت چشم روی چهارتا پاچه چشم تو چشم شدم تا به سی چهل جفت کفش دم در سالن پذیرایی رسیدم. برای بابام جایی بالای سفره جا باز کردند. بین دو نفر نشست، زد روی ران سمت راستیش و چند کلمه احوالپُرسی رد و بدل کردند، برای سمت چپیش هم دستی روی سینهاش گذاشت و کمی به جلو خم شد. من هم جایی پایین سفره بین بچهها نشستم.
حاجی با سرِ تراشیده و عرقچین سفید از در که وارد شد مهمانها جلوی پاش صلوات گویان بلند شدند. حاجی با اشارهی دست درخواست کرد که بنشینند و خودش هم سریع جایی بین بچهها، کنار من نشست.
به رسمِ احوال پرسی زد پشت کمرم و دستی هم روی سرمکشید.
برای بیبی، کفنِ متبرک آورده بود، برای مادرم چادر عربی، برای بابام ساعت سِیکو پنج، برای من هم دوربین مکه نما آورده بود.عکس کعبه بود، قربستان بقیع، مسجدالنبی، غارِحرا و دوباره کعبه. یک بطری آب زمزم هم سهم همه بود.
یک نفر سفره را قِل داد وسط جمعیت. هرکسی یکگوشهی سفره را گرفت وکشید جلوی خودش. یکی از توی پارچ قاشق چنگال درمیآورد و جفت میکرد و جلوی مهمانها میگذاشت. بشقابهای چلو و خورش قیمه و بعد بشقاب هایبچهگانهی چلو و خورش توی سینی ها دست به دست شدند و مهمانها نوشابه نرسیده شروع کردند. چلوخورش که به همه رسید، نوشابه از بالای سفره پشت دست مهمان ها نشست. من هنوز به غذا لب نزده بودم. میخواستم اول شکم خالی یک قُلُپ نوشابه بخورم، بعد به شیشه نگاه کنم و ببینم که هنوز کُلی نوشابهی سیاهِ زمزم هست...
نوشابه جوری بین بشقاب چلو و خورش من نشست که جوش آورد و کف و حباب تا لب شیشه رسید. چیزی نمانده بود سرریز کند.
شبنمها دست به یکی کردند و یک قطره سُر خورد تا پایین.
دست بُردم به نوشابه که دست حاجی زودتر رسید و کمر نوشابه را گرفت. حاج اکبر آنی پیشِ خودش ظرفیت معدهی من را با یک بشقاب چلو و خورش پر کرده بود و تخمین زده بود که فوقش بتوانم یک ته استکان نوشابه پشتش بخورم. دست انداخت و صندوقِ نوشابه را که نزدیک در بود جوری کشید که نوشابهپخشکن دُک زد. چشم انداخت و یک نوشابهی نصفه از شیشههای خالیِ صندوق پیدا کرد و بیرون کشید و گذاشت جلوی من. همه سرشان تو بشقابشان بود. صورتِ من مثل گریمِ عرق کرده شُر کرد. حاجی از ترس ترکیدنِ بغض من، دست بُرد به پارچِ آب و گذاشتش لبِ شیشهی نوشابهی نصفه. نگاهش را سریع دُور تا دُور سفره چرخاند و روی من نگه داشت، لبخند مهربانانهای زد و شیشه را تا لب، پُر کرد...
حاجی با سرِ تراشیده و عرقچین سفید از در که وارد شد مهمانها جلوی پاش صلوات گویان بلند شدند. حاجی با اشارهی دست درخواست کرد که بنشینند و خودش هم سریع جایی بین بچهها، کنار من نشست.
به رسمِ احوال پرسی زد پشت کمرم و دستی هم روی سرمکشید.
برای بیبی، کفنِ متبرک آورده بود، برای مادرم چادر عربی، برای بابام ساعت سِیکو پنج، برای من هم دوربین مکه نما آورده بود.عکس کعبه بود، قربستان بقیع، مسجدالنبی، غارِحرا و دوباره کعبه. یک بطری آب زمزم هم سهم همه بود.
یک نفر سفره را قِل داد وسط جمعیت. هرکسی یکگوشهی سفره را گرفت وکشید جلوی خودش. یکی از توی پارچ قاشق چنگال درمیآورد و جفت میکرد و جلوی مهمانها میگذاشت. بشقابهای چلو و خورش قیمه و بعد بشقاب هایبچهگانهی چلو و خورش توی سینی ها دست به دست شدند و مهمانها نوشابه نرسیده شروع کردند. چلوخورش که به همه رسید، نوشابه از بالای سفره پشت دست مهمان ها نشست. من هنوز به غذا لب نزده بودم. میخواستم اول شکم خالی یک قُلُپ نوشابه بخورم، بعد به شیشه نگاه کنم و ببینم که هنوز کُلی نوشابهی سیاهِ زمزم هست...
نوشابه جوری بین بشقاب چلو و خورش من نشست که جوش آورد و کف و حباب تا لب شیشه رسید. چیزی نمانده بود سرریز کند.
شبنمها دست به یکی کردند و یک قطره سُر خورد تا پایین.
دست بُردم به نوشابه که دست حاجی زودتر رسید و کمر نوشابه را گرفت. حاج اکبر آنی پیشِ خودش ظرفیت معدهی من را با یک بشقاب چلو و خورش پر کرده بود و تخمین زده بود که فوقش بتوانم یک ته استکان نوشابه پشتش بخورم. دست انداخت و صندوقِ نوشابه را که نزدیک در بود جوری کشید که نوشابهپخشکن دُک زد. چشم انداخت و یک نوشابهی نصفه از شیشههای خالیِ صندوق پیدا کرد و بیرون کشید و گذاشت جلوی من. همه سرشان تو بشقابشان بود. صورتِ من مثل گریمِ عرق کرده شُر کرد. حاجی از ترس ترکیدنِ بغض من، دست بُرد به پارچِ آب و گذاشتش لبِ شیشهی نوشابهی نصفه. نگاهش را سریع دُور تا دُور سفره چرخاند و روی من نگه داشت، لبخند مهربانانهای زد و شیشه را تا لب، پُر کرد...
سرِ ظهر بود و صاحبمغازه رفته بود برای ناهار. مژگان با لباسِ مدرسه از جلوی مغازه رد شد و نگاهی به داخل مغازه کرد ولی تهِ نگاهش را جوری روی قابِ عکسها و دوربینها و سهپایه ها بُرد که وانمود کند اصلا متوجهِ این نیست که من همیشه سرِ ساعتِ دوازده و نیم، با میمیکِ معناداری در حال تلاش برای القای حِسّم هستم. یا نگاهِ من بازتابندهی خروش درونیم نبود یا مژگان میخواست جَنَمِ بیشتری ببیند. خواستم کرکرهی مغازه را پایین بکشم و تو کوچه راه بیفتم دنبالش. باید میگفتم و این سنگ را از روی سینهم برمیداشتم. یعنی فُحشم هم نمیداد ؟
ولی من از پسِ بیان برنمیآمدم. اگر میرفتم به تتِه پِته میافتادم و بور میشدم. تازه پایین کشیدن کرکره ممکن بود کلی عقوبت داشته باشد. عمداً اینقدر دلدل کردم که دیگر اگر میرفتم هم نمیرسیدم. من آدم حرف زدن نبودم. لُنگ برداشتم و الکی بنا کردم به برق انداختن شیشهی ویترینِ تمیز که حواسم را پرت کنم. حواسم را پرت کردم رفت، رفت، رفت...
خورد به قاب عکس پدرِ مرحومِ صاحبمغازه و قاب افتاد و شیشهی قاب، خُرد و خاکشیر شد. پیرمردِ سیاه و سفید، با گونهی تو رفتهای که انگار چیزی میمکید، سبیل هیتلری و کلاه شاپو و کراواتِ پهن، از توی قاب شکسته اَخم کرد و خواست فحش را بکشد به من و بگوید که: «تُخم جن ! من چرا باید تاوان کف کردنِ شاش تورو بدم؟!» ولی یک نگاه به دور و برش انداخت و دید که قاب دورش نیست، پشت شیشه هم نیست ! اخمش را جمع کرد و حواسم را به دندانهایش گرفت و دوید طرف من. انداختش جلوی من و دمش را در هوا میچرخاند. یعنی بازی؛ تو پرتش کن ،من برم بیارم.
@gazaafaat
ولی من از پسِ بیان برنمیآمدم. اگر میرفتم به تتِه پِته میافتادم و بور میشدم. تازه پایین کشیدن کرکره ممکن بود کلی عقوبت داشته باشد. عمداً اینقدر دلدل کردم که دیگر اگر میرفتم هم نمیرسیدم. من آدم حرف زدن نبودم. لُنگ برداشتم و الکی بنا کردم به برق انداختن شیشهی ویترینِ تمیز که حواسم را پرت کنم. حواسم را پرت کردم رفت، رفت، رفت...
خورد به قاب عکس پدرِ مرحومِ صاحبمغازه و قاب افتاد و شیشهی قاب، خُرد و خاکشیر شد. پیرمردِ سیاه و سفید، با گونهی تو رفتهای که انگار چیزی میمکید، سبیل هیتلری و کلاه شاپو و کراواتِ پهن، از توی قاب شکسته اَخم کرد و خواست فحش را بکشد به من و بگوید که: «تُخم جن ! من چرا باید تاوان کف کردنِ شاش تورو بدم؟!» ولی یک نگاه به دور و برش انداخت و دید که قاب دورش نیست، پشت شیشه هم نیست ! اخمش را جمع کرد و حواسم را به دندانهایش گرفت و دوید طرف من. انداختش جلوی من و دمش را در هوا میچرخاند. یعنی بازی؛ تو پرتش کن ،من برم بیارم.
@gazaafaat
یک آگهیِ مفقودی ِ مبسوط :
صاحبِ عکسِ فوق، ابوذر بهزادی، ۳۰ ساله، ساکنِ شیراز، در تاریخ ۲۴ آذر ۹۹، منزل را به قصد آموزشگاه موسیقی(حوالی اِرَم)ترک کرده و تاکنون مراجعت ننموده است.لطفا در صورت مشاهده و شناساییِ نامبرده با شماره تماسهای ذکر شده در پایین تماس بگیرید و دلبستگان او را از نگرانی رها سازید.
قابل ذکر است نامبرده هیچ گونه مدرک شناسایی به همراه ندارد و احتمالا از بهیادآوری و تشخیصِ هویت خویش عاجز است. او پیراهنِ کَمِل خاکستری و شلوار کتانِ کرم رنگ به تن دارد. فوقالذکر به دلیل فشارِ زیادِ پایاننامه، موهایش از عکسی که مشاهده
مینمایید، تُنُک تر و جُثهاش تکیده تر شده. نام برده بعد از بازگشت از مرکز اسناد و کتابخانهی ملی شیراز در ساعت سهی بعد از ظهر و تعجیل برای به موقع رسیدن به کلاس موسیقی، در فرصتِ دو ساعتهی خود به خانهاش واقع در فردوسی رفته و بدون سلام و علیک با همخانهی خود (سعید، دانشجوی دکتری علوم سیاسی)، دفتر و دستک خود را همان دمِ در پرت کرده و با کفش، مسیرِ دم در تا یخچال را از روی فرش طی کرده و فحش خورده. اعتنا نکرده و از فرط گرسنگی و ضیقِ وقت، یک نصفه نان برداشته و نصف بشقابِ حاوی حلوا را یکجا لقمه گرفته، بلعیده و با یک استکان چایِ تریاکی
سرد، به زور پایینش داده. سریع دفترنُت باز کرده و قصد کرده حداقل یک دور، قبل از کلاس، تمرینِ هفتهی قبل "رِنگ ِ پریچهر و پریزادِ درویش خان" را بنوازد و برود. متاسفانه بلافاصله پس از شروع و نواختن چند نتِ اول دچار دل دردِ شدید شده و عرق سردی بر پیشانیاش مینشیند. ولی تا پایانِ رِنگ رفته و بعد جمع کرده که به کلاس برود. سعید، همخانهی او، اظهار داشته که از جمع کردنِ دفتر نُت و به دوش گرفتنِ سهتار تا پیمودنِ مسیر اتاقش تا دمِ درِ حیاط، ابوذر بهزادی (مفقود) حدیثِ نفس کرده و از جریانِ سیالِ ذهنِ او چنان میشد برداشت کرد که:
«با مادرِ خود روبوسی و خداحافظی کرده و قصد میکند دِینش، یعنی پیاده رفتن به کربلا را ادا کند - از سوپری محل، سوسیس و تخم مرغ خریده و کارت کشیده ولی موجودی نداشته-گُلِ نرگس در کورست خودش میریخته تا حین همآغوشی با اَجَل بوی مطبوعی بدهد- به پزشکی قانونی نامه نوشته و علتِ خودکشیاش را گُنگ بودِن عدد پی (۳.۱۴)اعلام کرده- خودش را دیده ولی سریع رو برگردانده که دیده نشود- از رفتن به خانهی سالمندان امتناع کرده و گفته که فرزندانش را نه این دنیا میبخشد و نه آن دنیا - به یک شماره که از پشتِ در توالتِ پارکِ میدان ولیعصر برداشته بوده، زنگ میزند و نرخ را میپرسد - به بازار ماهی فروشهای کنار اسکله می رود و خریدار داستان زندگی جاشو ها به عنوان پیرنگ داستان به قیمتی توافقی می شود- ماهرخ شخصیت خیالی دوران کودکی اش را می بیند و ابراز دلتنگی و گلایهمندی کرده ولی ماهرخ با یک مُشت قندی که به دور از چشم والدین به او میدهد، رفع کدورت میکند.»
همخانهی مفقود اضافه کرده که در آخر هم علیرغم متذکر شدنِ این که حلوایی که به اشتباه خورده، حلوایِ گُل(ماریجوانا) بوده و او را شدیداً از ترکِ منزل منع کرده، مفقود زیر بار نرفته است و ادعا کرده که
"این تازه خودِ واقعیِ من است"
- بال زده و از پنجره منزل را ترک کرده است.
@gazaafaat
صاحبِ عکسِ فوق، ابوذر بهزادی، ۳۰ ساله، ساکنِ شیراز، در تاریخ ۲۴ آذر ۹۹، منزل را به قصد آموزشگاه موسیقی(حوالی اِرَم)ترک کرده و تاکنون مراجعت ننموده است.لطفا در صورت مشاهده و شناساییِ نامبرده با شماره تماسهای ذکر شده در پایین تماس بگیرید و دلبستگان او را از نگرانی رها سازید.
قابل ذکر است نامبرده هیچ گونه مدرک شناسایی به همراه ندارد و احتمالا از بهیادآوری و تشخیصِ هویت خویش عاجز است. او پیراهنِ کَمِل خاکستری و شلوار کتانِ کرم رنگ به تن دارد. فوقالذکر به دلیل فشارِ زیادِ پایاننامه، موهایش از عکسی که مشاهده
مینمایید، تُنُک تر و جُثهاش تکیده تر شده. نام برده بعد از بازگشت از مرکز اسناد و کتابخانهی ملی شیراز در ساعت سهی بعد از ظهر و تعجیل برای به موقع رسیدن به کلاس موسیقی، در فرصتِ دو ساعتهی خود به خانهاش واقع در فردوسی رفته و بدون سلام و علیک با همخانهی خود (سعید، دانشجوی دکتری علوم سیاسی)، دفتر و دستک خود را همان دمِ در پرت کرده و با کفش، مسیرِ دم در تا یخچال را از روی فرش طی کرده و فحش خورده. اعتنا نکرده و از فرط گرسنگی و ضیقِ وقت، یک نصفه نان برداشته و نصف بشقابِ حاوی حلوا را یکجا لقمه گرفته، بلعیده و با یک استکان چایِ تریاکی
سرد، به زور پایینش داده. سریع دفترنُت باز کرده و قصد کرده حداقل یک دور، قبل از کلاس، تمرینِ هفتهی قبل "رِنگ ِ پریچهر و پریزادِ درویش خان" را بنوازد و برود. متاسفانه بلافاصله پس از شروع و نواختن چند نتِ اول دچار دل دردِ شدید شده و عرق سردی بر پیشانیاش مینشیند. ولی تا پایانِ رِنگ رفته و بعد جمع کرده که به کلاس برود. سعید، همخانهی او، اظهار داشته که از جمع کردنِ دفتر نُت و به دوش گرفتنِ سهتار تا پیمودنِ مسیر اتاقش تا دمِ درِ حیاط، ابوذر بهزادی (مفقود) حدیثِ نفس کرده و از جریانِ سیالِ ذهنِ او چنان میشد برداشت کرد که:
«با مادرِ خود روبوسی و خداحافظی کرده و قصد میکند دِینش، یعنی پیاده رفتن به کربلا را ادا کند - از سوپری محل، سوسیس و تخم مرغ خریده و کارت کشیده ولی موجودی نداشته-گُلِ نرگس در کورست خودش میریخته تا حین همآغوشی با اَجَل بوی مطبوعی بدهد- به پزشکی قانونی نامه نوشته و علتِ خودکشیاش را گُنگ بودِن عدد پی (۳.۱۴)اعلام کرده- خودش را دیده ولی سریع رو برگردانده که دیده نشود- از رفتن به خانهی سالمندان امتناع کرده و گفته که فرزندانش را نه این دنیا میبخشد و نه آن دنیا - به یک شماره که از پشتِ در توالتِ پارکِ میدان ولیعصر برداشته بوده، زنگ میزند و نرخ را میپرسد - به بازار ماهی فروشهای کنار اسکله می رود و خریدار داستان زندگی جاشو ها به عنوان پیرنگ داستان به قیمتی توافقی می شود- ماهرخ شخصیت خیالی دوران کودکی اش را می بیند و ابراز دلتنگی و گلایهمندی کرده ولی ماهرخ با یک مُشت قندی که به دور از چشم والدین به او میدهد، رفع کدورت میکند.»
