بنجامین اَبلق، دیفن باخیا، نخلِ مرداب، فِردوس، حُسن یوسف، پِتوس، برگِ بیدی، کاکتوسها و بونسای، پایین پنجره، روی زمین چیده شده بودند. هُرمِ گرمایِ اتاق و دود از پنجرهی باز بیرون میرفت و سومِ سرد و بویِ خاکِ خیس میاومد تو. یک هفته بود که باران یک بند میزد و کرمهای خاکی وِیلون راه افتاده بودند روی معماری کاشیها. روزِ سومِ بَست نشستنم بود، هر روز از سرِ صبح مینشستم پایِ ابوعطایِ شهناز تا غروب. اصلِ آهنگ را میزدم ولی دُرابهام خشک و ماشینی بود. روز سوم بعد از چهار ساعت فقط دُراب زدن بلند شدم، از لگن به پایین خواب رفته بود. رفتم جلوی پنجره. شانههام را عقب کشیدم و قوزم را صاف کردم. سه تا قولنج پشت سر هم شکست. دست به کمر زدم و تا آنجا که میشد به عقب خم شدم، بعد به جلو خم شدم و کفِ دستم را به زمین نزدیک کردم. دستم نیم متری از زمین فاصله داشت. صورتم همترازِ گلهام بود، با صدایِ تویِ زور، رو به برگِ بیدی گفتم:
شما حوصلهتون سر نمیره ؟ خسته نشدین اینقد سرپا وایسادین ؟
بونسای جُنبید و کَت و کولش صدای خُرد شدنِ چوبِ خشک داد. بقیه هم انگار دیوار چهارم شکسته شده باشد، جان گرفتند و رو کردند به بونسای. بونسای سینهاش را صاف کرد و دستی به ریش سفیدش کشید. صدای پیر و پختهای مثل صدای آرشه کشیدن روی سیمِ بمِ ویلونسل از سینهاش بلند شد و رو به من گفت: اهم.
@gazaafaat
شما حوصلهتون سر نمیره ؟ خسته نشدین اینقد سرپا وایسادین ؟
بونسای جُنبید و کَت و کولش صدای خُرد شدنِ چوبِ خشک داد. بقیه هم انگار دیوار چهارم شکسته شده باشد، جان گرفتند و رو کردند به بونسای. بونسای سینهاش را صاف کرد و دستی به ریش سفیدش کشید. صدای پیر و پختهای مثل صدای آرشه کشیدن روی سیمِ بمِ ویلونسل از سینهاش بلند شد و رو به من گفت: اهم.
@gazaafaat
چهار بار اقدام به خودکشى کرده بودم ولى هر بار انگار ناخودآگاه، یک در، برای نجاتدهنده باز گذاشته بودم. بعد از فهمیدنِ این که این کار بیشتر توجهطلبی بوده، شرمگین و سرخوردهتر شدم و مصمم شدم که کار را یکسره کنم. خودکشی را پایانِ بازِ یک زندگی میدیدم و میخواستم با یک پایان باز تاملبرانگیز بشوم. به سمت ریل قطار سعادتشهر رفتم، جایی دور از آبادی که اوقات درماندگیام را آنجا مینشستم و بعد با ایدهی یک مرگ ِ با شکوه برمیگشتم. مشکل همینجا بود. خودکشی درپوشی بر زندگی بی معنیام بود.
-حالا که داری میبازی میگی من ازین بازی خوشم نمیاد؟ مگه زندگیِ با شکوهی داشتی که میخوای مرگت هم با شکوه باشه ؟
بلند شدم و پاهایم را دو طرف ریل گذاشتم و بغلم را باز کردم و رو کردم به قطاری که هر روز همان ساعت، ساعت هفت عصر رد میشد. هیبتش از دور که معلوم شد چشمهایم را بستم، دوباره باز کردم، مردد شدم که با چشم باز بمیرم یا بسته، بستم. از دور بوقش را سرِ من کشید. به لوکوموتیوران فکر کردم، تنها شاهد مرگ من. دلم خواست شب وقتی قاشق غذا را به دهانش میبرد، برگرداند وقاشق را توی بشقاب بگذارد و بگوید: «همش تصویرش جلو چشامه ...»
-کاش لااقل یک نفر بعد از مرگم از من یاد کند. اینکه تنها میمیریم ترسناکش میکنه؟ یعنی اگر همه دور هم میمیردیم اینقدر ترسناک نبود ؟
باز مچ خودم را گرفتم، چرا اینقدر توجه طلبی؟ چرا اینقدر مهرطلبی؟ صدای بوق بعدی شاید کمتر از پانصد متریام بود، توی دلم خالی شده بود. پلکهایم را به هم فشار دادم و صورتم را برگرداندم، صدای بوق و ترمز اینقدر نزدیک بود که به صورتم میخورد، زانوهایم شُل شده بود.چند ثانیهی ساکت، خام و سفید در مغزم گذشت. صداى بوق بعدی را از پشت سرم شنیدم. بوووو...
به پشت سر که نگاه کردم مسافرانِ قطار سر از شیشه بیرون کرده بودند و برایم دست و دستمال تکان ميدادند و من به رد دود بین پاهایم نگاه میکردم.
@gazaafaat
-حالا که داری میبازی میگی من ازین بازی خوشم نمیاد؟ مگه زندگیِ با شکوهی داشتی که میخوای مرگت هم با شکوه باشه ؟
بلند شدم و پاهایم را دو طرف ریل گذاشتم و بغلم را باز کردم و رو کردم به قطاری که هر روز همان ساعت، ساعت هفت عصر رد میشد. هیبتش از دور که معلوم شد چشمهایم را بستم، دوباره باز کردم، مردد شدم که با چشم باز بمیرم یا بسته، بستم. از دور بوقش را سرِ من کشید. به لوکوموتیوران فکر کردم، تنها شاهد مرگ من. دلم خواست شب وقتی قاشق غذا را به دهانش میبرد، برگرداند وقاشق را توی بشقاب بگذارد و بگوید: «همش تصویرش جلو چشامه ...»
-کاش لااقل یک نفر بعد از مرگم از من یاد کند. اینکه تنها میمیریم ترسناکش میکنه؟ یعنی اگر همه دور هم میمیردیم اینقدر ترسناک نبود ؟
باز مچ خودم را گرفتم، چرا اینقدر توجه طلبی؟ چرا اینقدر مهرطلبی؟ صدای بوق بعدی شاید کمتر از پانصد متریام بود، توی دلم خالی شده بود. پلکهایم را به هم فشار دادم و صورتم را برگرداندم، صدای بوق و ترمز اینقدر نزدیک بود که به صورتم میخورد، زانوهایم شُل شده بود.چند ثانیهی ساکت، خام و سفید در مغزم گذشت. صداى بوق بعدی را از پشت سرم شنیدم. بوووو...
به پشت سر که نگاه کردم مسافرانِ قطار سر از شیشه بیرون کرده بودند و برایم دست و دستمال تکان ميدادند و من به رد دود بین پاهایم نگاه میکردم.
@gazaafaat
همهی پولشان را کتاب و مزه خریدند. آمدند و در را روی خودشان چفت کردند. کتابها را وسط گذاشتند و یکی یک کتاب برداشتند. زدند به هم و گفتند به سلامتی، خواندند. کتاب دوم، به سلامتی، خواندند. کتاب سوم، به سلامتی ..زن شده بود، کتاب چهارم را وارونه گذاشت و پس نشست. مرد خواند خواند خواند...
خواند که خوانده باشد، خواند که تمام کند، ولی آخر سر عُق زد ...
کلمه ها را خوانده و نخوانده بالا آورد .
@gazaafaat
خواند که خوانده باشد، خواند که تمام کند، ولی آخر سر عُق زد ...
کلمه ها را خوانده و نخوانده بالا آورد .