همخانهی مفقود اضافه کرده که در آخر هم علیرغم متذکر شدنِ این که حلوایی که به اشتباه خورده، حلوایِ گُل(ماریجوانا) بوده و او را شدیداً از ترکِ منزل منع کرده، مفقود زیر بار نرفته است و ادعا کرده که
"این تازه خودِ واقعیِ من است"
- بال زده و از پنجره منزل را ترک کرده است.
@gazaafaat
"ساعت سه بود،
ساعت سه برای هرکاری که آدم میخواهد بکند یا خیلی زود است یا خیلی دیر."
با محسن، دمِ در توی ماشین نشسته بوديم. بخاری روشن بود و موزیک فضای خالیِ بینِ نگفتنهامان را پُر میکرد.
گفت: «بریم یه چرخی بزنیم ؟»
گفتم: «بریم، از هیچی که بهتره.»
استارت را که زد بعد از ده دقيقه سر جادهی بیمارستان قدیم بود ،گذارم تاحالا به این جاده نیفتاده بود جز روز تولدم، که پس از متولد شدن در بیمارستانِ پانصد دستگاه، بیمارستانِ قدیمِ فعلی، توی بغل مادرم تا خانه طی کردم. یک ساعت رانندگى کرديم، جاده همه جاش يک شکل بود، مثل اينکه يک قاب عکس جلوت باشد و به سمتش بروی، ولی نرسی. کم کم تصوير يک مردچهارشانهی آفتاب سوخته که به چوبدستیش تکیه داده بود به ما نزدیک شد، گوسفندهاش پایین جاده بودند و خودش کنار آسفالت ایستاده بود. نزدیکتر که شدیم دیدیم روی نگاهش به ماست، شیشه را پایین دادیم، لبخندی زد و به رسم سلام علیک سری تکان داد.
گفتم:«خدا قوت، ته اين جاده به کجا ميرسه ؟»
لبخندش پهنتر شد و گفت:« بن بسته... ! »
ما هم خنديديم. کوچهی بنبست دیده بودیم. جادهی بنبست نه. رفتیم.
چندصد متر تصویر جادهی بیهیچ چیز و بعد یک پیچ و بعد پهلوی یک خانهی کلنگی. مثل اينکه خانه رو از بالا گذاشته باشند سر راه. مکث کردیم. نظر نداده برگشتیم. یارو را دوباره این بار سمت شاگرد دیدیم. پیش پاش نیمچه ترمزی زدیم و خداقوت گفتیم. برگشت که: «خیر پیش، میبینیم همو ...» و تا پیدا شدن زردی دندانهاش خندید.
توی آینه بغل تصویرش توی گرما عین آبرنگ پخش شده بود. برگشتن ما عین نگاه کردن به یک نگاتیو بود از یک ور دیگر. بعد از یک ساعت کم کم تصوير يک مردچهارشانهی آفتاب سوخته که به چوبدستیش تکیه داده بود به ما نزدیک شد، گوسفندهاش پایین جاده بودند و خودش کنار آسفالت ایستاده بود. ما ساکتِ ساکت... فقط شيشه را پایین دادیم ...سر تکان داد، تا آمدیم بگوییم ... وسط حرفمان آمد و گفت:
« گفتم که، بن بسته.»
@gazaafaat
ساعت سه برای هرکاری که آدم میخواهد بکند یا خیلی زود است یا خیلی دیر."
با محسن، دمِ در توی ماشین نشسته بوديم. بخاری روشن بود و موزیک فضای خالیِ بینِ نگفتنهامان را پُر میکرد.
گفت: «بریم یه چرخی بزنیم ؟»
گفتم: «بریم، از هیچی که بهتره.»
استارت را که زد بعد از ده دقيقه سر جادهی بیمارستان قدیم بود ،گذارم تاحالا به این جاده نیفتاده بود جز روز تولدم، که پس از متولد شدن در بیمارستانِ پانصد دستگاه، بیمارستانِ قدیمِ فعلی، توی بغل مادرم تا خانه طی کردم. یک ساعت رانندگى کرديم، جاده همه جاش يک شکل بود، مثل اينکه يک قاب عکس جلوت باشد و به سمتش بروی، ولی نرسی. کم کم تصوير يک مردچهارشانهی آفتاب سوخته که به چوبدستیش تکیه داده بود به ما نزدیک شد، گوسفندهاش پایین جاده بودند و خودش کنار آسفالت ایستاده بود. نزدیکتر که شدیم دیدیم روی نگاهش به ماست، شیشه را پایین دادیم، لبخندی زد و به رسم سلام علیک سری تکان داد.
گفتم:«خدا قوت، ته اين جاده به کجا ميرسه ؟»
لبخندش پهنتر شد و گفت:« بن بسته... ! »
ما هم خنديديم. کوچهی بنبست دیده بودیم. جادهی بنبست نه. رفتیم.
چندصد متر تصویر جادهی بیهیچ چیز و بعد یک پیچ و بعد پهلوی یک خانهی کلنگی. مثل اينکه خانه رو از بالا گذاشته باشند سر راه. مکث کردیم. نظر نداده برگشتیم. یارو را دوباره این بار سمت شاگرد دیدیم. پیش پاش نیمچه ترمزی زدیم و خداقوت گفتیم. برگشت که: «خیر پیش، میبینیم همو ...» و تا پیدا شدن زردی دندانهاش خندید.
توی آینه بغل تصویرش توی گرما عین آبرنگ پخش شده بود. برگشتن ما عین نگاه کردن به یک نگاتیو بود از یک ور دیگر. بعد از یک ساعت کم کم تصوير يک مردچهارشانهی آفتاب سوخته که به چوبدستیش تکیه داده بود به ما نزدیک شد، گوسفندهاش پایین جاده بودند و خودش کنار آسفالت ایستاده بود. ما ساکتِ ساکت... فقط شيشه را پایین دادیم ...سر تکان داد، تا آمدیم بگوییم ... وسط حرفمان آمد و گفت:
« گفتم که، بن بسته.»
@gazaafaat
اشکان بچهی ریزجُثه، آروم و سر به راهی بود ولی درسش خوب نبود. به زور سیکل گرفت. اون هم بهش دادند، چون باباش معلم مدرسهمون بود. همون سال هم بود که یهویی استخون ترکوند و هیکلی شد. اول تو روی بابای خودش وایساد گفت که میخواد ترک تحصیل کنه، موفق به جلبِ رضایت باباش که نشد، همهی شیشههای خونهشون رو خُرد کرد. کمکم زنجیر ساچمه ای و پنجه بوکس به متعلقاتش اضافه شد. افغانیهارو با زنجیر میزد و پول نون خشکشون رو میگرفت و باهاش عرق میخرید. زیاد عرق میخورد چون بهش دلوجرات میداد. رفت با رنگ رو دیوار مدرسهمون زیر "بالوالدینَ احسانا" نوشت: «داییت سه بُتر بخوره آخ نمیگه»
توی اون سن، با همین زورگیریها موتور هم خرید. به همه گفت بهش بگن اشکان لاتوری، معنیش هم نمیدونست. فقط میخواست اسمی بشه. بعد پیش خودش فکر کرد که اینا پیزوری بازیه ،کله کرد برای علی بنگی، که هم دو سه سالی از خودش بزرگتر بود، هم زرنگِ کوچه بود.
هر دوتاشون غروبش تا اینجا عرق خورده بودند که پاشون سُست نشه. علی بنگی که دست به کارد شده بود، اشکان وسط بلوار لخت شده بود و سینهش رو داده بود جلوی علی. گفته بود:«تخم بُوات نیستی اگه نزنی !»
علی بنگی ازون ناشیتر، عدل زده بود تو شاهرگش. اشکان رفت تو کما ، علی بنگی هم یه مدت نگه داشتن تا هجده سالش بشه.
زندگی این آدمو از وقتی قد کشید انگار زدن رو دُور تند. این تعددِ رویداد در عرض دو سال، انگار داشت از جیرهی رویدادهای آیندهش میخورد. انگار چراغی که فیتیلهش رو داده باشن بالا ،گُر گرفت، سوخت سوخت سوخت ، دوده زد، دوسالی هم توی کُما پِت پِت کرد و خاموش شد .
@gazaafaat
توی اون سن، با همین زورگیریها موتور هم خرید. به همه گفت بهش بگن اشکان لاتوری، معنیش هم نمیدونست. فقط میخواست اسمی بشه. بعد پیش خودش فکر کرد که اینا پیزوری بازیه ،کله کرد برای علی بنگی، که هم دو سه سالی از خودش بزرگتر بود، هم زرنگِ کوچه بود.
هر دوتاشون غروبش تا اینجا عرق خورده بودند که پاشون سُست نشه. علی بنگی که دست به کارد شده بود، اشکان وسط بلوار لخت شده بود و سینهش رو داده بود جلوی علی. گفته بود:«تخم بُوات نیستی اگه نزنی !»
علی بنگی ازون ناشیتر، عدل زده بود تو شاهرگش. اشکان رفت تو کما ، علی بنگی هم یه مدت نگه داشتن تا هجده سالش بشه.
زندگی این آدمو از وقتی قد کشید انگار زدن رو دُور تند. این تعددِ رویداد در عرض دو سال، انگار داشت از جیرهی رویدادهای آیندهش میخورد. انگار چراغی که فیتیلهش رو داده باشن بالا ،گُر گرفت، سوخت سوخت سوخت ، دوده زد، دوسالی هم توی کُما پِت پِت کرد و خاموش شد .
@gazaafaat
تماس گرفتم و آشنایی دادم تا وقتی مقرر کنیم. خواستم مَظنّه را هم برآورد کرده باشم، گفتم:
« عذر میخوام، هزینهش چجوریه ؟ یعنی ... چند میگیرد شما ؟»
گفت: « ما ؟ مگه چند تا میخوای ؟ »
گفتم: « منظورم از شما، خودِتونه. یک ساعت پیشِتون باشم چقدر میشه ؟ »
مبلغی که گفت بیشتر از کلِ پس انداز من بود. نمیدانم جای چانه زدن داشت یا نه ولی چانه زدم، نمیپذیرفت.
گفتم :« صلاح میریم حالا، شما فقط راندِوو رو بگین من بیام، به تفاهم میرسیم بالاخره ».
گفت:«به تفاهم میرسیم چیه ؟ مگه میخوایم ازدواج کنیم ؟ »
« اتفاقا من گل و شیرینی هم میارم»
« لازم نکرده، پولِ همون گل و شیرینیو بده به خودم بجاش چونه نزن .»
آدرس را پرسیدم و قطع کردیم.
دوش گرفتم و صورتم را صفا دادم. چند تا پِیک پشت سر هم(شکم خالی) خوردم و بغلی را هم پُر کردم و راه افتادم. تو راه یک جعبه نان خامهای گرفتم و دوتاش را توی قنادی خوردم. از دستفروشِ پشت چراغ قرمز هم یک دسته نرگس گرفتم.
با شش هفت دقیقه تاخیر، پشت در بودم.
در زدم، زن باز کرد. خوش بر و رو بود و تازه جوانیاش جا افتاده بود. ملاحتِ چشمهایش از پسِ دریدگیِ کلام و حتی سورمهی شدیدی که کشیده بود هم ابرازِ مظلومیت و معصومیت میکرد.
جعبهی شیرینی را روی جاکفشی گذاشتم و گل را به سمتش دراز کردم. خم شده بودم و داشتم بند کفشم را با یک دست باز میکردم. آن یکی دستم توی هوا مانده بود که دستهی نرگس را گرفت.
گفت:«اینو چیکارش کنم؟»
گفتم:« عذر میخوام، پالتومو کجا میتونم بذارم ؟»
«بذارش اونجا رو دستهی مبل»
پالتویم را در آوردم و اجازه گرفتم که سیگار بکشم.
نرگسها همانطور دستش مانده بود.
یک قلپ سر کشیدم و سیگار.
سرپا و بلاتکلیف با گل ایستاده بود.
گفت: «میگم اینو چیکارش کنم ؟»
گفتم: «بذارش تو یه شیشه آب، شب که میخوای بخوابی بذار بالا سرت. من خودم عاشق نرگسم، بعدشم یاس »
بغلیم را درآوردم و تعارف کردم. با اشارهی دست امتناع کرد و به آشپز خانه رفت. با کوزهی قلیانی که گلها توش چیده شده بود برگشت و گذاشتش روی اُپن و حتی یک بار هم بویشان نکرد.
گفت:« خیلی هم وقت نداریا شادوماد، دست بجنبون.»
گفتم:« سخت نگیر... با رستم که نمیخوای بخوابی.. »
به سمت اتاق خواب رفت و حین رفتن دستهایش را از پایین، پشتِ کمرش برد و قفل سوتینش را باز کرد.
یک قلپ دیگر خوردم و پُک آخر را زدم. جورابها را کندم، پیراهنم را درآوردم و به سمت اتاق خواب رفتم. طاق باز، با آخرین تکهی لباس زیر، روی تخت ولو شده بود. پاهایش را حالت زایمانی باز گذاشته بود و مجلهی زنِدگی سبز را ورق میزد. لبهی تخت نشستم.
من باب تلطیف فضا و دُور زدنِ شَرم خودم، لحنم را فکاهی کردم و گفتم:« آموزشش هم هزینهی مازاد داره ؟»
مجلهاش را بست و نمایشی روی پاتختی کوبید تا طغیانش را علنی کرده باشد. حواسم به پوسترهای روی دیوار بود.
یک پوستر از داریوش بود، یکی از گوگوش، یک عکسِ آنالوگِ از یک دختربچه با گرهی روسریِ کج، توی بغلِ پدرش که پیراهن یقه خرگوشی و شلوار بیتل پوشیده بود. دختر توی عکس لُنج کرده بود و یک سبزهی روبانپیچ را توی دستهاش گرفته بود- پوستر فروغ فرخزاد و یک آهوی کوبلن دوزی شده ... داشتم بقیه تابلوها را از نظر میگذراندم که شاکیتر گفت :
« امشب قراره خاله بازی کنیم ؟! » و پاهایش را جمع کرد توی خودش.
سر از قابها برگردانده بودم. کمی به سمتش سُریدم. بازویش را لطیف گرفتم و سعی میکردم با لبخند و چشم توی چشم شدن باهاش، روراست بودنم را نشان بدهم. کلمه ای در نیامد، در عوض بغلیم را به سمتش گرفتم.
با اکراه گرفت و یک قلپ خورد. نفسش را هوف بیرون داد. کمی سکوت شد. پایش را تا تماس ساقش با بدنم سُر داد. به پوزخندی که حالا بوی کنیاک هم میداد یک خب گشاد گفت.
دیدم خاکشیرمزاجی من آن چنان بابِ طبعش نیست.