@gazaafaat
منو دیر از شیر گرفتند، به زور هم گرفتند ولی شیشه پستونک را دیگه نتونستند ازم بگیرند. تو ابتدایی مادرم سعی میکرد تو کیفم قایمش کنه و یک لیوان دیگه دَمِ دستم میگذاشت ولی من میرفتم از سرِ شیر آب، شیشه پستونکم را پُر میکردم و بی اعتنا به نگاهها و پچپچها ازش میخوردم. این روند سالها ادامه داشت تا دیگه آن شیشه پستونک را به عنوان عضوی از متعلقاتِ من بپذیرند. چای و قهوه هم میریختم تو همون شیشه پستونک. بالغتر هم شدم هنوز شیشه پستونک بود. همون شیشه پستونکی که من بهخاطرش تو مدرسه مسخره شدم، تو خانواده تحقیر شدم، تو جامعه واپسزده شدم، الکُلی شدم !
الان بَغَلیِ من شده ...
هرشب نیم بُطر میریزم تو شیشهپستونک و راه میفتم تو کوچه پس کوچه ها. نه زنی، نه بچهای، نه کاری ... سرِ چی !؟ سرِ یک شیشه پستونک... سرِ این که بهت گفتن بَبو، محسن ببو. سر این که تو به روحِ پنهانِ اشیاء اعتقاد داری...
@gazaafaat
الان بَغَلیِ من شده ...
هرشب نیم بُطر میریزم تو شیشهپستونک و راه میفتم تو کوچه پس کوچه ها. نه زنی، نه بچهای، نه کاری ... سرِ چی !؟ سرِ یک شیشه پستونک... سرِ این که بهت گفتن بَبو، محسن ببو. سر این که تو به روحِ پنهانِ اشیاء اعتقاد داری...
@gazaafaat
دیواریده
چندصد متر از آخرین دیوارهایِ شهر دور شده بودم. جایی که نگرانِ دیدن یا دیده شدن نباشم. ولی این خلوت خیلی زود شلوغ شد. به پشتِ سر که نگاه کردم، از بین گرد و غباری که بلند شده بود، دو کامیون دیده میشد که از شهر خارج شده بودند و به سمت من میآمدند. عملاً دیگر خلوتم به همخورده بود و ریتم نگاه کردنم به پشت سر تندتر شده بود. نگاهِ بعدی، هنوز تغییر مسیر نداده بودند و همچنان به سمت من میآمدند. نگاه بعدتر، سرها و بیلها و کلنگها از توی یکی از کامیونها و آجر و ماسه و سیمان از کامیون دیگر قابل تشخیص بود. کامیونها به من نزدیکتر میشدند و من قدم تندتر میکردم .
سعی میکردم اعتنا نکنم و دنبال ربطی بین خودم و این همه دم و دستگاه نگردم. کامیونها پیشِ پای من ترمز زدند. غبار راهشان با غبار تخلیهی مصالح و پایین پریدنِ کارگرها در هم شد و نمیگذاشت چشم چشم را ببیند .کلمات و تصاویر بریده بریدهای از آجر، ماسه، ملات، چارک، شاغول و دیوار دیدم و شنیدم. دری در انتها به هم خورده شد. همه چیز آرام و زلال شد. کارگرها خرسندانه در حال شمردن مزدشان بودند و من "دیواریده" شده بودم.
از بین همهی دستاندرکاران فقط دو سه نفر هنوز مشغول نصب تابلویِ بالای در ورودی بودند که رویش نوشته شده بود : آسایشگاه روانی برگ.
@gazaafaat
چندصد متر از آخرین دیوارهایِ شهر دور شده بودم. جایی که نگرانِ دیدن یا دیده شدن نباشم. ولی این خلوت خیلی زود شلوغ شد. به پشتِ سر که نگاه کردم، از بین گرد و غباری که بلند شده بود، دو کامیون دیده میشد که از شهر خارج شده بودند و به سمت من میآمدند. عملاً دیگر خلوتم به همخورده بود و ریتم نگاه کردنم به پشت سر تندتر شده بود. نگاهِ بعدی، هنوز تغییر مسیر نداده بودند و همچنان به سمت من میآمدند. نگاه بعدتر، سرها و بیلها و کلنگها از توی یکی از کامیونها و آجر و ماسه و سیمان از کامیون دیگر قابل تشخیص بود. کامیونها به من نزدیکتر میشدند و من قدم تندتر میکردم .
سعی میکردم اعتنا نکنم و دنبال ربطی بین خودم و این همه دم و دستگاه نگردم. کامیونها پیشِ پای من ترمز زدند. غبار راهشان با غبار تخلیهی مصالح و پایین پریدنِ کارگرها در هم شد و نمیگذاشت چشم چشم را ببیند .کلمات و تصاویر بریده بریدهای از آجر، ماسه، ملات، چارک، شاغول و دیوار دیدم و شنیدم. دری در انتها به هم خورده شد. همه چیز آرام و زلال شد. کارگرها خرسندانه در حال شمردن مزدشان بودند و من "دیواریده" شده بودم.
از بین همهی دستاندرکاران فقط دو سه نفر هنوز مشغول نصب تابلویِ بالای در ورودی بودند که رویش نوشته شده بود : آسایشگاه روانی برگ.
@gazaafaat
اون برای من فقط یک تکه آینه بود: بیرونِ توالت، بی شباهت به هیچ کدام از شکلهای هندسی، ولی من برای اون دلخوشی بودم؛ سنگینترین مسئولیتی که تابهحال به بهم تحمیل شده بود. دلش به این خوش بود که وقتی من کِیفم کوک است، شبیه شکلکهایی بشود که من در میارم.
تا یک روز بیخواب و عنق رفتم جلوش، فقط از روی عادت، دهانم را باز کردم که دندانهایم را ببینم، دهانش را باز نکرد.
گفتم: «بازیت گرفته تو هم حالا!؟ باز کن دهنتو!»
لج کرد و مثل گفتنِ اوممم... لبهاش را به هم فشار داد.
دست انداختم که به زور دهانش را باز کنم. فهمید جدیام، میخواستم بفهمد که برای من فقط یک تکه آینه است، همین.
خودش را از تو دستهام درآورد و گفت «چته !؟ روانی !!» و رفت.
از اون روز تاحالا کسی توی آینه نیست، حتی یک تکه.
@gazaafaat
تا یک روز بیخواب و عنق رفتم جلوش، فقط از روی عادت، دهانم را باز کردم که دندانهایم را ببینم، دهانش را باز نکرد.
گفتم: «بازیت گرفته تو هم حالا!؟ باز کن دهنتو!»
لج کرد و مثل گفتنِ اوممم... لبهاش را به هم فشار داد.
دست انداختم که به زور دهانش را باز کنم. فهمید جدیام، میخواستم بفهمد که برای من فقط یک تکه آینه است، همین.
خودش را از تو دستهام درآورد و گفت «چته !؟ روانی !!» و رفت.
از اون روز تاحالا کسی توی آینه نیست، حتی یک تکه.
@gazaafaat
سُفرهی حجِّ اکبر منوچهری، سفرهدارِ کوچه بود. شام همهی کوچه دعوت بودند. دستِ پدرم را گرفته بودم و از بین پارچهنویسیهایِ «حجّکم مقبول» و «مقدمتان گلباران» و «زیارت قبول» ها و خونِ دلمه بستهیِ دمِ در، واردِ حیاطِ مردانه شدیم. با یک جفت چشم روی چهارتا پاچه چشم تو چشم شدم تا به سی چهل جفت کفش دم در سالن پذیرایی رسیدم. برای بابام جایی بالای سفره جا باز کردند. بین دو نفر نشست، زد روی ران سمت راستیش و چند کلمه احوالپُرسی رد و بدل کردند، برای سمت چپیش هم دستی روی سینهاش گذاشت و کمی به جلو خم شد. من هم جایی پایین سفره بین بچهها نشستم.
حاجی با سرِ تراشیده و عرقچین سفید از در که وارد شد مهمانها جلوی پاش صلوات گویان بلند شدند. حاجی با اشارهی دست درخواست کرد که بنشینند و خودش هم سریع جایی بین بچهها، کنار من نشست.
به رسمِ احوال پرسی زد پشت کمرم و دستی هم روی سرمکشید.
برای بیبی، کفنِ متبرک آورده بود، برای مادرم چادر عربی، برای بابام ساعت سِیکو پنج، برای من هم دوربین مکه نما آورده بود.عکس کعبه بود، قربستان بقیع، مسجدالنبی، غارِحرا و دوباره کعبه. یک بطری آب زمزم هم سهم همه بود.