خواستم توجیه و دلیلی سرِ هم کنم. همانطور که بازوش توی دستم بود، خاضعانه گفتم: «خانم جان، تصدقت، من نابلدم. راستش من دارم این داستانو مینویسم. گفتم برای جزئینگری و جزئیاتنگاری دقیقتر، شیئیت بخشیدن به فضا، لمس قضیه یه بار خودم بیام ببینم چجوریه. وگرنه نیومدم کُلنگ بزنم که، هی میگی علی یارت، دست بجنبون ! » شروع کردم پِیرنگ داستان را برایش تعریف کردم. بغلی کلا دست خودش بود. نرمتر شده بود. گرم هم شده بود، هم از داستان و هم از کنیاک. بعد از چند تا قلپ ،خون زیر پوست گونه هایش که رفت، بیست سالش شد. با یک جَست از تخت بلند شد و رفت. چند دقیقه بعد با یک لباس خوابِ ساتنِ بلندِ صورتی چرکِ جلوباز و یک دسته کاغذ برگشت. کاغذ ها را روی تخت ریخت و خودش را مِیزده و تَردماغ
« عذر میخوام، هزینهش چجوریه ؟ یعنی ... چند میگیرد شما ؟»
گفت: « ما ؟ مگه چند تا میخوای ؟ »
گفتم: « منظورم از شما، خودِتونه. یک ساعت پیشِتون باشم چقدر میشه ؟ »
مبلغی که گفت بیشتر از کلِ پس انداز من بود. نمیدانم جای چانه زدن داشت یا نه ولی چانه زدم، نمیپذیرفت.
گفتم :« صلاح میریم حالا، شما فقط راندِوو رو بگین من بیام، به تفاهم میرسیم بالاخره ».
گفت:«به تفاهم میرسیم چیه ؟ مگه میخوایم ازدواج کنیم ؟ »
« اتفاقا من گل و شیرینی هم میارم»
« لازم نکرده، پولِ همون گل و شیرینیو بده به خودم بجاش چونه نزن .»
آدرس را پرسیدم و قطع کردیم.
دوش گرفتم و صورتم را صفا دادم. چند تا پِیک پشت سر هم(شکم خالی) خوردم و بغلی را هم پُر کردم و راه افتادم. تو راه یک جعبه نان خامهای گرفتم و دوتاش را توی قنادی خوردم. از دستفروشِ پشت چراغ قرمز هم یک دسته نرگس گرفتم.
با شش هفت دقیقه تاخیر، پشت در بودم.
در زدم، زن باز کرد. خوش بر و رو بود و تازه جوانیاش جا افتاده بود. ملاحتِ چشمهایش از پسِ دریدگیِ کلام و حتی سورمهی شدیدی که کشیده بود هم ابرازِ مظلومیت و معصومیت میکرد.
جعبهی شیرینی را روی جاکفشی گذاشتم و گل را به سمتش دراز کردم. خم شده بودم و داشتم بند کفشم را با یک دست باز میکردم. آن یکی دستم توی هوا مانده بود که دستهی نرگس را گرفت.
گفت:«اینو چیکارش کنم؟»
گفتم:« عذر میخوام، پالتومو کجا میتونم بذارم ؟»
«بذارش اونجا رو دستهی مبل»
پالتویم را در آوردم و اجازه گرفتم که سیگار بکشم.
نرگسها همانطور دستش مانده بود.
یک قلپ سر کشیدم و سیگار.
سرپا و بلاتکلیف با گل ایستاده بود.
گفت: «میگم اینو چیکارش کنم ؟»
گفتم: «بذارش تو یه شیشه آب، شب که میخوای بخوابی بذار بالا سرت. من خودم عاشق نرگسم، بعدشم یاس »
بغلیم را درآوردم و تعارف کردم. با اشارهی دست امتناع کرد و به آشپز خانه رفت. با کوزهی قلیانی که گلها توش چیده شده بود برگشت و گذاشتش روی اُپن و حتی یک بار هم بویشان نکرد.
گفت:« خیلی هم وقت نداریا شادوماد، دست بجنبون.»
گفتم:« سخت نگیر... با رستم که نمیخوای بخوابی.. »
به سمت اتاق خواب رفت و حین رفتن دستهایش را از پایین، پشتِ کمرش برد و قفل سوتینش را باز کرد.
یک قلپ دیگر خوردم و پُک آخر را زدم. جورابها را کندم، پیراهنم را درآوردم و به سمت اتاق خواب رفتم. طاق باز، با آخرین تکهی لباس زیر، روی تخت ولو شده بود. پاهایش را حالت زایمانی باز گذاشته بود و مجلهی زنِدگی سبز را ورق میزد. لبهی تخت نشستم.
من باب تلطیف فضا و دُور زدنِ شَرم خودم، لحنم را فکاهی کردم و گفتم:« آموزشش هم هزینهی مازاد داره ؟»
مجلهاش را بست و نمایشی روی پاتختی کوبید تا طغیانش را علنی کرده باشد. حواسم به پوسترهای روی دیوار بود.
یک پوستر از داریوش بود، یکی از گوگوش، یک عکسِ آنالوگِ از یک دختربچه با گرهی روسریِ کج، توی بغلِ پدرش که پیراهن یقه خرگوشی و شلوار بیتل پوشیده بود. دختر توی عکس لُنج کرده بود و یک سبزهی روبانپیچ را توی دستهاش گرفته بود- پوستر فروغ فرخزاد و یک آهوی کوبلن دوزی شده ... داشتم بقیه تابلوها را از نظر میگذراندم که شاکیتر گفت :
« امشب قراره خاله بازی کنیم ؟! » و پاهایش را جمع کرد توی خودش.
سر از قابها برگردانده بودم. کمی به سمتش سُریدم. بازویش را لطیف گرفتم و سعی میکردم با لبخند و چشم توی چشم شدن باهاش، روراست بودنم را نشان بدهم. کلمه ای در نیامد، در عوض بغلیم را به سمتش گرفتم.
با اکراه گرفت و یک قلپ خورد. نفسش را هوف بیرون داد. کمی سکوت شد. پایش را تا تماس ساقش با بدنم سُر داد. به پوزخندی که حالا بوی کنیاک هم میداد یک خب گشاد گفت.
دیدم خاکشیرمزاجی من آن چنان بابِ طبعش نیست.
خواستم توجیه و دلیلی سرِ هم کنم. همانطور که بازوش توی دستم بود، خاضعانه گفتم: «خانم جان، تصدقت، من نابلدم. راستش من دارم این داستانو مینویسم. گفتم برای جزئینگری و جزئیاتنگاری دقیقتر، شیئیت بخشیدن به فضا، لمس قضیه یه بار خودم بیام ببینم چجوریه. وگرنه نیومدم کُلنگ بزنم که، هی میگی علی یارت، دست بجنبون ! » شروع کردم پِیرنگ داستان را برایش تعریف کردم. بغلی کلا دست خودش بود. نرمتر شده بود. گرم هم شده بود، هم از داستان و هم از کنیاک. بعد از چند تا قلپ ،خون زیر پوست گونه هایش که رفت، بیست سالش شد. با یک جَست از تخت بلند شد و رفت. چند دقیقه بعد با یک لباس خوابِ ساتنِ بلندِ صورتی چرکِ جلوباز و یک دسته کاغذ برگشت. کاغذ ها را روی تخت ریخت و خودش را مِیزده و تَردماغ
انداخت روی تخت. روی تخت، خودش را جمع وجور تر کرد و کمربند لباس خوابش را گرهی شُل و وِلی زد. موهایش را یک طرف سرش ریخت و بین کاغذها گشت. یکی را از آن میان بیرون کشید و گفت :« اینو سالِ آخر دبیرستان نوشتم، اون موقع ها که انجمن شعر میرفتم، پنج شنبهها.» شعر بلندی بود، خواندش و فقط این تکه را خاطرم ماند.
" توی ایوان زنی که تب کرده ست
ماه را پرت میکند در آب
سایه اش توی باد میرقصد
ماهی از حوض میپرد در خواب
"
یک قلپ دیگر خورد و سیگارم را از کِر لب من کشید و روی لب خودش گذاشت. پک محکمی زد و با بازدمِ دود، آهی کشید که همه موقع افسوسِ گذشته را خوردن، میکشند. یکی دیگر هم خواند. میچسبید. بغلی را من گرفتم. یک قلپ خوردم و سرم را روی لُختی رانش گذاشتم و دستش را گرفتم و روی سر خودم گذاشتم.
@gazaafaat
" توی ایوان زنی که تب کرده ست
ماه را پرت میکند در آب
سایه اش توی باد میرقصد
ماهی از حوض میپرد در خواب
"
یک قلپ دیگر خورد و سیگارم را از کِر لب من کشید و روی لب خودش گذاشت. پک محکمی زد و با بازدمِ دود، آهی کشید که همه موقع افسوسِ گذشته را خوردن، میکشند. یکی دیگر هم خواند. میچسبید. بغلی را من گرفتم. یک قلپ خوردم و سرم را روی لُختی رانش گذاشتم و دستش را گرفتم و روی سر خودم گذاشتم.
@gazaafaat
از آخرین باری که پامون به خشکی رسید، دست کم شش ماهی میگذره. همه خاطرههای آخرین بندر همدیگه رو چندباری شنیدیم و بعدش هم خاطرههای بندر قبلتر و قبلتَرش. اوایل اینطور بود که همه بعد از شام اتاق سیگار جمع میشدن، تا دیروقت شِلِم و تخته نرد، این وسط هم از عیش و عشرتهاشون میگفتن، هر بندر یک مدال افتخاره. صحبت عیش و خوشی توی بندرها که ته کشید، دست کردند توی خودشون و رنگو رو رفتهترین خاطراتشون رو بیرون کشیدن که عمدتا دردِ دل بود. از روزهایی حرف زدن که یککارهایشون مُرده بود و بعد از چند ماه تونسته بودن برن سر خاک - یا مثلا وقتی بچهشون رو دیده بودن که سه چهار ماهش شده بود- یا حتی بچه، عمو صداشون میکرده. حالا، بعد از شش ماه لنگر افتادن، آدما حوصلهی خودشون رو هم ندارن و ملوانها شامشون رو هم تو کابینِ خودشون میخورن. ولی من و تنگسیری، سرملوانِ کشتی- مقاومتی در برابر این قضیه داریم. مقاومت در برابر فراموشی. من برای حرف زدن و از یاد نبردنِ دنیای بیرون، تنگسیری برای زنده نگهداشتن خودِ سابقش. هنوز بعد از شام اتاقِ سیگار میرم، نیم ساعتی میشینم که چهار کلمه حرف بشنوم، از هرچی. تنگسیری هم نشسته که یکی بیاد و یک برگ دفتر خاطراتش رو خرجش کنه. بیست و اندی سال از عمرش تو دریا گذشته. داره بازنشسته میشه و احتمالا باید حسی مثل افسردگی یائسگی داشته باشه. یکجا نشستن برای کسی که یک عمر همه تو گذر دیدنش یعنی گندیدن. اسم هر بندری، هرجای دنیا رو بیاری علی تنگسیری آدرس کلوپ ملوانها و فاحشهخونههاش رو بهت میگه و میگه که کجای اون شهر نوشته "tangsiri was here" .
غروبی با بویلرسوت تو اتاق سیگار نشسته بود و ده بیست تا ورق جلوش زیر هم چیده شده بود. استکان چای بهدست رفتم کنارش نشستم. سرش رو بلند نکرد. گفتم: «سرباز زیرِ بیبی». چیزی نگفت. باید هلش میدادم تا روشن بشه و یه چیزی بگه.
گفتم: «تنگسیری تو الان باید خونه باشی، نوه نتیجه از سر و کولت بالا بره، چی میخوای از دریا ؟ نشستی فال میگیری ببینی بختت وا میشه یا نمیشه ؟»
ورقهای توی دستش رو جمع و جور کرد و نگاهش رو از ورقهای روی میز برداشت. همین یک هُل کافی بود تا روشن بشه. گفت:« خونه، جا و مکان نیست که، خونه احساس راحتی کردنه. هرجا راحت باشی همونجا خونَته. شما وقتی دریا هستین انگار بندِ تُمبون میخواین در برین. یه جوری از خونه حرف میزنین انگار اونجا براتون ریدن. ولِ ای حرفا کن، من همسن تو که بودم... »
و با آتیش زدن یک سیگار دورخیز کرد برای روایت یک خاطره، صورتش از هم باز شد، انگار دهنش شیرین شد از چیزی که میخواست نقل کنه.
«از موندرایِ هند برنج بار زدیم بردیم رُتردام، چسبیدیم به اسکله، اومدیم شروع کنیم به تخلیه که آسمون ابر کشید. سریع روی بار رو پوشوندیم و درِ انبار هم بستیم. گفتند تا هوا صاف نشه تخلیه کنسله. بار خراب میشه. نشون به همون نشون، یک ماه هوا ابری-بارونی بود. همون هفتهی اول تو کلوپِ ملوانها تِر زدم به هرچی دلار داشتم. همهی اینکارههای شهر منو میشناختن دیگه. وقتی میرفتم کلوپ از سر و کولم بالا میرفتن. مست که میکردم هرکی هرچی میخورد به حساب من بود. زنی که تو همون کلوپ کار میکرد- ظرف و ظروف میشست- دیگه نذاشت بیام کلوپ. غروبا کارش که تموم میشد، میومد پای کشتی دنبالم. منو میبرد تو شهر میچرخوند. شب هم منو میبرد خونهش. سه هفته مهمونش بودم. آخراش بهم میگفت بمون همینجا، نرو. میخواستم قید دریا رو بزنم و بمونم. ولی برای من، زن ساحله، زن بندره. هر چقدرم بمونم باز باید لنگرو بکشم. خلاصه بارو خالی کردیم و برگشتیم. دیگه هم گذرم به رتردام نیفتاد، گمونم الان پسرم همسن و سال خودت باشه.»
پوزخندی زد و بادی توی خودش انداخت. پاپِی منافاتی که این نسخه از خاطرهش با نسخههای قبلیش داشت نشدم. حرفم یه چیز دیگه بود.
گفتم: « کامو میگه مردی که یکروز تو عمرش زندگی کرده باشه، میتونه بقیه عمرشو با خاطرات اون روز زندگی کنه، تو الان داری با خاطرات وقتی که واقعی زندگی کردی زندگی میکنی، متوجهی ؟»
گفت: «کامو دربارهی کسی که همهی عمرشو زندگی کرده باشه چیزی نگفته ؟» و خوشحال ازین که جواب درخوری داده دست راستش رو روی تاج مبل پهن کرد و پا روی پا انداخت.
گفتم: «قبول نداری دریا از اونور قشنگتره ؟ دریا وقتی قشنگه که آب فوقش تا مچ پات میاد. وقتی داری تو ساحل قدم میزنی.»
چند تا ورق از روی میز برداشت و گذاشت رو ورقهای توی دستش. ریشش رو خاراند. فکر کردم بادشو خالی کردهم. رفت توی خودش. دلچرکش کرده بودم. خودم هم به حرفهایی که میزدم اعتقاد نداشتم. چرت میگفتم.
غروبی با بویلرسوت تو اتاق سیگار نشسته بود و ده بیست تا ورق جلوش زیر هم چیده شده بود. استکان چای بهدست رفتم کنارش نشستم. سرش رو بلند نکرد. گفتم: «سرباز زیرِ بیبی». چیزی نگفت. باید هلش میدادم تا روشن بشه و یه چیزی بگه.
گفتم: «تنگسیری تو الان باید خونه باشی، نوه نتیجه از سر و کولت بالا بره، چی میخوای از دریا ؟ نشستی فال میگیری ببینی بختت وا میشه یا نمیشه ؟»
ورقهای توی دستش رو جمع و جور کرد و نگاهش رو از ورقهای روی میز برداشت. همین یک هُل کافی بود تا روشن بشه. گفت:« خونه، جا و مکان نیست که، خونه احساس راحتی کردنه. هرجا راحت باشی همونجا خونَته. شما وقتی دریا هستین انگار بندِ تُمبون میخواین در برین. یه جوری از خونه حرف میزنین انگار اونجا براتون ریدن. ولِ ای حرفا کن، من همسن تو که بودم... »
و با آتیش زدن یک سیگار دورخیز کرد برای روایت یک خاطره، صورتش از هم باز شد، انگار دهنش شیرین شد از چیزی که میخواست نقل کنه.
«از موندرایِ هند برنج بار زدیم بردیم رُتردام، چسبیدیم به اسکله، اومدیم شروع کنیم به تخلیه که آسمون ابر کشید. سریع روی بار رو پوشوندیم و درِ انبار هم بستیم. گفتند تا هوا صاف نشه تخلیه کنسله. بار خراب میشه. نشون به همون نشون، یک ماه هوا ابری-بارونی بود. همون هفتهی اول تو کلوپِ ملوانها تِر زدم به هرچی دلار داشتم. همهی اینکارههای شهر منو میشناختن دیگه. وقتی میرفتم کلوپ از سر و کولم بالا میرفتن. مست که میکردم هرکی هرچی میخورد به حساب من بود. زنی که تو همون کلوپ کار میکرد- ظرف و ظروف میشست- دیگه نذاشت بیام کلوپ. غروبا کارش که تموم میشد، میومد پای کشتی دنبالم. منو میبرد تو شهر میچرخوند. شب هم منو میبرد خونهش. سه هفته مهمونش بودم. آخراش بهم میگفت بمون همینجا، نرو. میخواستم قید دریا رو بزنم و بمونم. ولی برای من، زن ساحله، زن بندره. هر چقدرم بمونم باز باید لنگرو بکشم. خلاصه بارو خالی کردیم و برگشتیم. دیگه هم گذرم به رتردام نیفتاد، گمونم الان پسرم همسن و سال خودت باشه.»
پوزخندی زد و بادی توی خودش انداخت. پاپِی منافاتی که این نسخه از خاطرهش با نسخههای قبلیش داشت نشدم. حرفم یه چیز دیگه بود.
گفتم: « کامو میگه مردی که یکروز تو عمرش زندگی کرده باشه، میتونه بقیه عمرشو با خاطرات اون روز زندگی کنه، تو الان داری با خاطرات وقتی که واقعی زندگی کردی زندگی میکنی، متوجهی ؟»
گفت: «کامو دربارهی کسی که همهی عمرشو زندگی کرده باشه چیزی نگفته ؟» و خوشحال ازین که جواب درخوری داده دست راستش رو روی تاج مبل پهن کرد و پا روی پا انداخت.
گفتم: «قبول نداری دریا از اونور قشنگتره ؟ دریا وقتی قشنگه که آب فوقش تا مچ پات میاد. وقتی داری تو ساحل قدم میزنی.»
چند تا ورق از روی میز برداشت و گذاشت رو ورقهای توی دستش. ریشش رو خاراند. فکر کردم بادشو خالی کردهم. رفت توی خودش. دلچرکش کرده بودم. خودم هم به حرفهایی که میزدم اعتقاد نداشتم. چرت میگفتم.
تغییر موضع دادم. لحنمو خودمونی تر کردم و گفتم: «منو یاد زوربای یونانی میندازی تنگسیری. عیب از مائه که میخوایم پامون یه جایِ سفت باشه. ولی کو جای سفت ؟ همه چی دستآویزه. حقیقتا منم ته دلم آرزوم بود جای تو باشم. »
از توی خودش کشیدمش بیرون. نذاشتم عمیق بشه. یک قلپ از چایی من خورد،صورتش باز شد، پرسید: « زوربا کی هست ؟»
از توی خودش کشیدمش بیرون. نذاشتم عمیق بشه. یک قلپ از چایی من خورد،صورتش باز شد، پرسید: « زوربا کی هست ؟»
♾️
آقای دال دکمههای کتِ خاکستریاش را باز کرد و آرنجها را روی میز گذاشت، دستها را ستونِ چانه کرد و با خوشروییِ آبکی و کلی لفت و لعاب دادن و کادوپیچ کردنِ تیشهای که میخواست به ریشهی اِدراک من بزند اعلام کرد که « ارتباط شما با واقعیت کمرنگ شده". » احتمالا منظور دقیقترش این بود که شما درکی از واقعیت ندارید. این جمله شروعِ اظهار نظرِ کارشناسانهی آقای دال، بعد از یک ساعت شرح حال من بود. حین این یک ساعت که من شرح حال میدادم آقای دال، دالِ بر موجه بودن اوضاع و احوالم فقط سر تکان میداد و یادداشت برمیداشت. این وسط برای تکمیل پرونده و دقیقتر شدن، سوالاتی هم میپرسید. غوص کرده بودم توی خودم و برای احوال مغشوش و غیرقابل وصفم دنبال کلمه میگشتم. هرچیزی که از نهاد برمیآمد را میگفتم. چیزهایی که بیشتر نشخوار فکری بود را خودم هم داشتم برای اولین بار از زبان خودم میشنیدم. هرچه حرف میزدم ذهنم زلال تر میشد و همین که آقای دال سر تکان میداد کفایت میکرد. درون خودم را شفافتر میدیدم، پیدا کردن کلمه راحت تر شده بود، توی همین یک ساعت. همزمان با این احساس خوشایند یک ترس هم توی من رشد میکرد. میترسیدم فردا روز باز خماری بکشم تا با یک آدم واقعی و غریبه حرف بزنم. ولی آن اظهار نظر کارشناسانه زیر پایم را خالی کرد. همیشه از بروز چیزهایی که مثل خاکشیر توی آب توی سرم میچرخید و هیچ وقت هم تهنشین نشد میترسیدم. فقط همین یک بار درِ دلم را باز کرده بودم که بعدش هم پشیمان شدم. سقوط کردم توی همان سیاهچالهی قبل.
گفتم:«آقای دال به نظر من رنج واقعیه. مثل ترس. وقتی میترسی حتی اگر چیزی هم نباشه خود ترس هست. »
حال حرف زدن نداشتم بلند شده بودم قید مشاوره را بزنم آقای دال از پشت میز بلند شد. به زور لبخندِ کاریاش را روی صورتش نگه داشته بود ولی هرچه تلاش میکرد لبخند دیگر روی صورت نمینشست. یک لیوان آب برایم ریخت و روی کاناپه کنارم نشست. یک قلپ آب خوردم و گلهمند و غرولندوار ادامه دادم
« این همه آدم با من درگیرن، من صبح میرم و کارهای بانکی یک شرکت بیمه رو انجام میدهم، با این حساب هر روز تا ده یازده صبح که کارم تموم بشه با چهل پنجاه نفر سر و کار دارم. ارتباط با واقعیت از این پر رنگتر ؟»
«منظورم اینه که به هرچیزی که فکر میکنید قطعیت ندید...»
فکر کرد که این حرف هم به اشتباه زده و دنبال جملهی بعدی گشت. از هرچه تئوری خوانده بود دست شست و فقط خواست من را راضی نگه دارد، انگار داشت وسط دعوا یک نفر را آرام میکرد. منشی در زد و خواست وقت بعدی را گوشزد کرده باشد. دکتر دال نگاهی به ساعت کرد و وقت بعدی را به نیم ساعت بعد موکول کرد.
«از دوست و آشنا، علایق و سلایقتون بگید، کجا زندگی میکنید ؟»
« اینجا هیچ دوست و آشنایی ندارم، توی یک انباریِ بیست متری بالای پشت بومِ یک آپارتمان زندگی میکنم ساکنین آپارتمان رو هم نمیشناسم. تو همین اتاق یک دستشویی، یک گاز، و چند دست رختخواب و تشک هست که توی روز به عنوان پُشتی استفاده میکنم. وقتی از کار برگردم یا اونجا نشستهم، یا بیرون در حال قدم زدنم. که البته همهجای پشت بوم با کولر و اسباب اثاثیه ساکنین پُر شده. »
«چرا توی خیابان قدم نمیزنید ؟»
«اگر توی خیابون قدم بزنم بعدش هم باید روی پشت بوم قدم بزنم تا آن چیزهایی که توی خیابان دیدهم رو علاوه بر چیزهای قبلیم پشت سر بگذارم.»
«چطور میتونید تو یک وجب جا این همه چیز را پشت سر بگذارید ؟» حرفش را به شوخی چاشنی کرد.
اعتمادبه نفس از دست رفتهاش باز داشت برمیگشت،
برگشت پشت میز.
آقای دال دکمههای کتِ خاکستریاش را باز کرد و آرنجها را روی میز گذاشت، دستها را ستونِ چانه کرد و با خوشروییِ آبکی و کلی لفت و لعاب دادن و کادوپیچ کردنِ تیشهای که میخواست به ریشهی اِدراک من بزند اعلام کرد که « ارتباط شما با واقعیت کمرنگ شده". » احتمالا منظور دقیقترش این بود که شما درکی از واقعیت ندارید. این جمله شروعِ اظهار نظرِ کارشناسانهی آقای دال، بعد از یک ساعت شرح حال من بود. حین این یک ساعت که من شرح حال میدادم آقای دال، دالِ بر موجه بودن اوضاع و احوالم فقط سر تکان میداد و یادداشت برمیداشت. این وسط برای تکمیل پرونده و دقیقتر شدن، سوالاتی هم میپرسید. غوص کرده بودم توی خودم و برای احوال مغشوش و غیرقابل وصفم دنبال کلمه میگشتم. هرچیزی که از نهاد برمیآمد را میگفتم. چیزهایی که بیشتر نشخوار فکری بود را خودم هم داشتم برای اولین بار از زبان خودم میشنیدم. هرچه حرف میزدم ذهنم زلال تر میشد و همین که آقای دال سر تکان میداد کفایت میکرد. درون خودم را شفافتر میدیدم، پیدا کردن کلمه راحت تر شده بود، توی همین یک ساعت. همزمان با این احساس خوشایند یک ترس هم توی من رشد میکرد. میترسیدم فردا روز باز خماری بکشم تا با یک آدم واقعی و غریبه حرف بزنم. ولی آن اظهار نظر کارشناسانه زیر پایم را خالی کرد. همیشه از بروز چیزهایی که مثل خاکشیر توی آب توی سرم میچرخید و هیچ وقت هم تهنشین نشد میترسیدم. فقط همین یک بار درِ دلم را باز کرده بودم که بعدش هم پشیمان شدم. سقوط کردم توی همان سیاهچالهی قبل.
گفتم:«
« این همه آدم با من درگیرن، من صبح میرم و کارهای بانکی یک شرکت بیمه رو انجام میدهم، با این حساب هر روز تا ده یازده صبح که کارم تموم بشه با چهل پنجاه نفر سر و کار دارم. ارتباط با واقعیت از این پر رنگتر ؟»
«منظورم اینه که به هرچیزی که فکر میکنید قطعیت ندید...»
فکر کرد که این حرف هم به اشتباه زده و دنبال جملهی بعدی گشت. از هرچه تئوری خوانده بود دست شست و فقط خواست من را راضی نگه دارد، انگار داشت وسط دعوا یک نفر را آرام میکرد. منشی در زد و خواست وقت بعدی را گوشزد کرده باشد. دکتر دال نگاهی به ساعت کرد و وقت بعدی را به نیم ساعت بعد موکول کرد.
«از دوست و آشنا، علایق و سلایقتون بگید، کجا زندگی میکنید ؟»
« اینجا هیچ دوست و آشنایی ندارم، توی یک انباریِ بیست متری بالای پشت بومِ یک آپارتمان زندگی میکنم ساکنین آپارتمان رو هم نمیشناسم. تو همین اتاق یک دستشویی، یک گاز، و چند دست رختخواب و تشک هست که توی روز به عنوان پُشتی استفاده میکنم. وقتی از کار برگردم یا اونجا نشستهم، یا بیرون در حال قدم زدنم. که البته همهجای پشت بوم با کولر و اسباب اثاثیه ساکنین پُر شده. »
«چرا توی خیابان قدم نمیزنید ؟»
«اگر توی خیابون قدم بزنم بعدش هم باید روی پشت بوم قدم بزنم تا آن چیزهایی که توی خیابان دیدهم رو علاوه بر چیزهای قبلیم پشت سر بگذارم.»
«چطور میتونید تو یک وجب جا این همه چیز را پشت سر بگذارید ؟» حرفش را به شوخی چاشنی کرد.
اعتمادبه نفس از دست رفتهاش باز داشت برمیگشت،
برگشت پشت میز.
از جلوی خانه شان که رد میشدم مرغ عشقم را توی مشتم میگرفتم و مشتم را توی جیب شلوارم میبردم و چشم به در با قدم های تند رد می شدم. از در که رد میشدم دیگر به پشت سر هم نگاه نمی کردم و قدم تند تر میکردم تا به خانهی خودمان برسم. همین دوجملهی "ما آمدیم، شما نبودید ... " که روی درِ خانه شان با فونت و دست خط قشنگ نوشته شده بود میگفت دختربچهی آن خانه با منی که لباسهایم همیشه صرفا با در نظر گرفتن جنس و عمر پارچه خریده میشد فرق دارد. کامارویِ دو درِ قرمز رنگ مهمانشان هم که چند ماه یک بار جلوی خانهشان پارک میشد دیگر حجت را بر من تمام میکرد. جنگ صاحب این خانه، حبیب را مجبور کرده بود قید لِین خودشان را بزند و همسایه ما بشود. جنگ انگشتهای دست و پای راست حبیب آبادانی را لم کرده بود ولی این آدم هر غروبِ تابستان، مسیر درِ خانه تا سر کوچه را با عصا دستیِ چوبی و لباسهای تمیز و اتو کشیده و البته عینک آفتابی، با طمانینه قدم میزد. به معنی حقیقیِ قدم زدن. وگرنه ما صرفا راه می رفتیم برای رسیدن به جایی. مسیر درِ خانه تا سر کوچه شاید هفتاد هشتاد متر بیشتر نبود ولی حبیب با همین مسیر لاس میزد. عصا جلو میرفت، پای راست کشیده میشد تا نزدیک عصا و پای چپ با یک جستِ ریز می آمد کنارشان. این میشد یک قدم. همین ریتم تکرار میشد و هر چهار قدم می ایستاد و نفس چاق می کرد. بعد زنش می آمد یک چهارپایهی تاشو سر کوچه میگذاشت و حبیب می نشست و کلمهی قدردانیاش را با حرکات تشدید شده و فشار لب ادا میکرد تا زنش لبخوانی کند و دستی تکان بدهد و برود. می نشست و تسبیح میگرداند و به همسایه ها، بچههایی که مشغولی بازی بودند، به تردد کوچه نگاه می کرد. یک بار دلم خواست بابای من هم کسی باشد که تسبیح میاندازد ولی جواب «تسبیح برا اونایی هست که بیکارن» مجبورم کرد قانع شوم. راست هم میگفت، من هیچوقت بیکار ندیدمش. عصر هم که از سر کار برمیگشت اگر نایی برایش مانده بود خودش را به یک کار در خانه مشغول می کرد تا شام بخورد و بخوابد و روزش تمام بشود. میگفت از بچگی روال زندگیاش همین بوده برای همین تاب بیکاری ندارد. ما را هم به همین روال عادت داده بود. یعنی کار کردنِ من_ هم چیزی بود که پدرم صلاح می دید و هم نیاز مالی مستلزم می کرد. همیشه این تفاوتها به چشمم میآمد و فکر میکردم چیزی شبیه به اختلاف طبقاتی یا وضع مالی بهتر باعث میشود که حبیب مثل بچهای که تازه راه افتاده باشد از راه رفتن لذت ببرد، یا از تغییرات ظاهری درخت نارنجشان خبر دار باشد ولی ما همهی دغدغههامان به امرار معاش ختم بشود. ولی وضع مالیشان هم آنچنان خوب نبود. مستمری مختصری از بنیاد جانبازان میگرفتند ولی لباس های زینب، دختر حبیب همیشه نو و فیت بود ولی لباس من وقتی نو بود بزرگ بود و وقتی اندازه میشد دیگر کهنه شده بود. همیشه این حس برتری آنها یا خودحقیر پنداری در مقابل آنها من را میترساند. شاید همین باعث می شد که من دوست نداشتم قضیهی فال فروختنم را کسی مخصوصا زینب که همسن من هم بود بفهمد. همانطوریش هم زیاد با ما [بچههای کوچه] بازی نمی کرد و من شانس کمی برای چشم تو چشم شدن باهاش داشتم. هرچند از همین نگاه مستقیم هم میترسیدم. ظهرها که من از حافظیه بر میگشتم همهی همکلاسی ها ناهار خورده بودند و داشتند مسیر مدرسه را سلانه سلانه قدم میزدند. توی راه هم بچهها گه گداری من را می دیدند و میگفتند: «خسروی مگه نمیای مدرسه ؟ »و من همانطور که مرغ عشق توی دستم چلانده میشد چیزهایی سرِ هم میکردم و رد میشدم .تابستان ها راحت تر بودم. مسافر زیاد تر بود، من تا ظهر فالها را فروخته بودم و بعد ظهر توی کوچه پلاس بودم یا وقتی شیفت صبح مدرسه بودم هم باز بد نبود. دیگر سر حوصله ناهار را میخوردم و تا قبل غروب فالهام تموم شده بود و چند ساعتی قبل از تاریکی، تا قبل ازین که یکی یکی مادرها بچه هاشان را صدا کنند توی کوچه بودم. این آخری ها یک حقهای سرهم کرده بودم. مینشستم تعبیر فال ها را میخواندم و آنهایی که خبر از رسیدن مسافر و بهبودی حال بیماران و وصال میداد را جدا میکردم و بقیه که چنگی به دل نمیزدند مثل شنیدن خبر ناخوشآیند، توصیه به صبر یا منع کاری که پیش گرفتهاند را در جیبم میگذاشتم. با این حساب مرغ عشق به هر کدام نوک میزد، صاحب فال مُشتلقی هم به من می داد. یک بار که همان جلوی حافظیه نشسته بودم و داشتم فال ها را سوا میکردم، مصطفوی که خودش بساط همه چیز از بلال گرفته تا بادکنک و فرفره داشت من را دید و تا آخرش را خواند. وقتی یک دسته مسافر خارجی داشتند از حافظیه بیرون میآمدند و همهی بساطیها هجوم بردند چیزی بفروشند، سرش را نزدیک گوشم آورد و یواش گفت :« میگن خوب نیست ، میگن هر کی فال بدو برا خودش نگه داره ،همون به سرش میاد ...» به ظاهر اعتنا نکردم ولی دلم ریخت و هر اتفاق بدی که ممکن بود پیش چشمم
آمد... هرچند بعد از آن دیگر فال سوا نکردم ولی همیشه منتظر اتفاقی بودم. هر واقعهی ناگوار ممکنی را برای خودم و خانواده ام تصور میکردم. دائم تلاش می کردم به این موضوع فکر نکنم ولی دامنهی اتفاقات احتمالی ذهنم گستردهتر می شد.