یک نفر سفره را قِل داد وسط جمعیت. هرکسی یکگوشهی سفره را گرفت وکشید جلوی خودش. یکی از توی پارچ قاشق چنگال درمیآورد و جفت میکرد و جلوی مهمانها میگذاشت. بشقابهای چلو و خورش قیمه و بعد بشقاب هایبچهگانهی چلو و خورش توی سینی ها دست به دست شدند و مهمانها نوشابه نرسیده شروع کردند. چلوخورش که به همه رسید، نوشابه از بالای سفره پشت دست مهمان ها نشست. من هنوز به غذا لب نزده بودم. میخواستم اول شکم خالی یک قُلُپ نوشابه بخورم، بعد به شیشه نگاه کنم و ببینم که هنوز کُلی نوشابهی سیاهِ زمزم هست...
نوشابه جوری بین بشقاب چلو و خورش من نشست که جوش آورد و کف و حباب تا لب شیشه رسید. چیزی نمانده بود سرریز کند.
شبنمها دست به یکی کردند و یک قطره سُر خورد تا پایین.
دست بُردم به نوشابه که دست حاجی زودتر رسید و کمر نوشابه را گرفت. حاج اکبر آنی پیشِ خودش ظرفیت معدهی من را با یک بشقاب چلو و خورش پر کرده بود و تخمین زده بود که فوقش بتوانم یک ته استکان نوشابه پشتش بخورم. دست انداخت و صندوقِ نوشابه را که نزدیک در بود جوری کشید که نوشابهپخشکن دُک زد. چشم انداخت و یک نوشابهی نصفه از شیشههای خالیِ صندوق پیدا کرد و بیرون کشید و گذاشت جلوی من. همه سرشان تو بشقابشان بود. صورتِ من مثل گریمِ عرق کرده شُر کرد. حاجی از ترس ترکیدنِ بغض من، دست بُرد به پارچِ آب و گذاشتش لبِ شیشهی نوشابهی نصفه. نگاهش را سریع دُور تا دُور سفره چرخاند و روی من نگه داشت، لبخند مهربانانهای زد و شیشه را تا لب، پُر کرد...
حاجی با سرِ تراشیده و عرقچین سفید از در که وارد شد مهمانها جلوی پاش صلوات گویان بلند شدند. حاجی با اشارهی دست درخواست کرد که بنشینند و خودش هم سریع جایی بین بچهها، کنار من نشست.
به رسمِ احوال پرسی زد پشت کمرم و دستی هم روی سرمکشید.
برای بیبی، کفنِ متبرک آورده بود، برای مادرم چادر عربی، برای بابام ساعت سِیکو پنج، برای من هم دوربین مکه نما آورده بود.عکس کعبه بود، قربستان بقیع، مسجدالنبی، غارِحرا و دوباره کعبه. یک بطری آب زمزم هم سهم همه بود.
یک نفر سفره را قِل داد وسط جمعیت. هرکسی یکگوشهی سفره را گرفت وکشید جلوی خودش. یکی از توی پارچ قاشق چنگال درمیآورد و جفت میکرد و جلوی مهمانها میگذاشت. بشقابهای چلو و خورش قیمه و بعد بشقاب هایبچهگانهی چلو و خورش توی سینی ها دست به دست شدند و مهمانها نوشابه نرسیده شروع کردند. چلوخورش که به همه رسید، نوشابه از بالای سفره پشت دست مهمان ها نشست. من هنوز به غذا لب نزده بودم. میخواستم اول شکم خالی یک قُلُپ نوشابه بخورم، بعد به شیشه نگاه کنم و ببینم که هنوز کُلی نوشابهی سیاهِ زمزم هست...
نوشابه جوری بین بشقاب چلو و خورش من نشست که جوش آورد و کف و حباب تا لب شیشه رسید. چیزی نمانده بود سرریز کند.
شبنمها دست به یکی کردند و یک قطره سُر خورد تا پایین.
دست بُردم به نوشابه که دست حاجی زودتر رسید و کمر نوشابه را گرفت. حاج اکبر آنی پیشِ خودش ظرفیت معدهی من را با یک بشقاب چلو و خورش پر کرده بود و تخمین زده بود که فوقش بتوانم یک ته استکان نوشابه پشتش بخورم. دست انداخت و صندوقِ نوشابه را که نزدیک در بود جوری کشید که نوشابهپخشکن دُک زد. چشم انداخت و یک نوشابهی نصفه از شیشههای خالیِ صندوق پیدا کرد و بیرون کشید و گذاشت جلوی من. همه سرشان تو بشقابشان بود. صورتِ من مثل گریمِ عرق کرده شُر کرد. حاجی از ترس ترکیدنِ بغض من، دست بُرد به پارچِ آب و گذاشتش لبِ شیشهی نوشابهی نصفه. نگاهش را سریع دُور تا دُور سفره چرخاند و روی من نگه داشت، لبخند مهربانانهای زد و شیشه را تا لب، پُر کرد...
سرِ ظهر بود و صاحبمغازه رفته بود برای ناهار. مژگان با لباسِ مدرسه از جلوی مغازه رد شد و نگاهی به داخل مغازه کرد ولی تهِ نگاهش را جوری روی قابِ عکسها و دوربینها و سهپایه ها بُرد که وانمود کند اصلا متوجهِ این نیست که من همیشه سرِ ساعتِ دوازده و نیم، با میمیکِ معناداری در حال تلاش برای القای حِسّم هستم. یا نگاهِ من بازتابندهی خروش درونیم نبود یا مژگان میخواست جَنَمِ بیشتری ببیند. خواستم کرکرهی مغازه را پایین بکشم و تو کوچه راه بیفتم دنبالش. باید میگفتم و این سنگ را از روی سینهم برمیداشتم. یعنی فُحشم هم نمیداد ؟
ولی من از پسِ بیان برنمیآمدم. اگر میرفتم به تتِه پِته میافتادم و بور میشدم. تازه پایین کشیدن کرکره ممکن بود کلی عقوبت داشته باشد. عمداً اینقدر دلدل کردم که دیگر اگر میرفتم هم نمیرسیدم. من آدم حرف زدن نبودم. لُنگ برداشتم و الکی بنا کردم به برق انداختن شیشهی ویترینِ تمیز که حواسم را پرت کنم. حواسم را پرت کردم رفت، رفت، رفت...
خورد به قاب عکس پدرِ مرحومِ صاحبمغازه و قاب افتاد و شیشهی قاب، خُرد و خاکشیر شد. پیرمردِ سیاه و سفید، با گونهی تو رفتهای که انگار چیزی میمکید، سبیل هیتلری و کلاه شاپو و کراواتِ پهن، از توی قاب شکسته اَخم کرد و خواست فحش را بکشد به من و بگوید که: «تُخم جن ! من چرا باید تاوان کف کردنِ شاش تورو بدم؟!» ولی یک نگاه به دور و برش انداخت و دید که قاب دورش نیست، پشت شیشه هم نیست ! اخمش را جمع کرد و حواسم را به دندانهایش گرفت و دوید طرف من. انداختش جلوی من و دمش را در هوا میچرخاند. یعنی بازی؛ تو پرتش کن ،من برم بیارم.
@gazaafaat
ولی من از پسِ بیان برنمیآمدم. اگر میرفتم به تتِه پِته میافتادم و بور میشدم. تازه پایین کشیدن کرکره ممکن بود کلی عقوبت داشته باشد. عمداً اینقدر دلدل کردم که دیگر اگر میرفتم هم نمیرسیدم. من آدم حرف زدن نبودم. لُنگ برداشتم و الکی بنا کردم به برق انداختن شیشهی ویترینِ تمیز که حواسم را پرت کنم. حواسم را پرت کردم رفت، رفت، رفت...