آن هفته شیفت صبح بودم و بعد ظهرها جلوی حافظیه بودم .پنج شنبه غروب بود و از روزهای دیگر هفته شلوغ تر بود. این باعث میشد که سر من هم به کار گرم باشد و کمتر به این قضایا فکر کنم که یک آن تنها اتفاقی که تصور نمیکردم به وقوع پیوست و انگار یک سطل آب سرد روی من ریختند. اشک توی چشمهام جمع شد و به مصطفوی نگاه کردم و توی دلم صدتا فحشش دادم. ولی دیگر کار از کار گذشته بود. زینب با خانواده و مهمانهایشان داشتند به سمت در حافظیه می آمدند و چشم زینب به مرغ عشق و فالهام بود.
آن هفته شیفت صبح بودم و بعد ظهرها جلوی حافظیه بودم .پنج شنبه غروب بود و از روزهای دیگر هفته شلوغ تر بود. این باعث میشد که سر من هم به کار گرم باشد و کمتر به این قضایا فکر کنم که یک آن تنها اتفاقی که تصور نمیکردم به وقوع پیوست و انگار یک سطل آب سرد روی من ریختند. اشک توی چشمهام جمع شد و به مصطفوی نگاه کردم و توی دلم صدتا فحشش دادم. ولی دیگر کار از کار گذشته بود. زینب با خانواده و مهمانهایشان داشتند به سمت در حافظیه می آمدند و چشم زینب به مرغ عشق و فالهام بود.
مُردهی اولی که الیاس شُست، به حساب خودش از رویِ رفاقت بود. هردوشان الیاس بودند، صبح سر یک کوچه منتظر سرویس کارخانه میایستادند و هر دو هم رانندهی لیفتراک بودند. صبح روزی که الیاسِ مرحوم به سرویس نرسید، رفیقش سرویس را تا آنجا که بیحوصلگی سر صبح کارگرهای کارخانهی آزمایش مجال میداد نگه داشت. آخرین نگاه را به تهِ کوچهی روبرو انداخت و سوار شد. غروب که سرویس همانجای صبح پیادهش کرد، الیاس چند بار دستش را جلوی صورتش تکان داد و چشمهایش را تنگ تر کرد تا از پس غبار مینی بوس چیزی ببیند، ته کوچه سیاه میزد.
بغچهی لباس کار را زیر بغل محکم کرد و دوقدم جلو یک قدم عقب سمت خانهی رفیقش رفت. رفت و آمد آدم های سیاه پوش که واضح تر میشد و صدای قرآنی که از دور با باد آورده میشد دلش را خالی میکرد. قدم تند تر کرد و جلوی پارچهی سیاه جلوی خانه ایستاد. میخِ پارچهی سیاهِ دو در دو شد. تردد آدمها و سر و صدای اطراف پس زمینهی تصویر سیاه بود.
سهتا صغیر الیاس پشت سر عموی کوچکترشان سیروس- که برای سوم و هفتم و چهلم برادرش کلی تک و دو کرد و غروب روز چهلم که روسری سیاه زن برادرش را درآوردند از او خواستگاری کرد و کشیده خوررد- از در بیرون آمدند. عموی بزرگترشان کسرا هم پشت سر آنها با چشمهای نم و سرخ بیرون آمد دم در ایستاد و برای هرکسی که از خانه بیرون میرفت دستی روی سینه میگذاشت و خم میشد، دستی به سر تهتاقاری کشید و سیروس بچهها را برد.
هر ماشینی که جلوی در ترمز میزد زنی اول جیغ میکشید، بعد خودش را روی زمین میانداخت، بعد کسی زیر بغلش را میگرفت و داخل میبرد. هر نفری که به خِیل زنانِ گریهکنِ توی خانه اضافه میشد صدا بلند میشد. الیاس به خودش که آمد دید بلاتکلیف جلوی در ایستاده و منتظر است کسی او را به جا بیاورد. سی و شش هفت سال عمر کرده بود و تا آن موقع مرگ را اینقدر از نزدیک ندیده بود. کنار در رفت و شانهبه شانهی کسرا ایستاد. دنبال کلمه گشت تا چیزی به عنوان تسلیت به او بگوید، چند کلمه زیر لب گفت و بعد دستش را دراز کرد. دلش میخواست بین سوگوارها به رسمیت شناخته شود. کنار کسری بایستد و در تشریفات دخیل باشد.
«همین دیروز غروب از کار برگشتیم، الیاس هیچیش نبود، صبح که نیومد گفتم یه چیزیش شده...» و بعد دستهایش را نامفهوم توی هوا تکان داد، دلش میخواست هنوز ادامه بدهد.
کسرا دهانش باز مانده بود، انگار که از پیش داشته گریه میکرده ولی صدایش هنوز در نیامده. به پیشانیاش زد و بعد صدای خفهای از توی گلویش بیرون آمد
«کاکاا...»
سیروس با برادرزادهها برگشت. دست الیاس روی شانهی کسرا مکثی کرد و ساکت او را ترک کرد. به سمت سیروس رفت. سیروس خودش را سفت گرفته بود تا جلوی بچهها گریه نکند. بچهها که هنوز عقلشان قد نمیداد بفهمند دقیقا چه اتفاقی افتاده بین هق هق، بستنی لیس میزدند. الیاس فقط پیجوی یکچیز بود، بعد از سرسری تسلیت گفتن ساعت کفن و دفن را پرسید.
صبح وقتی غسال داشت دستکش دستش میکرد، الیاس حین تا زدن آستینها وارد شد. با تا کردن آستین به بالا و حرکت به سمت سنگ غسالخانه خود را یکی از نزدیکان جا زد. بدون اینکه کلامی یا نگاهی بین آنها رد و بدل شود سطل آب پر شده را روی تن میت ریخت. سطلهای پرشدهی بعدی را هم از دست غسال گرفت و خودش تن میت را شست. پشت در صدای هر روزِ پشت در غسالخانهها میآمد. الیاس چیزی نمیشنید، به تن ماهتابیِ میت میخ شده بود.
مُردهی دومی که عمویم الیاس شست، پدربزرگم بود.
پدربزرگم در شصت و پنج سالگی بعد از سه ماه زمینگیر شدن مرد، حالا به مرگ طبیعی مُرد یا آزمون و خطای من، معلوم نشد. تا یک روز قبل ازین که توی بستر بیفتد سرحال و سرپا بود، شق و رق دستها را پشت سر توی هم گره میداد، کلاه رضاخانی سرش میگذاشت و پیادهرو گز میکرد. همیشه هم ادعا میکرد که وبال گردن کسی نخواهد شد. و این سه ماهی که مجبور به وصل سوند شده بود را هم از چشم ما میدید.
من شنیده بودم که «تریاک آدمِ رو به موت رو سرِپا میکنه، یا لااقل یکسره میکنه.» و این حرف عین این سه ماه توی سرم میچرخید. میدیدم که پیرمرد حتی جان ندارد که جان بدهد و خودش هم راضی به این وضع نیست سراغ ثریا، کاسبِ بیوهی محل رفتم و اندازهی هزار تومان، شش نخود تریاک خریدم. غروبی به بالین پدربزرگ رفتم و شش نخود را توی چای حل کردم و با قاشق دهانش گذاشتم. همان عصر پدربزرگ که سه ماه نفسش بالا نمیآمد شروع کرد به تعریف کردن یک خاطره از جوانیش که« قوتم دو روز بیشتر کفاف نداد و پنج روز دیگه هم تو کوه و کمر راه داشتم و باید گشنه و تشنه
بغچهی لباس کار را زیر بغل محکم کرد و دوقدم جلو یک قدم عقب سمت خانهی رفیقش رفت. رفت و آمد آدم های سیاه پوش که واضح تر میشد و صدای قرآنی که از دور با باد آورده میشد دلش را خالی میکرد. قدم تند تر کرد و جلوی پارچهی سیاه جلوی خانه ایستاد. میخِ پارچهی سیاهِ دو در دو شد. تردد آدمها و سر و صدای اطراف پس زمینهی تصویر سیاه بود.
سهتا صغیر الیاس پشت سر عموی کوچکترشان سیروس- که برای سوم و هفتم و چهلم برادرش کلی تک و دو کرد و غروب روز چهلم که روسری سیاه زن برادرش را درآوردند از او خواستگاری کرد و کشیده خوررد- از در بیرون آمدند. عموی بزرگترشان کسرا هم پشت سر آنها با چشمهای نم و سرخ بیرون آمد دم در ایستاد و برای هرکسی که از خانه بیرون میرفت دستی روی سینه میگذاشت و خم میشد، دستی به سر تهتاقاری کشید و سیروس بچهها را برد.
هر ماشینی که جلوی در ترمز میزد زنی اول جیغ میکشید، بعد خودش را روی زمین میانداخت، بعد کسی زیر بغلش را میگرفت و داخل میبرد. هر نفری که به خِیل زنانِ گریهکنِ توی خانه اضافه میشد صدا بلند میشد. الیاس به خودش که آمد دید بلاتکلیف جلوی در ایستاده و منتظر است کسی او را به جا بیاورد. سی و شش هفت سال عمر کرده بود و تا آن موقع مرگ را اینقدر از نزدیک ندیده بود. کنار در رفت و شانهبه شانهی کسرا ایستاد. دنبال کلمه گشت تا چیزی به عنوان تسلیت به او بگوید، چند کلمه زیر لب گفت و بعد دستش را دراز کرد. دلش میخواست بین سوگوارها به رسمیت شناخته شود. کنار کسری بایستد و در تشریفات دخیل باشد.
«همین دیروز غروب از کار برگشتیم، الیاس هیچیش نبود، صبح که نیومد گفتم یه چیزیش شده...» و بعد دستهایش را نامفهوم توی هوا تکان داد، دلش میخواست هنوز ادامه بدهد.
کسرا دهانش باز مانده بود، انگار که از پیش داشته گریه میکرده ولی صدایش هنوز در نیامده. به پیشانیاش زد و بعد صدای خفهای از توی گلویش بیرون آمد
«کاکاا...»
سیروس با برادرزادهها برگشت. دست الیاس روی شانهی کسرا مکثی کرد و ساکت او را ترک کرد. به سمت سیروس رفت. سیروس خودش را سفت گرفته بود تا جلوی بچهها گریه نکند. بچهها که هنوز عقلشان قد نمیداد بفهمند دقیقا چه اتفاقی افتاده بین هق هق، بستنی لیس میزدند. الیاس فقط پیجوی یکچیز بود، بعد از سرسری تسلیت گفتن ساعت کفن و دفن را پرسید.
صبح وقتی غسال داشت دستکش دستش میکرد، الیاس حین تا زدن آستینها وارد شد. با تا کردن آستین به بالا و حرکت به سمت سنگ غسالخانه خود را یکی از نزدیکان جا زد. بدون اینکه کلامی یا نگاهی بین آنها رد و بدل شود سطل آب پر شده را روی تن میت ریخت. سطلهای پرشدهی بعدی را هم از دست غسال گرفت و خودش تن میت را شست. پشت در صدای هر روزِ پشت در غسالخانهها میآمد. الیاس چیزی نمیشنید، به تن ماهتابیِ میت میخ شده بود.
مُردهی دومی که عمویم الیاس شست، پدربزرگم بود.
پدربزرگم در شصت و پنج سالگی بعد از سه ماه زمینگیر شدن مرد، حالا به مرگ طبیعی مُرد یا آزمون و خطای من، معلوم نشد. تا یک روز قبل ازین که توی بستر بیفتد سرحال و سرپا بود، شق و رق دستها را پشت سر توی هم گره میداد، کلاه رضاخانی سرش میگذاشت و پیادهرو گز میکرد. همیشه هم ادعا میکرد که وبال گردن کسی نخواهد شد. و این سه ماهی که مجبور به وصل سوند شده بود را هم از چشم ما میدید.
من شنیده بودم که «تریاک آدمِ رو به موت رو سرِپا میکنه، یا لااقل یکسره میکنه.» و این حرف عین این سه ماه توی سرم میچرخید. میدیدم که پیرمرد حتی جان ندارد که جان بدهد و خودش هم راضی به این وضع نیست سراغ ثریا، کاسبِ بیوهی محل رفتم و اندازهی هزار تومان، شش نخود تریاک خریدم. غروبی به بالین پدربزرگ رفتم و شش نخود را توی چای حل کردم و با قاشق دهانش گذاشتم. همان عصر پدربزرگ که سه ماه نفسش بالا نمیآمد شروع کرد به تعریف کردن یک خاطره از جوانیش که« قوتم دو روز بیشتر کفاف نداد و پنج روز دیگه هم تو کوه و کمر راه داشتم و باید گشنه و تشنه
طی میکردم. دو روز سنگ به نافم بستم. روز چهارم پنجم از سینهی میشی که خدا رساند شیر خوردم. راه که افتادم میش هم پشت سرم راه افتاد. سینهش خشک بود ولی. گم شده بودیم. ناچار با لبهی تیز سنگ حلالش کردم. »
بعد نفس عمیقی کشید و تا ته پس داد. فردای آن روز الیاس پدربزرگم را که هنوز دهنش از بازدم آخری باز بود را شست. غسال ترتیبِ غسل را از آب مخلوط به سِدر و کافور و آبِ خالص میگفت ولی او مثل یک دلاک پدربزرگ را کیسه میکشید.
مادربزرگم چند ماه بعد از مرگ پدربزرگم مُرد و کسی چیزی به روی خودش نیاورد. بعدتر زد بچهی همسایه جوری تصادف کرد که جمع کردنش فقط کار الیاس بود. شستنی لازم نبود. در کفن و دفن بچه پیرمردی دعای خیرش کرده بود. این لا شنیده بود که شستن هفت مرده آدم را بهشتی میکند. و او برای میلش دلیل موجهی جسته بود. بعد از شنیدن حرف پیرمرد نمیدانست از مردنِ مردم خوشحال باشد یا ناراحت. این بینابین خودش را بازخرید کرد و با پول بازخرید یک وانت مزدای دوهزار سفید خرید. کارش شد تعویض گلیم و جاجیم با فرش ماشینی. تو روستاهای اطراف دنبال همین کار بود که زنی کولی خودش را روی کاپوت ماشینش میاندازد و التماسش میکند که شوهر ناخوشش را به بیمارستان برساند. الیاس مریض را پتوپیچ کرده بود و پشت وانت، روی قالیها گذاشته بود، زن را کنار دستش نشانده بود و سمت شهر رانده بود. حین رانندگی وقتی زنِ کولی بیقراری میکرده الیاس قوت قلب هم میداده. جلوی بیمارستان، دکترها روی مَرد را بازکرده بودند و شفاهی گواهی مرگش را صادر کردند. الیاس اولین مشتری واقعیش را با دقت بیشتری شُست. دنبال مجوز رفت و اتاقک یخچالیی برای حمل متوفیٰ پشت وانت زد.
بعد نفس عمیقی کشید و تا ته پس داد. فردای آن روز الیاس پدربزرگم را که هنوز دهنش از بازدم آخری باز بود را شست. غسال ترتیبِ غسل را از آب مخلوط به سِدر و کافور و آبِ خالص میگفت ولی او مثل یک دلاک پدربزرگ را کیسه میکشید.
مادربزرگم چند ماه بعد از مرگ پدربزرگم مُرد و کسی چیزی به روی خودش نیاورد. بعدتر زد بچهی همسایه جوری تصادف کرد که جمع کردنش فقط کار الیاس بود. شستنی لازم نبود. در کفن و دفن بچه پیرمردی دعای خیرش کرده بود. این لا شنیده بود که شستن هفت مرده آدم را بهشتی میکند. و او برای میلش دلیل موجهی جسته بود. بعد از شنیدن حرف پیرمرد نمیدانست از مردنِ مردم خوشحال باشد یا ناراحت. این بینابین خودش را بازخرید کرد و با پول بازخرید یک وانت مزدای دوهزار سفید خرید. کارش شد تعویض گلیم و جاجیم با فرش ماشینی. تو روستاهای اطراف دنبال همین کار بود که زنی کولی خودش را روی کاپوت ماشینش میاندازد و التماسش میکند که شوهر ناخوشش را به بیمارستان برساند. الیاس مریض را پتوپیچ کرده بود و پشت وانت، روی قالیها گذاشته بود، زن را کنار دستش نشانده بود و سمت شهر رانده بود. حین رانندگی وقتی زنِ کولی بیقراری میکرده الیاس قوت قلب هم میداده. جلوی بیمارستان، دکترها روی مَرد را بازکرده بودند و شفاهی گواهی مرگش را صادر کردند. الیاس اولین مشتری واقعیش را با دقت بیشتری شُست. دنبال مجوز رفت و اتاقک یخچالیی برای حمل متوفیٰ پشت وانت زد.
عظیم مُفو از وقتی صورتش جوشِ غرور زد و موی حرومیش دراومد، به صرافت افتاد که پَسوندِ اسمشو کمرنگتر کنه. کُلی به همسایهمون التماس کرد تا شاگردِ وُلوو سوسماریش شد. کارِ اصلیش تو مسیرِ آباده-اصفهان این بود که چای نصفه بریزه، بگیره بیرونِ شیشه تا خُنک بشه و توی هر توقف هم آینه بغلها و شیشههارو لُنگ بندازه، همین.
ولی وقتی وُلوو تو کوچه پارک بود، دُور تا دورِش میچرخید و با تایلیوِر میزد رو لاستیکها که یعنی من بلدم لاستیکِ پُرباد چه صدایی میده. عظیم مفو شد عظیم وُلوو. دیگه شلوار کُردی میپوشید، دستمال یزدی مینداخت دور گردنش، نوک پنجهای و قوز راه میرفت و وقتی آب میخورد جوری به نَرمه سبیلش دست میکشید انگار آبخور سیبیلش تا لب پایینش میاد.
بعد از سه ماه کار، یکم که پول توی دست و بالش اومد، قیدِ شاگرد شوفری رو زد و رفت سلهی اکبر قُمی کفتر بخره. قصد کرده بود اسم خودش رو بذاره عظیم پاپَری. عظیم، ناشی بودن و مُفتباز بودنش از دور جار میزد. اون هم برای اکبر قمی که کارش انداختنِ کفترای مریض و کَلهگیج به نابلدها بود. خیلی راحت سی تا کفترِ کله گیج رو یکجا انداخت بهش. چند تایی کفترِ نژاد دار هم با قیمتِ دوبل بهش داده بود. ولی اون کفترها جلدِ بومِ خودِ اکبر قمی بودند. بهشون سوختهی تریاک میداد و کفترها هنوز غروب نشده، پَس اومده بودند و نشسته بودند دمِ گنجهی خودش. از وقتی شد عظیم پاپری، صبح تا شب رو پشتِبوم بود تا بتونه یه کفترِ وِلویی بگیره. وقتی هم که تو کوچه بود چشمش به هِرهی دیوارها بود ببینه کی کفتر داره که بتونه یه روزی بُر بزنه. یه بار هم یه دُمکُلِ پَر و پِت ریخته گرفته بود دستش و اومده بود رو به هِرهی دیوارِ ما. کفترو از کمر گرفته بود و هی پرش میداد تا کفترهای مارو جلب کنه. فهمیدم میخواد کفترای مارو بِشونه کفِ کوچه و بگیردشون، ولی زورم بهش نمیرسید. دویدم بهراممونو صدا کردم. بهرامِ ما هم یه گَلِ کفترِ بازیدار و خوش استیل داشت، نقش باز بود. جفتگیری و جوجهکِشی و جَلد کردن سرش میشد. دُور دیوارِ پشت بوممون رو گرفته بود و همونجا یه گنجه توری درست کرده بود. میرفت دمِ گنجه مینشست و به غور زدنِ نرهایِ مستش گوش میکرد. بالهاشونو قلم میکرد، قیچی میکرد یا میبستشون تا جلد بشن. جلد که میشدن میپروند و یهو که صدای به هم خوردنِ پنجاه تا کَت که بلند میشد، عشق میکرد. اهلِ گرفتن کفتر غریب و راهگمکرده نبود، شَر توش بود.
ولی ننهم با این حال باز هم هیچوقت راضی نبود. میگفت «کفتر به ما نمیاد». همیشه هم دنبال بهونه بود که شرّ کفترها رو کم کنه. عظیم خودش هم توی خودش نمیدید که حریف بهرامِ ما بشه. نمیدونم رو چه حسابی وایساده بود برای کفترهای ما پِر دادن. بهرام از درِ حیاط که اومد بیرون، عظیم جا خورد ولی به روی خودش نیاورد. گفت: «این سفیدِ بهبهونی مال منه اومده تو گَلِ شما». هرچی بهرام کوتاه اومد، عظیم پاسِفتی کرد. آخرش هم عظیم کتک حِرِفتی خورد و کفتر خودش هم ول کرد و در رفت. ولی شبش بهونهی خوبی دست ننهم بود. رفت درِ گنجه و همهی کفترا رو از دم کَلهکَن کرد. شبش هم لاپلوییِ سینه دم سیاه و پاپَر و دُمّی و یهودی و شامی و بهبهونی و سرور و... داشتیم. ما که تو دهن نکردیم ولی بابام از ننهم خوشحالتر استخونهاشونهم جوید. عظیم، چیزی از دست نداد، بعدِ اون کتکی که خورد باز شد همون عظیم مفو. ولی داغ بزرگی رو دل بهرام گذاشت اونقدر که هنوز بهرام دنبالِ یه جملهی خوبه که به یاد کفترهاش روی بازوش خالکوبی کنه.
ولی وقتی وُلوو تو کوچه پارک بود، دُور تا دورِش میچرخید و با تایلیوِر میزد رو لاستیکها که یعنی من بلدم لاستیکِ پُرباد چه صدایی میده. عظیم مفو شد عظیم وُلوو. دیگه شلوار کُردی میپوشید، دستمال یزدی مینداخت دور گردنش، نوک پنجهای و قوز راه میرفت و وقتی آب میخورد جوری به نَرمه سبیلش دست میکشید انگار آبخور سیبیلش تا لب پایینش میاد.
بعد از سه ماه کار، یکم که پول توی دست و بالش اومد، قیدِ شاگرد شوفری رو زد و رفت سلهی اکبر قُمی کفتر بخره. قصد کرده بود اسم خودش رو بذاره عظیم پاپَری. عظیم، ناشی بودن و مُفتباز بودنش از دور جار میزد. اون هم برای اکبر قمی که کارش انداختنِ کفترای مریض و کَلهگیج به نابلدها بود. خیلی راحت سی تا کفترِ کله گیج رو یکجا انداخت بهش. چند تایی کفترِ نژاد دار هم با قیمتِ دوبل بهش داده بود. ولی اون کفترها جلدِ بومِ خودِ اکبر قمی بودند. بهشون سوختهی تریاک میداد و کفترها هنوز غروب نشده، پَس اومده بودند و نشسته بودند دمِ گنجهی خودش. از وقتی شد عظیم پاپری، صبح تا شب رو پشتِبوم بود تا بتونه یه کفترِ وِلویی بگیره. وقتی هم که تو کوچه بود چشمش به هِرهی دیوارها بود ببینه کی کفتر داره که بتونه یه روزی بُر بزنه. یه بار هم یه دُمکُلِ پَر و پِت ریخته گرفته بود دستش و اومده بود رو به هِرهی دیوارِ ما. کفترو از کمر گرفته بود و هی پرش میداد تا کفترهای مارو جلب کنه. فهمیدم میخواد کفترای مارو بِشونه کفِ کوچه و بگیردشون، ولی زورم بهش نمیرسید. دویدم بهراممونو صدا کردم. بهرامِ ما هم یه گَلِ کفترِ بازیدار و خوش استیل داشت، نقش باز بود. جفتگیری و جوجهکِشی و جَلد کردن سرش میشد. دُور دیوارِ پشت بوممون رو گرفته بود و همونجا یه گنجه توری درست کرده بود. میرفت دمِ گنجه مینشست و به غور زدنِ نرهایِ مستش گوش میکرد. بالهاشونو قلم میکرد، قیچی میکرد یا میبستشون تا جلد بشن. جلد که میشدن میپروند و یهو که صدای به هم خوردنِ پنجاه تا کَت که بلند میشد، عشق میکرد. اهلِ گرفتن کفتر غریب و راهگمکرده نبود، شَر توش بود.
ولی ننهم با این حال باز هم هیچوقت راضی نبود. میگفت «کفتر به ما نمیاد». همیشه هم دنبال بهونه بود که شرّ کفترها رو کم کنه. عظیم خودش هم توی خودش نمیدید که حریف بهرامِ ما بشه. نمیدونم رو چه حسابی وایساده بود برای کفترهای ما پِر دادن. بهرام از درِ حیاط که اومد بیرون، عظیم جا خورد ولی به روی خودش نیاورد. گفت: «این سفیدِ بهبهونی مال منه اومده تو گَلِ شما». هرچی بهرام کوتاه اومد، عظیم پاسِفتی کرد. آخرش هم عظیم کتک حِرِفتی خورد و کفتر خودش هم ول کرد و در رفت. ولی شبش بهونهی خوبی دست ننهم بود. رفت درِ گنجه و همهی کفترا رو از دم کَلهکَن کرد. شبش هم لاپلوییِ سینه دم سیاه و پاپَر و دُمّی و یهودی و شامی و بهبهونی و سرور و... داشتیم. ما که تو دهن نکردیم ولی بابام از ننهم خوشحالتر استخونهاشونهم جوید. عظیم، چیزی از دست نداد، بعدِ اون کتکی که خورد باز شد همون عظیم مفو. ولی داغ بزرگی رو دل بهرام گذاشت اونقدر که هنوز بهرام دنبالِ یه جملهی خوبه که به یاد کفترهاش روی بازوش خالکوبی کنه.
اولین بار که پا توی رینگ بوکس گذاشتم سه کیلو زیر اولین وزن بودم. چهل و پنج کیلو بودم، اوایل نوجوانیم بود و هنوز استخوانهام قرص و محکم نشده بود. سه سال بود تَر و فرز مشت میزدم ولی به کیسه. روال حرفهای شدن اینطور بود که اول جلوی آینه رقصِ پا و گارد یاد میگرفتی بعد چپ و راست زدن، اگر رقص پا و مشت زدنت استیلِ یک بوکسور به خودش میگرفت، وارد رینگ میشدی و "هوک" و "آپِرکات" را هم به بقیهی ضربههات اضافه میکردی. مربی اعتقاد داشت از رقص پای یک بوکسور میشود فهمید که این آدم ارزش حرص خوردن و عرق ریختن دارد یا نه. با شصت سال سن هیچکس به پای نفسش نمیرسید. همه پشت سرش دور زمین فوتبال میدویدند، همهی تیم را یک به یک تمرین میداد، برای پانزده نفرِ باشگاه "میت" میگرفت، همه
چیزش مثل مربی مایک تایسون آیکونیک بود، پیر و کچل و لاغر و سرسخت، الا فامیلش که "سیمچین" بود و از جدیتش کم میکرد. سیمچین معتقد بود «بوکس مثل رقص قشنگه و مثل شطرنج فکریه». اگر چیزی توی تُو نمیدید یک سال جلوی آینه نگهت میداشت تا اینقدر رقص پا کنی و درجا بزنی که خودت خسته بشوی و بروی. با اینکه کارمند جزء شهرداری بود و دستش تنگ بود حاضر نبود بخاطر نگهداشتن شاگردها و گرفتن شهریه کسی را بیدلیل توی رینگ راه بدهد. رینگ جای مقدسی بود.
همیشه وقتی سنگینترها از پله بالا میرفتند و خم میشدند که از بین طنابها توی رینگ بروند اول با دستکش کف رینگ میزدند، میبوسیدند، اجازه میگرفتند و بعد وارد میشدند. من سه سال منتظر بلوغ بودم که با قد کشیدن و استخوان ترکاندن و رویش مو از این نرم و نازکی دربیایم. غروب روزهای زوج با یک ساک ورزشی به دُو از در خانه تا باشگاه میرفتم، با بقیه هم دور زمین فوتبال میدویدم و بعد از گرم کردن، آنهایی که "تو رینگ" بودند بالا مبارزه میکردند و "جلوی آینهایها" سایه میزدند و تمرین گارد و رقص پا میکردند. من جایی بین این دو بودم. سابقه و آیندهام "تو رینگی" بود ولی جثهم من را کشانده بود پایین رینگ. یک "زیرِ مگس وزن" واقعی بودم. وقتی که تو رینگیها دو به دو بالا مبارزه میکردند، سیمچین پایینیها را به من میسپرد. باید نگاه میکردم پایینیها درست مشت بزنند، گارد کسی نیفتد یا مثلا فاصله بین پاها کمتر از عرض شانهها نشود ولی من چشمم به "تو رینگیها" بود، به گِردی سرشانهها و برآمدگی سرکول، به دوقلوهای ساق، به کفش بوکسهای ساق بلندی که هنوز اندازه من نشده بودند. عیب گرفتن از تازه واردهایی که قد من تا زیر سینهشان بیشتر نبود تنها دلخوشی و منبع تغذیهی غرور و ادعای من بود. آخرهای تمرین هم برای انگیزش، من را توی رینگ میآورد و باهم "نمایشی" مبارزه میکردیم. مبارزهی قشنگی میشد اگر مشتها واقعی مینشست، ما هردو به رقص توی رینگ اعتقاد داشتیم، هنرمندانه بوکس میکردیم ولی چون مشتها نمینشست به نظر من چیزی شبیه سیرک میشد. شبیه سیرک بوکس یک بچه و یکپیرمرد.
مشتزنی بودم که توی آبنمک خوابانده شده بودم، آیندهام حتمی بود، قرار بود روی سیمچین را سفید کنم و میراث عمر بوکسوریاش بشوم.
سوم خرداد به مناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر مسابقات انتخابی تیم ملی برگزار شد. میدانستم که به دلیل زیرِ وزن بودنم به طور قانونی نمیتوانم در مسابقات شرکت کنم ولی باید میرفتم. سرخود دنبال جور کردن رکابی و شورت مسابقه و کفش رفتم. لباسهای بازار دو سایز بزرگتر از هیکل من بودند. پارچه گرفتم و به خیاط دادم، پیش پارچهنویسی بردم و "هیئت بوکس شیراز" را باز سرخود نوشتم. اسمم برای مسابقه رد نشد ولی با تیم رفتم. روز وزنکِشی با چانهزنی سیمچین و ارفاق هیئت ژوری قرار شد اگر وزنم با لباس گرمکن به ۴۸ کیلو رسید اجازهی شرکت در مسابقه داشته باشم. گرمکن را روی لباسهام پوشیدم و تا خرتلاق آب خوردم. بطری به دست روی باسکول رفتم. ۴۷ کیلو. خواستن ردم کنند که سیمچین با شانتاژ کردن رای هیئت ژوری را برگرداند. فردای روز وزن کشی مسابقات شروع میشد. از لحظهای که اسم من توی بوکسورهای وزن ۴۸ کیلو نوشته شد من تماما روی رینگ بودم، قبل از خوردنِ زنگ شروع مسابقه. تا فرداش نه غذا از گلویم پایین رفت و نه شب خوابم برد. عین این بیست وچهار ساعت ضربان قلب من ذرهای کندتر نشد.
صبح روز مسابقه لیست را به تابلو چسباندند. اسم من و حریفم از آبادان بالای لیست بود و اولین بازی بودیم. ساعت نُه صبح من گیج و منگ پای رینگ ایستاده بودم، نه نفسم بالا می آمد و نه چیزی از تمرین و تکنیک یادم بود. فقط منتظر بودم که این ده دقیقه بگذرد. سه راندِ سه دقیقهای باید حواسم به زانوهایم میبود که زیرم را خالی نکنند. با هلهلهی آبادانیهای توی سالن حریف از رختکن بیرون آمد. نرمه سبیلی داشت، موهای فر و سیاه که دورش را سفید کرده بود، ماهیچههای تکه تکهی سرشانهها و بازو که نشان میداد حداقل پنج کیلو کم کرده تا به
چیزش مثل مربی مایک تایسون آیکونیک بود، پیر و کچل و لاغر و سرسخت، الا فامیلش که "سیمچین" بود و از جدیتش کم میکرد. سیمچین معتقد بود «بوکس مثل رقص قشنگه و مثل شطرنج فکریه». اگر چیزی توی تُو نمیدید یک سال جلوی آینه نگهت میداشت تا اینقدر رقص پا کنی و درجا بزنی که خودت خسته بشوی و بروی. با اینکه کارمند جزء شهرداری بود و دستش تنگ بود حاضر نبود بخاطر نگهداشتن شاگردها و گرفتن شهریه کسی را بیدلیل توی رینگ راه بدهد. رینگ جای مقدسی بود.