خورد به قاب عکس پدرِ مرحومِ صاحبمغازه و قاب افتاد و شیشهی قاب، خُرد و خاکشیر شد. پیرمردِ سیاه و سفید، با گونهی تو رفتهای که انگار چیزی میمکید، سبیل هیتلری و کلاه شاپو و کراواتِ پهن، از توی قاب شکسته اَخم کرد و خواست فحش را بکشد به من و بگوید که: «تُخم جن ! من چرا باید تاوان کف کردنِ شاش تورو بدم؟!» ولی یک نگاه به دور و برش انداخت و دید که قاب دورش نیست، پشت شیشه هم نیست ! اخمش را جمع کرد و حواسم را به دندانهایش گرفت و دوید طرف من. انداختش جلوی من و دمش را در هوا میچرخاند. یعنی بازی؛ تو پرتش کن ،من برم بیارم.
@gazaafaat
یک آگهیِ مفقودی ِ مبسوط :
صاحبِ عکسِ فوق، ابوذر بهزادی، ۳۰ ساله، ساکنِ شیراز، در تاریخ ۲۴ آذر ۹۹، منزل را به قصد آموزشگاه موسیقی(حوالی اِرَم)ترک کرده و تاکنون مراجعت ننموده است.لطفا در صورت مشاهده و شناساییِ نامبرده با شماره تماسهای ذکر شده در پایین تماس بگیرید و دلبستگان او را از نگرانی رها سازید.
قابل ذکر است نامبرده هیچ گونه مدرک شناسایی به همراه ندارد و احتمالا از بهیادآوری و تشخیصِ هویت خویش عاجز است. او پیراهنِ کَمِل خاکستری و شلوار کتانِ کرم رنگ به تن دارد. فوقالذکر به دلیل فشارِ زیادِ پایاننامه، موهایش از عکسی که مشاهده
مینمایید، تُنُک تر و جُثهاش تکیده تر شده. نام برده بعد از بازگشت از مرکز اسناد و کتابخانهی ملی شیراز در ساعت سهی بعد از ظهر و تعجیل برای به موقع رسیدن به کلاس موسیقی، در فرصتِ دو ساعتهی خود به خانهاش واقع در فردوسی رفته و بدون سلام و علیک با همخانهی خود (سعید، دانشجوی دکتری علوم سیاسی)، دفتر و دستک خود را همان دمِ در پرت کرده و با کفش، مسیرِ دم در تا یخچال را از روی فرش طی کرده و فحش خورده. اعتنا نکرده و از فرط گرسنگی و ضیقِ وقت، یک نصفه نان برداشته و نصف بشقابِ حاوی حلوا را یکجا لقمه گرفته، بلعیده و با یک استکان چایِ تریاکی
سرد، به زور پایینش داده. سریع دفترنُت باز کرده و قصد کرده حداقل یک دور، قبل از کلاس، تمرینِ هفتهی قبل "رِنگ ِ پریچهر و پریزادِ درویش خان" را بنوازد و برود. متاسفانه بلافاصله پس از شروع و نواختن چند نتِ اول دچار دل دردِ شدید شده و عرق سردی بر پیشانیاش مینشیند. ولی تا پایانِ رِنگ رفته و بعد جمع کرده که به کلاس برود. سعید، همخانهی او، اظهار داشته که از جمع کردنِ دفتر نُت و به دوش گرفتنِ سهتار تا پیمودنِ مسیر اتاقش تا دمِ درِ حیاط، ابوذر بهزادی (مفقود) حدیثِ نفس کرده و از جریانِ سیالِ ذهنِ او چنان میشد برداشت کرد که:
«با مادرِ خود روبوسی و خداحافظی کرده و قصد میکند دِینش، یعنی پیاده رفتن به کربلا را ادا کند - از سوپری محل، سوسیس و تخم مرغ خریده و کارت کشیده ولی موجودی نداشته-گُلِ نرگس در کورست خودش میریخته تا حین همآغوشی با اَجَل بوی مطبوعی بدهد- به پزشکی قانونی نامه نوشته و علتِ خودکشیاش را گُنگ بودِن عدد پی (۳.۱۴)اعلام کرده- خودش را دیده ولی سریع رو برگردانده که دیده نشود- از رفتن به خانهی سالمندان امتناع کرده و گفته که فرزندانش را نه این دنیا میبخشد و نه آن دنیا - به یک شماره که از پشتِ در توالتِ پارکِ میدان ولیعصر برداشته بوده، زنگ میزند و نرخ را میپرسد - به بازار ماهی فروشهای کنار اسکله می رود و خریدار داستان زندگی جاشو ها به عنوان پیرنگ داستان به قیمتی توافقی می شود- ماهرخ شخصیت خیالی دوران کودکی اش را می بیند و ابراز دلتنگی و گلایهمندی کرده ولی ماهرخ با یک مُشت قندی که به دور از چشم والدین به او میدهد، رفع کدورت میکند.»
همخانهی مفقود اضافه کرده که در آخر هم علیرغم متذکر شدنِ این که حلوایی که به اشتباه خورده، حلوایِ گُل(ماریجوانا) بوده و او را شدیداً از ترکِ منزل منع کرده، مفقود زیر بار نرفته است و ادعا کرده که
"این تازه خودِ واقعیِ من است"
- بال زده و از پنجره منزل را ترک کرده است.
@gazaafaat
صاحبِ عکسِ فوق، ابوذر بهزادی، ۳۰ ساله، ساکنِ شیراز، در تاریخ ۲۴ آذر ۹۹، منزل را به قصد آموزشگاه موسیقی(حوالی اِرَم)ترک کرده و تاکنون مراجعت ننموده است.لطفا در صورت مشاهده و شناساییِ نامبرده با شماره تماسهای ذکر شده در پایین تماس بگیرید و دلبستگان او را از نگرانی رها سازید.
قابل ذکر است نامبرده هیچ گونه مدرک شناسایی به همراه ندارد و احتمالا از بهیادآوری و تشخیصِ هویت خویش عاجز است. او پیراهنِ کَمِل خاکستری و شلوار کتانِ کرم رنگ به تن دارد. فوقالذکر به دلیل فشارِ زیادِ پایاننامه، موهایش از عکسی که مشاهده
مینمایید، تُنُک تر و جُثهاش تکیده تر شده. نام برده بعد از بازگشت از مرکز اسناد و کتابخانهی ملی شیراز در ساعت سهی بعد از ظهر و تعجیل برای به موقع رسیدن به کلاس موسیقی، در فرصتِ دو ساعتهی خود به خانهاش واقع در فردوسی رفته و بدون سلام و علیک با همخانهی خود (سعید، دانشجوی دکتری علوم سیاسی)، دفتر و دستک خود را همان دمِ در پرت کرده و با کفش، مسیرِ دم در تا یخچال را از روی فرش طی کرده و فحش خورده. اعتنا نکرده و از فرط گرسنگی و ضیقِ وقت، یک نصفه نان برداشته و نصف بشقابِ حاوی حلوا را یکجا لقمه گرفته، بلعیده و با یک استکان چایِ تریاکی
سرد، به زور پایینش داده. سریع دفترنُت باز کرده و قصد کرده حداقل یک دور، قبل از کلاس، تمرینِ هفتهی قبل "رِنگ ِ پریچهر و پریزادِ درویش خان" را بنوازد و برود. متاسفانه بلافاصله پس از شروع و نواختن چند نتِ اول دچار دل دردِ شدید شده و عرق سردی بر پیشانیاش مینشیند. ولی تا پایانِ رِنگ رفته و بعد جمع کرده که به کلاس برود. سعید، همخانهی او، اظهار داشته که از جمع کردنِ دفتر نُت و به دوش گرفتنِ سهتار تا پیمودنِ مسیر اتاقش تا دمِ درِ حیاط، ابوذر بهزادی (مفقود) حدیثِ نفس کرده و از جریانِ سیالِ ذهنِ او چنان میشد برداشت کرد که:
«با مادرِ خود روبوسی و خداحافظی کرده و قصد میکند دِینش، یعنی پیاده رفتن به کربلا را ادا کند - از سوپری محل، سوسیس و تخم مرغ خریده و کارت کشیده ولی موجودی نداشته-گُلِ نرگس در کورست خودش میریخته تا حین همآغوشی با اَجَل بوی مطبوعی بدهد- به پزشکی قانونی نامه نوشته و علتِ خودکشیاش را گُنگ بودِن عدد پی (۳.۱۴)اعلام کرده- خودش را دیده ولی سریع رو برگردانده که دیده نشود- از رفتن به خانهی سالمندان امتناع کرده و گفته که فرزندانش را نه این دنیا میبخشد و نه آن دنیا - به یک شماره که از پشتِ در توالتِ پارکِ میدان ولیعصر برداشته بوده، زنگ میزند و نرخ را میپرسد - به بازار ماهی فروشهای کنار اسکله می رود و خریدار داستان زندگی جاشو ها به عنوان پیرنگ داستان به قیمتی توافقی می شود- ماهرخ شخصیت خیالی دوران کودکی اش را می بیند و ابراز دلتنگی و گلایهمندی کرده ولی ماهرخ با یک مُشت قندی که به دور از چشم والدین به او میدهد، رفع کدورت میکند.»