همیشه وقتی سنگینترها از پله بالا میرفتند و خم میشدند که از بین طنابها توی رینگ بروند اول با دستکش کف رینگ میزدند، میبوسیدند، اجازه میگرفتند و بعد وارد میشدند. من سه سال منتظر بلوغ بودم که با قد کشیدن و استخوان ترکاندن و رویش مو از این نرم و نازکی دربیایم. غروب روزهای زوج با یک ساک ورزشی به دُو از در خانه تا باشگاه میرفتم، با بقیه هم دور زمین فوتبال میدویدم و بعد از گرم کردن، آنهایی که "تو رینگ" بودند بالا مبارزه میکردند و "جلوی آینهایها" سایه میزدند و تمرین گارد و رقص پا میکردند. من جایی بین این دو بودم. سابقه و آیندهام "تو رینگی" بود ولی جثهم من را کشانده بود پایین رینگ. یک "زیرِ مگس وزن" واقعی بودم. وقتی که تو رینگیها دو به دو بالا مبارزه میکردند، سیمچین پایینیها را به من میسپرد. باید نگاه میکردم پایینیها درست مشت بزنند، گارد کسی نیفتد یا مثلا فاصله بین پاها کمتر از عرض شانهها نشود ولی من چشمم به "تو رینگیها" بود، به گِردی سرشانهها و برآمدگی سرکول، به دوقلوهای ساق، به کفش بوکسهای ساق بلندی که هنوز اندازه من نشده بودند. عیب گرفتن از تازه واردهایی که قد من تا زیر سینهشان بیشتر نبود تنها دلخوشی و منبع تغذیهی غرور و ادعای من بود. آخرهای تمرین هم برای انگیزش، من را توی رینگ میآورد و باهم "نمایشی" مبارزه میکردیم. مبارزهی قشنگی میشد اگر مشتها واقعی مینشست، ما هردو به رقص توی رینگ اعتقاد داشتیم، هنرمندانه بوکس میکردیم ولی چون مشتها نمینشست به نظر من چیزی شبیه سیرک میشد. شبیه سیرک بوکس یک بچه و یکپیرمرد.
مشتزنی بودم که توی آبنمک خوابانده شده بودم، آیندهام حتمی بود، قرار بود روی سیمچین را سفید کنم و میراث عمر بوکسوریاش بشوم.
سوم خرداد به مناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر مسابقات انتخابی تیم ملی برگزار شد. میدانستم که به دلیل زیرِ وزن بودنم به طور قانونی نمیتوانم در مسابقات شرکت کنم ولی باید میرفتم. سرخود دنبال جور کردن رکابی و شورت مسابقه و کفش رفتم. لباسهای بازار دو سایز بزرگتر از هیکل من بودند. پارچه گرفتم و به خیاط دادم، پیش پارچهنویسی بردم و "هیئت بوکس شیراز" را باز سرخود نوشتم. اسمم برای مسابقه رد نشد ولی با تیم رفتم. روز وزنکِشی با چانهزنی سیمچین و ارفاق هیئت ژوری قرار شد اگر وزنم با لباس گرمکن به ۴۸ کیلو رسید اجازهی شرکت در مسابقه داشته باشم. گرمکن را روی لباسهام پوشیدم و تا خرتلاق آب خوردم. بطری به دست روی باسکول رفتم. ۴۷ کیلو. خواستن ردم کنند که سیمچین با شانتاژ کردن رای هیئت ژوری را برگرداند. فردای روز وزن کشی مسابقات شروع میشد. از لحظهای که اسم من توی بوکسورهای وزن ۴۸ کیلو نوشته شد من تماما روی رینگ بودم، قبل از خوردنِ زنگ شروع مسابقه. تا فرداش نه غذا از گلویم پایین رفت و نه شب خوابم برد. عین این بیست وچهار ساعت ضربان قلب من ذرهای کندتر نشد.
صبح روز مسابقه لیست را به تابلو چسباندند. اسم من و حریفم از آبادان بالای لیست بود و اولین بازی بودیم. ساعت نُه صبح من گیج و منگ پای رینگ ایستاده بودم، نه نفسم بالا می آمد و نه چیزی از تمرین و تکنیک یادم بود. فقط منتظر بودم که این ده دقیقه بگذرد. سه راندِ سه دقیقهای باید حواسم به زانوهایم میبود که زیرم را خالی نکنند. با هلهلهی آبادانیهای توی سالن حریف از رختکن بیرون آمد. نرمه سبیلی داشت، موهای فر و سیاه که دورش را سفید کرده بود، ماهیچههای تکه تکهی سرشانهها و بازو که نشان میداد حداقل پنج کیلو کم کرده تا به
این وزن رسیده. از کنارم که رد شدند به من نگاهی کرد و از روی تحقیر خندید. نگاهم را دور و بر پیِ سیمچین گرداندم تا چیزی بگوید،حرفی از روی تجربه بزند و روحیه بدهد ولی نبود. فقط مرتضی بوکسور "بهاضافه"مان با حوله و بطری آب کنارم بود. با اعلام اسمها از بلندگوها یکییکی روی رینگ رفتیم و به هیئت ژوری و داور وسط احترام گذاشتیم، دستکشها را به هم زدیم و چند قدم عقب رفتیم. زنگ شروع مسابقه زده شد و داور با علامت دست شروع مسابقه را اعلام کرد. به سمت هم حرکت کردیم و چند تا مشت توی دستکش بینمان رد و بدل شد. تا آنجا که میشد درگیر نمیشدم.
آبادانیها با "حسینِ ما شیره، مشتاش نفس گیره"ی همراه با تشویق حسین را واقعا شیر کردند. حریف غُد تر شد، وسطِ بازی با رو کردن به سمت تماشاچیها سوار بودنش روی حریف را نشان میداد. گریهم گرفته بود، احساس میکردم دارند غریبکُشی میکنند. مثل بچهای که مادرش را گم کرده چشمم به پایین رینگ بود تا سیمچین را پیدا کنم.
مشتهام فقط عکس العمل بود. فقط دفاع میکردم، مشتهام در مقابل مشتهای حریف، غریزی پرت میشدند. داور اخطار اول را بخاطر "کمکاری" به هردومان داد. باید درگیرتر مبارزه میکردیم. هنوز از جو سالن چیزی کم نشده بود، هنوز فقط فرار میکردم که مشت کاریِ اول توی صورتم خورد، یک مشت واقعی. مغزم توی جمجمه تکان خورد. تازه فهمیدم بوکس چی هست. نفهمیدم از کجا خوردم. داور وسط ما پرید. شروع کرد به شمردن، وان... تو... تری... فور... روی "چهار" دستهام را بالا بردم، کمی از ترسم ریخت ولی هنوز مغزم دستوری بجز فرار نمیداد. فقط به خلاصیِ آخر بازی فکر میکردم و برد و باخت برایم اهمیتی نداشت. «فقط "ناکاوت" نشم». اصلا خبری از بازی قشنگ و رقص نبود. دعوا بود، جلوی هزار نفر. تا تکان میخوردم برای مشت زدن جاییم خالی میشد و مشت میخوردم. زنگِ اتمام راند اول زده شد. هر کدام به گوشهی رینگ خودمان رفتیم. من سهگوش قرمز، حریف آبی. مرتضی یک چهار پایه زیر پام گذاشت و "لثه" را از دهنم درآورد و یه قلپ آب توی دهانم ریخت. سیمچین هنوز هم نبود. مرتضی "کُوچ" میکرد، پشت شانههام آب سرد ریخت و شروع کرد با حوله باد زدن. نفسم بالا آمد، کاش میشد بلند نشوم. سرپا ایستادن هم سخت بود. داد میزد «فقط گاردتو بگیر بالا و تک راست بزن، همین. دعوا ناموسیه، فقط بزن. فقط بزن.»
زنگ راند دوم خورد. من فقط رفتم که بزنم، پیش خودم حرف مرتضی را تکرار کردم. توی دلم به حریف فحش دادم و دندانهام را روی لثه فشار دادم. وسط رینگ را گرفتم تا حریف دور من بچرخد. ایستادم تا بازی از حریف شروع بشود و من فقط "راست" بخوابانم توی صورتش. شروع کرد به چپ-چپ زدن و چرخیدن دور من تا دید و گارد من را خراب کند. تمرکزم را به هم میریخت ولی عصبانی تر هم میشدم. عصبانیت خوب بود، بهم جرأت میداد. حرصم میگرفت، تهاجمی میشدم ولی از طرفی بی دقت میشدم، گاردم میافتاد. هنوز نتوانسته بودم یک مشتِ درست بخوابانم. سر و صدای آدمهای توی ورزشگاه گوش را کر میکرد ولی من چیزی نمیشنیدم. پایین رینگ هرکسی یک اُردی میداد. «نترس، برو تو دلش، ببین مشتاشو، آردش کن ...» کمکم داشت از فشار جو ورزشگاه داشت کمتر میشد. صدای پایینیها را میشنیدم. داشتم پیش خودم از سیمچین خرده میگرفتم که چرا قبلا من را به یک مبارزهی واقعی راه نداده بود. شروع کردم به بازی کردن. نباید حتی موقع مشت خوردن هم چشمهام را میبستم. باید میدیدم و "رد"شان میکردم. چند تا مشت نمایشی زدم و تنم را به چپ و راست رقصاندم. با رقص پا و زور مشت به سمت سه گوش بردمش ولی باز هم توی خودم نمیدیدم که بتوانم حریفش بشوم. همین که آبرومندانه میباختم برایم بس بود. « برد و باخت مال مسابقهست از باخت نترس، فقط قشنگ بازی کن» ولی اینجا فقط مشت حکم میکرد. اگر نمیزدی میخوردی. و قشنگیی در کار نبود. سه گوش گیرش انداختم و به فحش ناموسی فکر کردم. از هرچند تا مشتی که توی گارد و دستکشها میخورد یکیش به زور نفوذ میکرد. داشتم مشت میزدم و خودم هم باورم نمیشد. مثل پخمهها مشتخور نبودم، داشتم میجنگیدم. سر و صدای همتیمیهام از پایین رینگ بلند شد شروع کردن به پشت سر هم خواندن «چپ، راست، آپرکات- هوکتو بزن که افتاد... چپ راست آپرکات، هوکتو بزن که افتاد.» حالا بازی دست من بود، امتیازی عقب بودم ولی "چیزی" از من دیده بودند. روحیه گرفتم. حتی وسط رینگ که میچرخیدم، برای تضعیف روحیه و مسخره کردن حریف گاردم را میانداختم و صورتم را جلو میبردم، که یعنی بیا بزن ! ولی یک آن انگار شوک برقی به من وصل شد و دراز به دراز کف رینگ افتادم. آخرین چیزی که دیدم چراغهای سقف ورزشگاه بود. وقتی چشمهام باز شد فکر کردم خیلی وقت گذشته. پنج تا انگشت دستِ راست داور و انگشت اولی از دست چپش رو به من باز بود. "سیکس"، "سِوِن" سریع سرپا شدم ولی انگار بدنم لمس شده بود،
آبادانیها با "حسینِ ما شیره، مشتاش نفس گیره"ی همراه با تشویق حسین را واقعا شیر کردند. حریف غُد تر شد، وسطِ بازی با رو کردن به سمت تماشاچیها سوار بودنش روی حریف را نشان میداد. گریهم گرفته بود، احساس میکردم دارند غریبکُشی میکنند. مثل بچهای که مادرش را گم کرده چشمم به پایین رینگ بود تا سیمچین را پیدا کنم.
مشتهام فقط عکس العمل بود. فقط دفاع میکردم، مشتهام در مقابل مشتهای حریف، غریزی پرت میشدند. داور اخطار اول را بخاطر "کمکاری" به هردومان داد. باید درگیرتر مبارزه میکردیم. هنوز از جو سالن چیزی کم نشده بود، هنوز فقط فرار میکردم که مشت کاریِ اول توی صورتم خورد، یک مشت واقعی. مغزم توی جمجمه تکان خورد. تازه فهمیدم بوکس چی هست. نفهمیدم از کجا خوردم. داور وسط ما پرید. شروع کرد به شمردن، وان... تو... تری... فور... روی "چهار" دستهام را بالا بردم، کمی از ترسم ریخت ولی هنوز مغزم دستوری بجز فرار نمیداد. فقط به خلاصیِ آخر بازی فکر میکردم و برد و باخت برایم اهمیتی نداشت. «فقط "ناکاوت" نشم». اصلا خبری از بازی قشنگ و رقص نبود. دعوا بود، جلوی هزار نفر. تا تکان میخوردم برای مشت زدن جاییم خالی میشد و مشت میخوردم. زنگِ اتمام راند اول زده شد. هر کدام به گوشهی رینگ خودمان رفتیم. من سهگوش قرمز، حریف آبی. مرتضی یک چهار پایه زیر پام گذاشت و "لثه" را از دهنم درآورد و یه قلپ آب توی دهانم ریخت. سیمچین هنوز هم نبود. مرتضی "کُوچ" میکرد، پشت شانههام آب سرد ریخت و شروع کرد با حوله باد زدن. نفسم بالا آمد، کاش میشد بلند نشوم. سرپا ایستادن هم سخت بود. داد میزد «فقط گاردتو بگیر بالا و تک راست بزن، همین. دعوا ناموسیه، فقط بزن. فقط بزن.»
زنگ راند دوم خورد. من فقط رفتم که بزنم، پیش خودم حرف مرتضی را تکرار کردم. توی دلم به حریف فحش دادم و دندانهام را روی لثه فشار دادم. وسط رینگ را گرفتم تا حریف دور من بچرخد. ایستادم تا بازی از حریف شروع بشود و من فقط "راست" بخوابانم توی صورتش. شروع کرد به چپ-چپ زدن و چرخیدن دور من تا دید و گارد من را خراب کند. تمرکزم را به هم میریخت ولی عصبانی تر هم میشدم. عصبانیت خوب بود، بهم جرأت میداد. حرصم میگرفت، تهاجمی میشدم ولی از طرفی بی دقت میشدم، گاردم میافتاد. هنوز نتوانسته بودم یک مشتِ درست بخوابانم. سر و صدای آدمهای توی ورزشگاه گوش را کر میکرد ولی من چیزی نمیشنیدم. پایین رینگ هرکسی یک اُردی میداد. «نترس، برو تو دلش، ببین مشتاشو، آردش کن ...» کمکم داشت از فشار جو ورزشگاه داشت کمتر میشد. صدای پایینیها را میشنیدم. داشتم پیش خودم از سیمچین خرده میگرفتم که چرا قبلا من را به یک مبارزهی واقعی راه نداده بود. شروع کردم به بازی کردن. نباید حتی موقع مشت خوردن هم چشمهام را میبستم. باید میدیدم و "رد"شان میکردم. چند تا مشت نمایشی زدم و تنم را به چپ و راست رقصاندم. با رقص پا و زور مشت به سمت سه گوش بردمش ولی باز هم توی خودم نمیدیدم که بتوانم حریفش بشوم. همین که آبرومندانه میباختم برایم بس بود. « برد و باخت مال مسابقهست از باخت نترس، فقط قشنگ بازی کن» ولی اینجا فقط مشت حکم میکرد. اگر نمیزدی میخوردی. و قشنگیی در کار نبود. سه گوش گیرش انداختم و به فحش ناموسی فکر کردم. از هرچند تا مشتی که توی گارد و دستکشها میخورد یکیش به زور نفوذ میکرد. داشتم مشت میزدم و خودم هم باورم نمیشد. مثل پخمهها مشتخور نبودم، داشتم میجنگیدم. سر و صدای همتیمیهام از پایین رینگ بلند شد شروع کردن به پشت سر هم خواندن «چپ، راست، آپرکات- هوکتو بزن که افتاد... چپ راست آپرکات، هوکتو بزن که افتاد.» حالا بازی دست من بود، امتیازی عقب بودم ولی "چیزی" از من دیده بودند. روحیه گرفتم. حتی وسط رینگ که میچرخیدم، برای تضعیف روحیه و مسخره کردن حریف گاردم را میانداختم و صورتم را جلو میبردم، که یعنی بیا بزن ! ولی یک آن انگار شوک برقی به من وصل شد و دراز به دراز کف رینگ افتادم. آخرین چیزی که دیدم چراغهای سقف ورزشگاه بود. وقتی چشمهام باز شد فکر کردم خیلی وقت گذشته. پنج تا انگشت دستِ راست داور و انگشت اولی از دست چپش رو به من باز بود. "سیکس"، "سِوِن" سریع سرپا شدم ولی انگار بدنم لمس شده بود،
هوش و حواسم هنوز درست سرجا نبود. داور شمردن را متوقف کرد. خواست دستهام را بالا ببرم که مطمئن شود من هوشیاری کافی برای ادامهی مسابقه را دارم. وقتی مطمئن شد که سرپا هستم بجای شروع مسابقه من را به سمت سهگوش سفیدِ رینگ فرستاد و به دکتر مسابقات اشاره کرد. دکتر بالا آمد و چندتا دستمال کاغذی روی هم گذاشت و جلوی دماغم گرفت. « فین کن» و دستمال خیس خون شد. یک دسته دستمال دیگر گرفت. «فین کن» و باز هم بند نیامد.