همخانهی مفقود اضافه کرده که در آخر هم علیرغم متذکر شدنِ این که حلوایی که به اشتباه خورده، حلوایِ گُل(ماریجوانا) بوده و او را شدیداً از ترکِ منزل منع کرده، مفقود زیر بار نرفته است و ادعا کرده که
"این تازه خودِ واقعیِ من است"
- بال زده و از پنجره منزل را ترک کرده است.
@gazaafaat
"ساعت سه بود،
ساعت سه برای هرکاری که آدم میخواهد بکند یا خیلی زود است یا خیلی دیر."
با محسن، دمِ در توی ماشین نشسته بوديم. بخاری روشن بود و موزیک فضای خالیِ بینِ نگفتنهامان را پُر میکرد.
گفت: «بریم یه چرخی بزنیم ؟»
گفتم: «بریم، از هیچی که بهتره.»
استارت را که زد بعد از ده دقيقه سر جادهی بیمارستان قدیم بود ،گذارم تاحالا به این جاده نیفتاده بود جز روز تولدم، که پس از متولد شدن در بیمارستانِ پانصد دستگاه، بیمارستانِ قدیمِ فعلی، توی بغل مادرم تا خانه طی کردم. یک ساعت رانندگى کرديم، جاده همه جاش يک شکل بود، مثل اينکه يک قاب عکس جلوت باشد و به سمتش بروی، ولی نرسی. کم کم تصوير يک مردچهارشانهی آفتاب سوخته که به چوبدستیش تکیه داده بود به ما نزدیک شد، گوسفندهاش پایین جاده بودند و خودش کنار آسفالت ایستاده بود. نزدیکتر که شدیم دیدیم روی نگاهش به ماست، شیشه را پایین دادیم، لبخندی زد و به رسم سلام علیک سری تکان داد.
گفتم:«خدا قوت، ته اين جاده به کجا ميرسه ؟»
لبخندش پهنتر شد و گفت:« بن بسته... ! »
ما هم خنديديم. کوچهی بنبست دیده بودیم. جادهی بنبست نه. رفتیم.
چندصد متر تصویر جادهی بیهیچ چیز و بعد یک پیچ و بعد پهلوی یک خانهی کلنگی. مثل اينکه خانه رو از بالا گذاشته باشند سر راه. مکث کردیم. نظر نداده برگشتیم. یارو را دوباره این بار سمت شاگرد دیدیم. پیش پاش نیمچه ترمزی زدیم و خداقوت گفتیم. برگشت که: «خیر پیش، میبینیم همو ...» و تا پیدا شدن زردی دندانهاش خندید.
توی آینه بغل تصویرش توی گرما عین آبرنگ پخش شده بود. برگشتن ما عین نگاه کردن به یک نگاتیو بود از یک ور دیگر. بعد از یک ساعت کم کم تصوير يک مردچهارشانهی آفتاب سوخته که به چوبدستیش تکیه داده بود به ما نزدیک شد، گوسفندهاش پایین جاده بودند و خودش کنار آسفالت ایستاده بود. ما ساکتِ ساکت... فقط شيشه را پایین دادیم ...سر تکان داد، تا آمدیم بگوییم ... وسط حرفمان آمد و گفت:
« گفتم که، بن بسته.»
@gazaafaat
ساعت سه برای هرکاری که آدم میخواهد بکند یا خیلی زود است یا خیلی دیر."
با محسن، دمِ در توی ماشین نشسته بوديم. بخاری روشن بود و موزیک فضای خالیِ بینِ نگفتنهامان را پُر میکرد.
گفت: «بریم یه چرخی بزنیم ؟»
گفتم: «بریم، از هیچی که بهتره.»
استارت را که زد بعد از ده دقيقه سر جادهی بیمارستان قدیم بود ،گذارم تاحالا به این جاده نیفتاده بود جز روز تولدم، که پس از متولد شدن در بیمارستانِ پانصد دستگاه، بیمارستانِ قدیمِ فعلی، توی بغل مادرم تا خانه طی کردم. یک ساعت رانندگى کرديم، جاده همه جاش يک شکل بود، مثل اينکه يک قاب عکس جلوت باشد و به سمتش بروی، ولی نرسی. کم کم تصوير يک مردچهارشانهی آفتاب سوخته که به چوبدستیش تکیه داده بود به ما نزدیک شد، گوسفندهاش پایین جاده بودند و خودش کنار آسفالت ایستاده بود. نزدیکتر که شدیم دیدیم روی نگاهش به ماست، شیشه را پایین دادیم، لبخندی زد و به رسم سلام علیک سری تکان داد.
گفتم:«خدا قوت، ته اين جاده به کجا ميرسه ؟»
لبخندش پهنتر شد و گفت:« بن بسته... ! »
ما هم خنديديم. کوچهی بنبست دیده بودیم. جادهی بنبست نه. رفتیم.
چندصد متر تصویر جادهی بیهیچ چیز و بعد یک پیچ و بعد پهلوی یک خانهی کلنگی. مثل اينکه خانه رو از بالا گذاشته باشند سر راه. مکث کردیم. نظر نداده برگشتیم. یارو را دوباره این بار سمت شاگرد دیدیم. پیش پاش نیمچه ترمزی زدیم و خداقوت گفتیم. برگشت که: «خیر پیش، میبینیم همو ...» و تا پیدا شدن زردی دندانهاش خندید.
توی آینه بغل تصویرش توی گرما عین آبرنگ پخش شده بود. برگشتن ما عین نگاه کردن به یک نگاتیو بود از یک ور دیگر. بعد از یک ساعت کم کم تصوير يک مردچهارشانهی آفتاب سوخته که به چوبدستیش تکیه داده بود به ما نزدیک شد، گوسفندهاش پایین جاده بودند و خودش کنار آسفالت ایستاده بود. ما ساکتِ ساکت... فقط شيشه را پایین دادیم ...سر تکان داد، تا آمدیم بگوییم ... وسط حرفمان آمد و گفت:
« گفتم که، بن بسته.»
@gazaafaat
اشکان بچهی ریزجُثه، آروم و سر به راهی بود ولی درسش خوب نبود. به زور سیکل گرفت. اون هم بهش دادند، چون باباش معلم مدرسهمون بود. همون سال هم بود که یهویی استخون ترکوند و هیکلی شد. اول تو روی بابای خودش وایساد گفت که میخواد ترک تحصیل کنه، موفق به جلبِ رضایت باباش که نشد، همهی شیشههای خونهشون رو خُرد کرد. کمکم زنجیر ساچمه ای و پنجه بوکس به متعلقاتش اضافه شد. افغانیهارو با زنجیر میزد و پول نون خشکشون رو میگرفت و باهاش عرق میخرید. زیاد عرق میخورد چون بهش دلوجرات میداد. رفت با رنگ رو دیوار مدرسهمون زیر "بالوالدینَ احسانا" نوشت: «داییت سه بُتر بخوره آخ نمیگه»
توی اون سن، با همین زورگیریها موتور هم خرید. به همه گفت بهش بگن اشکان لاتوری، معنیش هم نمیدونست. فقط میخواست اسمی بشه. بعد پیش خودش فکر کرد که اینا پیزوری بازیه ،کله کرد برای علی بنگی، که هم دو سه سالی از خودش بزرگتر بود، هم زرنگِ کوچه بود.
هر دوتاشون غروبش تا اینجا عرق خورده بودند که پاشون سُست نشه. علی بنگی که دست به کارد شده بود، اشکان وسط بلوار لخت شده بود و سینهش رو داده بود جلوی علی. گفته بود:«تخم بُوات نیستی اگه نزنی !»
علی بنگی ازون ناشیتر، عدل زده بود تو شاهرگش. اشکان رفت تو کما ، علی بنگی هم یه مدت نگه داشتن تا هجده سالش بشه.
زندگی این آدمو از وقتی قد کشید انگار زدن رو دُور تند. این تعددِ رویداد در عرض دو سال، انگار داشت از جیرهی رویدادهای آیندهش میخورد. انگار چراغی که فیتیلهش رو داده باشن بالا ،گُر گرفت، سوخت سوخت سوخت ، دوده زد، دوسالی هم توی کُما پِت پِت کرد و خاموش شد .
@gazaafaat
توی اون سن، با همین زورگیریها موتور هم خرید. به همه گفت بهش بگن اشکان لاتوری، معنیش هم نمیدونست. فقط میخواست اسمی بشه. بعد پیش خودش فکر کرد که اینا پیزوری بازیه ،کله کرد برای علی بنگی، که هم دو سه سالی از خودش بزرگتر بود، هم زرنگِ کوچه بود.
هر دوتاشون غروبش تا اینجا عرق خورده بودند که پاشون سُست نشه. علی بنگی که دست به کارد شده بود، اشکان وسط بلوار لخت شده بود و سینهش رو داده بود جلوی علی. گفته بود:«تخم بُوات نیستی اگه نزنی !»
علی بنگی ازون ناشیتر، عدل زده بود تو شاهرگش. اشکان رفت تو کما ، علی بنگی هم یه مدت نگه داشتن تا هجده سالش بشه.
زندگی این آدمو از وقتی قد کشید انگار زدن رو دُور تند. این تعددِ رویداد در عرض دو سال، انگار داشت از جیرهی رویدادهای آیندهش میخورد. انگار چراغی که فیتیلهش رو داده باشن بالا ،گُر گرفت، سوخت سوخت سوخت ، دوده زد، دوسالی هم توی کُما پِت پِت کرد و خاموش شد .
@gazaafaat
تماس گرفتم و آشنایی دادم تا وقتی مقرر کنیم. خواستم مَظنّه را هم برآورد کرده باشم، گفتم:
« عذر میخوام، هزینهش چجوریه ؟ یعنی ... چند میگیرد شما ؟»
گفت: « ما ؟ مگه چند تا میخوای ؟ »
گفتم: « منظورم از شما، خودِتونه. یک ساعت پیشِتون باشم چقدر میشه ؟ »
مبلغی که گفت بیشتر از کلِ پس انداز من بود. نمیدانم جای چانه زدن داشت یا نه ولی چانه زدم، نمیپذیرفت.
گفتم :« صلاح میریم حالا، شما فقط راندِوو رو بگین من بیام، به تفاهم میرسیم بالاخره ».
گفت:«به تفاهم میرسیم چیه ؟ مگه میخوایم ازدواج کنیم ؟ »
« اتفاقا من گل و شیرینی هم میارم»
« لازم نکرده، پولِ همون گل و شیرینیو بده به خودم بجاش چونه نزن .»
آدرس را پرسیدم و قطع کردیم.
دوش گرفتم و صورتم را صفا دادم. چند تا پِیک پشت سر هم(شکم خالی) خوردم و بغلی را هم پُر کردم و راه افتادم. تو راه یک جعبه نان خامهای گرفتم و دوتاش را توی قنادی خوردم. از دستفروشِ پشت چراغ قرمز هم یک دسته نرگس گرفتم.
با شش هفت دقیقه تاخیر، پشت در بودم.
در زدم، زن باز کرد. خوش بر و رو بود و تازه جوانیاش جا افتاده بود. ملاحتِ چشمهایش از پسِ دریدگیِ کلام و حتی سورمهی شدیدی که کشیده بود هم ابرازِ مظلومیت و معصومیت میکرد.
جعبهی شیرینی را روی جاکفشی گذاشتم و گل را به سمتش دراز کردم. خم شده بودم و داشتم بند کفشم را با یک دست باز میکردم. آن یکی دستم توی هوا مانده بود که دستهی نرگس را گرفت.
گفت:«اینو چیکارش کنم؟»
گفتم:« عذر میخوام، پالتومو کجا میتونم بذارم ؟»
«بذارش اونجا رو دستهی مبل»
پالتویم را در آوردم و اجازه گرفتم که سیگار بکشم.
نرگسها همانطور دستش مانده بود.
یک قلپ سر کشیدم و سیگار.
سرپا و بلاتکلیف با گل ایستاده بود.
گفت: «میگم اینو چیکارش کنم ؟»
گفتم: «بذارش تو یه شیشه آب، شب که میخوای بخوابی بذار بالا سرت. من خودم عاشق نرگسم، بعدشم یاس »
بغلیم را درآوردم و تعارف کردم. با اشارهی دست امتناع کرد و به آشپز خانه رفت. با کوزهی قلیانی که گلها توش چیده شده بود برگشت و گذاشتش روی اُپن و حتی یک بار هم بویشان نکرد.
گفت:« خیلی هم وقت نداریا شادوماد، دست بجنبون.»
گفتم:« سخت نگیر... با رستم که نمیخوای بخوابی.. »
به سمت اتاق خواب رفت و حین رفتن دستهایش را از پایین، پشتِ کمرش برد و قفل سوتینش را باز کرد.
یک قلپ دیگر خوردم و پُک آخر را زدم. جورابها را کندم، پیراهنم را درآوردم و به سمت اتاق خواب رفتم. طاق باز، با آخرین تکهی لباس زیر، روی تخت ولو شده بود. پاهایش را حالت زایمانی باز گذاشته بود و مجلهی زنِدگی سبز را ورق میزد. لبهی تخت نشستم.
من باب تلطیف فضا و دُور زدنِ شَرم خودم، لحنم را فکاهی کردم و گفتم:« آموزشش هم هزینهی مازاد داره ؟»
مجلهاش را بست و نمایشی روی پاتختی کوبید تا طغیانش را علنی کرده باشد. حواسم به پوسترهای روی دیوار بود.
یک پوستر از داریوش بود، یکی از گوگوش، یک عکسِ آنالوگِ از یک دختربچه با گرهی روسریِ کج، توی بغلِ پدرش که پیراهن یقه خرگوشی و شلوار بیتل پوشیده بود. دختر توی عکس لُنج کرده بود و یک سبزهی روبانپیچ را توی دستهاش گرفته بود- پوستر فروغ فرخزاد و یک آهوی کوبلن دوزی شده ... داشتم بقیه تابلوها را از نظر میگذراندم که شاکیتر گفت :
« امشب قراره خاله بازی کنیم ؟! » و پاهایش را جمع کرد توی خودش.
سر از قابها برگردانده بودم. کمی به سمتش سُریدم. بازویش را لطیف گرفتم و سعی میکردم با لبخند و چشم توی چشم شدن باهاش، روراست بودنم را نشان بدهم. کلمه ای در نیامد، در عوض بغلیم را به سمتش گرفتم.
با اکراه گرفت و یک قلپ خورد. نفسش را هوف بیرون داد. کمی سکوت شد. پایش را تا تماس ساقش با بدنم سُر داد. به پوزخندی که حالا بوی کنیاک هم میداد یک خب گشاد گفت.
دیدم خاکشیرمزاجی من آن چنان بابِ طبعش نیست.