«میخوای ادامه بدی ؟» باید ادامه میدادم. بد موقعی برای باخت بود. وسط دلقکبازی و غوز شدن برای حریف "ناکاوت" میشدم.
«هیچیم نیست.»
دکتر دو تکه دستمال کوچک لوله کرد و فشار دادی توی دماغم. خون روی صورتم را پاک کرد و به داور وسط با اشارهی شست اوکی داد. دو بار تا حالا "ناک داون" شده بودم. یعنی داور بخاطر ضربهی سنگینی که خورده بودم مسابقه را قطع کرده بود و شروع کرده بود به شمردن. با سومی اگر نمیافتادم هم بازی به نفع حریف تمام میشد. حالا راه دماغم بسته شده بود و مجبور بودم فقط از دهان نفس بکشم. "لثه" هم جلوی نفسم را میگرفت. دور از چشم داور لثه را بین دستکشها گرفتم که شروع کنم. زنگ پایان راند دوم خورده شد.
هر دوتا سمت سهگوش خودمان رفتیم. مرتضی چهارپایه گذاشت.
«نمیشینم، فقط اینارو از دماغم در بیار»
«خونریزیت زیاد باشه داور نمیذاره ادامه بدی»
«درشون بیار مرتضی»
مرتضی کیسه یخ روی دماغم گذاشت، سطل جلوم گرفت ،چند بار آب غرغره کردم و آبخون تف کردم. هنوز از وقت بین دو راند مانده بود ولی من رو به حریف ایستاده بودم و دستکشهای "گرینهیلز" که دستهام توش لق میزد را محکم مشت کرده بودم و به هم میکوبیدم. خون توی رگم قل میزد، مثل یک گاو غضبناک که با ماتادور چشم توچشم شده منتظر شروع مسابقه بودم. ظاهرا خون بند آمده بود. زنگ شروع زده شد. بدون معطل کردن و چرخیدن دور حریف شروع کردم. چپ-چپ-چپ بالا، راست وسط هشتی. خوب نشست. حریف دک زد. چپ-راست، چپ-راست، زیر مشتش جاخالی دادم و با آپرکاتِ زیر فَک بالا آمدم. باز هم نشست. با سر و صورت توی گارد بسته جلوش رفتم، چند تا مشت توی گارد زد و تا جای خالیش را دیدم هوکِ راست توی پهلوش خواباندم. احساس آبریزش بینی داشتم، احتمالا باز خون شُره کرده بود. از ترس اینکه داور بازی را قطع کند مدام با کف دستکش دماغم را میگرفتم. حالا که من ترسم ریخته بود حریف عقب میکشید. امتیازش هنوز بیشتر بود، به همین خاطر درگیر نمیشد و فقط وقت تلف میکرد. بجز سه چهارتا مشتی که اول راند زدم دیگر امتیازی نصیبم نشد و بقیهی وقت راند سوم به جاخالی دادن و فرار کردن حریف گذشت. زنگ پایان راند پایانی زده شد.
« اه، میتونستم بازیو ببرم، میتونستم. اگر فقط یک راند دیگه بود میبردمش.»
به سمت سهگوش خودمان رفتیم تا مربیها دستکش و کلاهمان را در بیاورند و بعد دوطرفِ داور وسط بایستیم تا هیئت ژوری و داورهای کنار نتیجهی شمارش امتیازها را اعلام کنند و داور وسط دست یکی از ما را بالا ببرد.
دستم من و حریف توی دست داور وسط بود و رو به داورهای پایین رینگ ایستاده بودیم. صدا از سالن در نمیآمد. میدانستم که باختهم ولی همین که بازی تمام شده بود و من آخر بازی خودی نشان داده بودم راضیم میکرد. بوکس کرده بودم، مشت خورده بودم، جلوی سینهم تا سر زانو قطرههای خون چکیده بود.همین کلی افتخار داشت. سیمچین را پایین کنار هیئت ژوری دیدم. سرش را بین داورها برده بود. انگار به توافقی رسیدند و سیمچین خودش را عقب کشید. برای من سر تکان داد. با بالا بردن تابلوی قرمز و آبی از طرف هیئت ژوری، داور وسط دست هردوتای ما را بالا برد.
نتیجه از باخت هم زشتتر شد. حریف برنده تعیین شده بود ولی بخاطر ارفاق و تشویقِ من دست هردوتای ما را بالا بردند. بازی ما را به حساب "بازی نمایشی" گذاشته بودند. یعنی من حتی بازنده هم اعلام نشدم.
«میخوای ادامه بدی ؟» باید ادامه میدادم. بد موقعی برای باخت بود. وسط دلقکبازی و غوز شدن برای حریف "ناکاوت" میشدم.
«هیچیم نیست.»
دکتر دو تکه دستمال کوچک لوله کرد و فشار دادی توی دماغم. خون روی صورتم را پاک کرد و به داور وسط با اشارهی شست اوکی داد. دو بار تا حالا "ناک داون" شده بودم. یعنی داور بخاطر ضربهی سنگینی که خورده بودم مسابقه را قطع کرده بود و شروع کرده بود به شمردن. با سومی اگر نمیافتادم هم بازی به نفع حریف تمام میشد. حالا راه دماغم بسته شده بود و مجبور بودم فقط از دهان نفس بکشم. "لثه" هم جلوی نفسم را میگرفت. دور از چشم داور لثه را بین دستکشها گرفتم که شروع کنم. زنگ پایان راند دوم خورده شد.
هر دوتا سمت سهگوش خودمان رفتیم. مرتضی چهارپایه گذاشت.
«نمیشینم، فقط اینارو از دماغم در بیار»
«خونریزیت زیاد باشه داور نمیذاره ادامه بدی»
«درشون بیار مرتضی»
مرتضی کیسه یخ روی دماغم گذاشت، سطل جلوم گرفت ،چند بار آب غرغره کردم و آبخون تف کردم. هنوز از وقت بین دو راند مانده بود ولی من رو به حریف ایستاده بودم و دستکشهای "گرینهیلز" که دستهام توش لق میزد را محکم مشت کرده بودم و به هم میکوبیدم. خون توی رگم قل میزد، مثل یک گاو غضبناک که با ماتادور چشم توچشم شده منتظر شروع مسابقه بودم. ظاهرا خون بند آمده بود. زنگ شروع زده شد. بدون معطل کردن و چرخیدن دور حریف شروع کردم. چپ-چپ-چپ بالا، راست وسط هشتی. خوب نشست. حریف دک زد. چپ-راست، چپ-راست، زیر مشتش جاخالی دادم و با آپرکاتِ زیر فَک بالا آمدم. باز هم نشست. با سر و صورت توی گارد بسته جلوش رفتم، چند تا مشت توی گارد زد و تا جای خالیش را دیدم هوکِ راست توی پهلوش خواباندم. احساس آبریزش بینی داشتم، احتمالا باز خون شُره کرده بود. از ترس اینکه داور بازی را قطع کند مدام با کف دستکش دماغم را میگرفتم. حالا که من ترسم ریخته بود حریف عقب میکشید. امتیازش هنوز بیشتر بود، به همین خاطر درگیر نمیشد و فقط وقت تلف میکرد. بجز سه چهارتا مشتی که اول راند زدم دیگر امتیازی نصیبم نشد و بقیهی وقت راند سوم به جاخالی دادن و فرار کردن حریف گذشت. زنگ پایان راند پایانی زده شد.
« اه، میتونستم بازیو ببرم، میتونستم. اگر فقط یک راند دیگه بود میبردمش.»
به سمت سهگوش خودمان رفتیم تا مربیها دستکش و کلاهمان را در بیاورند و بعد دوطرفِ داور وسط بایستیم تا هیئت ژوری و داورهای کنار نتیجهی شمارش امتیازها را اعلام کنند و داور وسط دست یکی از ما را بالا ببرد.
دستم من و حریف توی دست داور وسط بود و رو به داورهای پایین رینگ ایستاده بودیم. صدا از سالن در نمیآمد. میدانستم که باختهم ولی همین که بازی تمام شده بود و من آخر بازی خودی نشان داده بودم راضیم میکرد. بوکس کرده بودم، مشت خورده بودم، جلوی سینهم تا سر زانو قطرههای خون چکیده بود.همین کلی افتخار داشت. سیمچین را پایین کنار هیئت ژوری دیدم. سرش را بین داورها برده بود. انگار به توافقی رسیدند و سیمچین خودش را عقب کشید. برای من سر تکان داد. با بالا بردن تابلوی قرمز و آبی از طرف هیئت ژوری، داور وسط دست هردوتای ما را بالا برد.
نتیجه از باخت هم زشتتر شد. حریف برنده تعیین شده بود ولی بخاطر ارفاق و تشویقِ من دست هردوتای ما را بالا بردند. بازی ما را به حساب "بازی نمایشی" گذاشته بودند. یعنی من حتی بازنده هم اعلام نشدم.
بیبیِ من سوادِ خواندن و نوشتن نداشت. هیچ شاعری هم نمیشناخت. نمیدانم روز اول چهکسی به او گفته بود که اگر همین کلمه که هرروز برای پختوپز و شستوشو استفاده میکنی را یک کم بالاپایین کنی میشود شعر، و شاعر میتواند شب آن را مثل بالش زیر سرش بگذارد و بخوابد. بعد از اولین باری که بیبی با کلمه بازی کرد، شعر برایش شد تصویرِ مجسّم نیازهای روزانه، یا شبانه.
شعر برای بیبی شد نخ تسبیح که وقایع زندگیش را با آن گرد هم بیاورد؛
مرگِ مادر، ازدواج، اولین دعوای زن و شوهری، نفریننامه برای مادرشوهر، سیزده شعر برای اولاد- که قالب اولی مثنوی و آخری دوبیتی شد- مرخصیِ سربازی گرفتن از سرگرد مستوجب برای پسر اول در قالب غزل، نامهای به رییس جمهور- که فرداش کارگر و بنا از طرف کمیتهی امداد امام خمینی سرازیر شدند و سقف خانه را تعمیر کردند- دیوان شفاهی هزلیات که وقتی درش باز میشد نوههای دختری از شرم به بهانهای نیست میشدند و نوههای پسری که تازه مورمورشان شروع شده بود سراپاگوش گِرد بیبی مینشستند، شعر سنگ قبر... تا اینجاش را من شنیده بودم. شاید حتی شعر پرملاتی هم برای نکیر و منکر آماده کرده بود.
میشد که نوهها گهگداری تکبیت پررنگی را به خاطر بسپاردند، جایی گوشهی دفتری بنویسند تا بعدتر برای دیگری نقل کنند ولی وقتی بیبی رو به مُوت شد، [چند روز آخری] همه به صرافت افتادند تا خیلی جدیتر از میراث بیبی محافظت کنند. تصدیق بفرمایید آدم هُول برش میدارد؛ دور از جان- رو به قبلهای، داری با اجل سرو کله میزنی و جماعتی دست به قلم یا با ضبط صوت دنبال سهمیهی شعر خودشانند، بیشتر به نظر شبیه جمع کردن ارثیهست تا میراثداری.
کار درست را بیبی کرد، تف هم کف دستشان نینداخت. چند تا شعرِ دمدستی را دشتی خواند و یک چایی خورد و مُرد. شعر برای بیبی کار خودش را کرده بود.
شعر برای بیبی شد نخ تسبیح که وقایع زندگیش را با آن گرد هم بیاورد؛
مرگِ مادر، ازدواج، اولین دعوای زن و شوهری، نفریننامه برای مادرشوهر، سیزده شعر برای اولاد- که قالب اولی مثنوی و آخری دوبیتی شد- مرخصیِ سربازی گرفتن از سرگرد مستوجب برای پسر اول در قالب غزل، نامهای به رییس جمهور- که فرداش کارگر و بنا از طرف کمیتهی امداد امام خمینی سرازیر شدند و سقف خانه را تعمیر کردند- دیوان شفاهی هزلیات که وقتی درش باز میشد نوههای دختری از شرم به بهانهای نیست میشدند و نوههای پسری که تازه مورمورشان شروع شده بود سراپاگوش گِرد بیبی مینشستند، شعر سنگ قبر... تا اینجاش را من شنیده بودم. شاید حتی شعر پرملاتی هم برای نکیر و منکر آماده کرده بود.
میشد که نوهها گهگداری تکبیت پررنگی را به خاطر بسپاردند، جایی گوشهی دفتری بنویسند تا بعدتر برای دیگری نقل کنند ولی وقتی بیبی رو به مُوت شد، [چند روز آخری] همه به صرافت افتادند تا خیلی جدیتر از میراث بیبی محافظت کنند. تصدیق بفرمایید آدم هُول برش میدارد؛ دور از جان- رو به قبلهای، داری با اجل سرو کله میزنی و جماعتی دست به قلم یا با ضبط صوت دنبال سهمیهی شعر خودشانند، بیشتر به نظر شبیه جمع کردن ارثیهست تا میراثداری.
کار درست را بیبی کرد، تف هم کف دستشان نینداخت. چند تا شعرِ دمدستی را دشتی خواند و یک چایی خورد و مُرد. شعر برای بیبی کار خودش را کرده بود.
طبقِ معمولِ هرشب به عمقِ خواب نرسیده بیدار شدم. به پنجره نگاه کردم تا ببینم چه موقع از شب[یا روز] است. آبیِ آکواریومی بود. به سقف نگاه کردم، به رقص نوری که از انعکاسی موّاج درست شده بود. به زور جاکَن شدم و جلوی پنجره ایستادم تا دقیقتر ببینم. بیرون- رقیق و سیال، شبیه گرگ و میشِ صبح بود.
قدم را کوتاهتر کردم تا گلدستهی مسجد را ببینم. میخواست اذان صبح را بگوید ولی داشت خفه میشد، انگار سرش را کرده باشند زیر آب.
اللّه پلغ پلغ پلغ... اَک پلغ پلغ پلغ ...
برگشتم به تخت. پسزمینهی همهی فکرهای انحرافی، پنجره بود. به ساعت نگاه کردم، شش و سی دقیقه. ثانیهشمار داشت روی هفت دلدل میزد ولی بالا نمیرفت. پرده را کشیدم و توی خودم مچاله شدم تا خوابم برد. طبیعتاً بعد از بیدار شدن به اولین چیزی که نگاه میکردم پنجره بود. باریکهی نور دلگرمکنندهای خودش را از لای پرده سُرانده بود تو. ترسم ریخت. بلند شدم و پای پنجره رفتم. گلدسته برق میزد زیر نور، کف خیابان ولی پر از ماهی مُرده بود.
قدم را کوتاهتر کردم تا گلدستهی مسجد را ببینم. میخواست اذان صبح را بگوید ولی داشت خفه میشد، انگار سرش را کرده باشند زیر آب.
اللّه پلغ پلغ پلغ... اَک پلغ پلغ پلغ ...
برگشتم به تخت. پسزمینهی همهی فکرهای انحرافی، پنجره بود. به ساعت نگاه کردم، شش و سی دقیقه. ثانیهشمار داشت روی هفت دلدل میزد ولی بالا نمیرفت. پرده را کشیدم و توی خودم مچاله شدم تا خوابم برد. طبیعتاً بعد از بیدار شدن به اولین چیزی که نگاه میکردم پنجره بود. باریکهی نور دلگرمکنندهای خودش را از لای پرده سُرانده بود تو. ترسم ریخت. بلند شدم و پای پنجره رفتم. گلدسته برق میزد زیر نور، کف خیابان ولی پر از ماهی مُرده بود.