خواستم توجیه و دلیلی سرِ هم کنم. همانطور که بازوش توی دستم بود، خاضعانه گفتم: «خانم جان، تصدقت، من نابلدم. راستش من دارم این داستانو مینویسم. گفتم برای جزئینگری و جزئیاتنگاری دقیقتر، شیئیت بخشیدن به فضا، لمس قضیه یه بار خودم بیام ببینم چجوریه. وگرنه نیومدم کُلنگ بزنم که، هی میگی علی یارت، دست بجنبون ! » شروع کردم پِیرنگ داستان را برایش تعریف کردم. بغلی کلا دست خودش بود. نرمتر شده بود. گرم هم شده بود، هم از داستان و هم از کنیاک. بعد از چند تا قلپ ،خون زیر پوست گونه هایش که رفت، بیست سالش شد. با یک جَست از تخت بلند شد و رفت. چند دقیقه بعد با یک لباس خوابِ ساتنِ بلندِ صورتی چرکِ جلوباز و یک دسته کاغذ برگشت. کاغذ ها را روی تخت ریخت و خودش را مِیزده و تَردماغ
« عذر میخوام، هزینهش چجوریه ؟ یعنی ... چند میگیرد شما ؟»
گفت: « ما ؟ مگه چند تا میخوای ؟ »
گفتم: « منظورم از شما، خودِتونه. یک ساعت پیشِتون باشم چقدر میشه ؟ »
مبلغی که گفت بیشتر از کلِ پس انداز من بود. نمیدانم جای چانه زدن داشت یا نه ولی چانه زدم، نمیپذیرفت.
گفتم :« صلاح میریم حالا، شما فقط راندِوو رو بگین من بیام، به تفاهم میرسیم بالاخره ».
گفت:«به تفاهم میرسیم چیه ؟ مگه میخوایم ازدواج کنیم ؟ »
« اتفاقا من گل و شیرینی هم میارم»
« لازم نکرده، پولِ همون گل و شیرینیو بده به خودم بجاش چونه نزن .»
آدرس را پرسیدم و قطع کردیم.
دوش گرفتم و صورتم را صفا دادم. چند تا پِیک پشت سر هم(شکم خالی) خوردم و بغلی را هم پُر کردم و راه افتادم. تو راه یک جعبه نان خامهای گرفتم و دوتاش را توی قنادی خوردم. از دستفروشِ پشت چراغ قرمز هم یک دسته نرگس گرفتم.
با شش هفت دقیقه تاخیر، پشت در بودم.
در زدم، زن باز کرد. خوش بر و رو بود و تازه جوانیاش جا افتاده بود. ملاحتِ چشمهایش از پسِ دریدگیِ کلام و حتی سورمهی شدیدی که کشیده بود هم ابرازِ مظلومیت و معصومیت میکرد.
جعبهی شیرینی را روی جاکفشی گذاشتم و گل را به سمتش دراز کردم. خم شده بودم و داشتم بند کفشم را با یک دست باز میکردم. آن یکی دستم توی هوا مانده بود که دستهی نرگس را گرفت.
گفت:«اینو چیکارش کنم؟»
گفتم:« عذر میخوام، پالتومو کجا میتونم بذارم ؟»
«بذارش اونجا رو دستهی مبل»
پالتویم را در آوردم و اجازه گرفتم که سیگار بکشم.
نرگسها همانطور دستش مانده بود.
یک قلپ سر کشیدم و سیگار.
سرپا و بلاتکلیف با گل ایستاده بود.
گفت: «میگم اینو چیکارش کنم ؟»
گفتم: «بذارش تو یه شیشه آب، شب که میخوای بخوابی بذار بالا سرت. من خودم عاشق نرگسم، بعدشم یاس »
بغلیم را درآوردم و تعارف کردم. با اشارهی دست امتناع کرد و به آشپز خانه رفت. با کوزهی قلیانی که گلها توش چیده شده بود برگشت و گذاشتش روی اُپن و حتی یک بار هم بویشان نکرد.
گفت:« خیلی هم وقت نداریا شادوماد، دست بجنبون.»
گفتم:« سخت نگیر... با رستم که نمیخوای بخوابی.. »
به سمت اتاق خواب رفت و حین رفتن دستهایش را از پایین، پشتِ کمرش برد و قفل سوتینش را باز کرد.
یک قلپ دیگر خوردم و پُک آخر را زدم. جورابها را کندم، پیراهنم را درآوردم و به سمت اتاق خواب رفتم. طاق باز، با آخرین تکهی لباس زیر، روی تخت ولو شده بود. پاهایش را حالت زایمانی باز گذاشته بود و مجلهی زنِدگی سبز را ورق میزد. لبهی تخت نشستم.
من باب تلطیف فضا و دُور زدنِ شَرم خودم، لحنم را فکاهی کردم و گفتم:« آموزشش هم هزینهی مازاد داره ؟»
مجلهاش را بست و نمایشی روی پاتختی کوبید تا طغیانش را علنی کرده باشد. حواسم به پوسترهای روی دیوار بود.
یک پوستر از داریوش بود، یکی از گوگوش، یک عکسِ آنالوگِ از یک دختربچه با گرهی روسریِ کج، توی بغلِ پدرش که پیراهن یقه خرگوشی و شلوار بیتل پوشیده بود. دختر توی عکس لُنج کرده بود و یک سبزهی روبانپیچ را توی دستهاش گرفته بود- پوستر فروغ فرخزاد و یک آهوی کوبلن دوزی شده ... داشتم بقیه تابلوها را از نظر میگذراندم که شاکیتر گفت :
« امشب قراره خاله بازی کنیم ؟! » و پاهایش را جمع کرد توی خودش.
سر از قابها برگردانده بودم. کمی به سمتش سُریدم. بازویش را لطیف گرفتم و سعی میکردم با لبخند و چشم توی چشم شدن باهاش، روراست بودنم را نشان بدهم. کلمه ای در نیامد، در عوض بغلیم را به سمتش گرفتم.
با اکراه گرفت و یک قلپ خورد. نفسش را هوف بیرون داد. کمی سکوت شد. پایش را تا تماس ساقش با بدنم سُر داد. به پوزخندی که حالا بوی کنیاک هم میداد یک خب گشاد گفت.
دیدم خاکشیرمزاجی من آن چنان بابِ طبعش نیست.
خواستم توجیه و دلیلی سرِ هم کنم. همانطور که بازوش توی دستم بود، خاضعانه گفتم: «خانم جان، تصدقت، من نابلدم. راستش من دارم این داستانو مینویسم. گفتم برای جزئینگری و جزئیاتنگاری دقیقتر، شیئیت بخشیدن به فضا، لمس قضیه یه بار خودم بیام ببینم چجوریه. وگرنه نیومدم کُلنگ بزنم که، هی میگی علی یارت، دست بجنبون ! » شروع کردم پِیرنگ داستان را برایش تعریف کردم. بغلی کلا دست خودش بود. نرمتر شده بود. گرم هم شده بود، هم از داستان و هم از کنیاک. بعد از چند تا قلپ ،خون زیر پوست گونه هایش که رفت، بیست سالش شد. با یک جَست از تخت بلند شد و رفت. چند دقیقه بعد با یک لباس خوابِ ساتنِ بلندِ صورتی چرکِ جلوباز و یک دسته کاغذ برگشت. کاغذ ها را روی تخت ریخت و خودش را مِیزده و تَردماغ
انداخت روی تخت. روی تخت، خودش را جمع وجور تر کرد و کمربند لباس خوابش را گرهی شُل و وِلی زد. موهایش را یک طرف سرش ریخت و بین کاغذها گشت. یکی را از آن میان بیرون کشید و گفت :« اینو سالِ آخر دبیرستان نوشتم، اون موقع ها که انجمن شعر میرفتم، پنج شنبهها.» شعر بلندی بود، خواندش و فقط این تکه را خاطرم ماند.
" توی ایوان زنی که تب کرده ست
ماه را پرت میکند در آب
سایه اش توی باد میرقصد
ماهی از حوض میپرد در خواب
"
یک قلپ دیگر خورد و سیگارم را از کِر لب من کشید و روی لب خودش گذاشت. پک محکمی زد و با بازدمِ دود، آهی کشید که همه موقع افسوسِ گذشته را خوردن، میکشند. یکی دیگر هم خواند. میچسبید. بغلی را من گرفتم. یک قلپ خوردم و سرم را روی لُختی رانش گذاشتم و دستش را گرفتم و روی سر خودم گذاشتم.
@gazaafaat
" توی ایوان زنی که تب کرده ست
ماه را پرت میکند در آب
سایه اش توی باد میرقصد
ماهی از حوض میپرد در خواب
"
یک قلپ دیگر خورد و سیگارم را از کِر لب من کشید و روی لب خودش گذاشت. پک محکمی زد و با بازدمِ دود، آهی کشید که همه موقع افسوسِ گذشته را خوردن، میکشند. یکی دیگر هم خواند. میچسبید. بغلی را من گرفتم. یک قلپ خوردم و سرم را روی لُختی رانش گذاشتم و دستش را گرفتم و روی سر خودم گذاشتم.
@gazaafaat
از آخرین باری که پامون به خشکی رسید، دست کم شش ماهی میگذره. همه خاطرههای آخرین بندر همدیگه رو چندباری شنیدیم و بعدش هم خاطرههای بندر قبلتر و قبلتَرش. اوایل اینطور بود که همه بعد از شام اتاق سیگار جمع میشدن، تا دیروقت شِلِم و تخته نرد، این وسط هم از عیش و عشرتهاشون میگفتن، هر بندر یک مدال افتخاره. صحبت عیش و خوشی توی بندرها که ته کشید، دست کردند توی خودشون و رنگو رو رفتهترین خاطراتشون رو بیرون کشیدن که عمدتا دردِ دل بود. از روزهایی حرف زدن که یککارهایشون مُرده بود و بعد از چند ماه تونسته بودن برن سر خاک - یا مثلا وقتی بچهشون رو دیده بودن که سه چهار ماهش شده بود- یا حتی بچه، عمو صداشون میکرده. حالا، بعد از شش ماه لنگر افتادن، آدما حوصلهی خودشون رو هم ندارن و ملوانها شامشون رو هم تو کابینِ خودشون میخورن. ولی من و تنگسیری، سرملوانِ کشتی- مقاومتی در برابر این قضیه داریم. مقاومت در برابر فراموشی. من برای حرف زدن و از یاد نبردنِ دنیای بیرون، تنگسیری برای زنده نگهداشتن خودِ سابقش. هنوز بعد از شام اتاقِ سیگار میرم، نیم ساعتی میشینم که چهار کلمه حرف بشنوم، از هرچی. تنگسیری هم نشسته که یکی بیاد و یک برگ دفتر خاطراتش رو خرجش کنه. بیست و اندی سال از عمرش تو دریا گذشته. داره بازنشسته میشه و احتمالا باید حسی مثل افسردگی یائسگی داشته باشه. یکجا نشستن برای کسی که یک عمر همه تو گذر دیدنش یعنی گندیدن. اسم هر بندری، هرجای دنیا رو بیاری علی تنگسیری آدرس کلوپ ملوانها و فاحشهخونههاش رو بهت میگه و میگه که کجای اون شهر نوشته "tangsiri was here" .
غروبی با بویلرسوت تو اتاق سیگار نشسته بود و ده بیست تا ورق جلوش زیر هم چیده شده بود. استکان چای بهدست رفتم کنارش نشستم. سرش رو بلند نکرد. گفتم: «سرباز زیرِ بیبی». چیزی نگفت. باید هلش میدادم تا روشن بشه و یه چیزی بگه.
گفتم: «تنگسیری تو الان باید خونه باشی، نوه نتیجه از سر و کولت بالا بره، چی میخوای از دریا ؟ نشستی فال میگیری ببینی بختت وا میشه یا نمیشه ؟»
ورقهای توی دستش رو جمع و جور کرد و نگاهش رو از ورقهای روی میز برداشت. همین یک هُل کافی بود تا روشن بشه. گفت:« خونه، جا و مکان نیست که، خونه احساس راحتی کردنه. هرجا راحت باشی همونجا خونَته. شما وقتی دریا هستین انگار بندِ تُمبون میخواین در برین. یه جوری از خونه حرف میزنین انگار اونجا براتون ریدن. ولِ ای حرفا کن، من همسن تو که بودم... »
و با آتیش زدن یک سیگار دورخیز کرد برای روایت یک خاطره، صورتش از هم باز شد، انگار دهنش شیرین شد از چیزی که میخواست نقل کنه.
«از موندرایِ هند برنج بار زدیم بردیم رُتردام، چسبیدیم به اسکله، اومدیم شروع کنیم به تخلیه که آسمون ابر کشید. سریع روی بار رو پوشوندیم و درِ انبار هم بستیم. گفتند تا هوا صاف نشه تخلیه کنسله. بار خراب میشه. نشون به همون نشون، یک ماه هوا ابری-بارونی بود. همون هفتهی اول تو کلوپِ ملوانها تِر زدم به هرچی دلار داشتم. همهی اینکارههای شهر منو میشناختن دیگه. وقتی میرفتم کلوپ از سر و کولم بالا میرفتن. مست که میکردم هرکی هرچی میخورد به حساب من بود. زنی که تو همون کلوپ کار میکرد- ظرف و ظروف میشست- دیگه نذاشت بیام کلوپ. غروبا کارش که تموم میشد، میومد پای کشتی دنبالم. منو میبرد تو شهر میچرخوند. شب هم منو میبرد خونهش. سه هفته مهمونش بودم. آخراش بهم میگفت بمون همینجا، نرو. میخواستم قید دریا رو بزنم و بمونم. ولی برای من، زن ساحله، زن بندره. هر چقدرم بمونم باز باید لنگرو بکشم. خلاصه بارو خالی کردیم و برگشتیم. دیگه هم گذرم به رتردام نیفتاد، گمونم الان پسرم همسن و سال خودت باشه.»
پوزخندی زد و بادی توی خودش انداخت. پاپِی منافاتی که این نسخه از خاطرهش با نسخههای قبلیش داشت نشدم. حرفم یه چیز دیگه بود.
گفتم: « کامو میگه مردی که یکروز تو عمرش زندگی کرده باشه، میتونه بقیه عمرشو با خاطرات اون روز زندگی کنه، تو الان داری با خاطرات وقتی که واقعی زندگی کردی زندگی میکنی، متوجهی ؟»
گفت: «کامو دربارهی کسی که همهی عمرشو زندگی کرده باشه چیزی نگفته ؟» و خوشحال ازین که جواب درخوری داده دست راستش رو روی تاج مبل پهن کرد و پا روی پا انداخت.
گفتم: «قبول نداری دریا از اونور قشنگتره ؟ دریا وقتی قشنگه که آب فوقش تا مچ پات میاد. وقتی داری تو ساحل قدم میزنی.»
چند تا ورق از روی میز برداشت و گذاشت رو ورقهای توی دستش. ریشش رو خاراند. فکر کردم بادشو خالی کردهم. رفت توی خودش. دلچرکش کرده بودم. خودم هم به حرفهایی که میزدم اعتقاد نداشتم. چرت میگفتم.
غروبی با بویلرسوت تو اتاق سیگار نشسته بود و ده بیست تا ورق جلوش زیر هم چیده شده بود. استکان چای بهدست رفتم کنارش نشستم. سرش رو بلند نکرد. گفتم: «سرباز زیرِ بیبی». چیزی نگفت. باید هلش میدادم تا روشن بشه و یه چیزی بگه.
گفتم: «تنگسیری تو الان باید خونه باشی، نوه نتیجه از سر و کولت بالا بره، چی میخوای از دریا ؟ نشستی فال میگیری ببینی بختت وا میشه یا نمیشه ؟»
ورقهای توی دستش رو جمع و جور کرد و نگاهش رو از ورقهای روی میز برداشت. همین یک هُل کافی بود تا روشن بشه. گفت:« خونه، جا و مکان نیست که، خونه احساس راحتی کردنه. هرجا راحت باشی همونجا خونَته. شما وقتی دریا هستین انگار بندِ تُمبون میخواین در برین. یه جوری از خونه حرف میزنین انگار اونجا براتون ریدن. ولِ ای حرفا کن، من همسن تو که بودم... »
و با آتیش زدن یک سیگار دورخیز کرد برای روایت یک خاطره، صورتش از هم باز شد، انگار دهنش شیرین شد از چیزی که میخواست نقل کنه.
«از موندرایِ هند برنج بار زدیم بردیم رُتردام، چسبیدیم به اسکله، اومدیم شروع کنیم به تخلیه که آسمون ابر کشید. سریع روی بار رو پوشوندیم و درِ انبار هم بستیم. گفتند تا هوا صاف نشه تخلیه کنسله. بار خراب میشه. نشون به همون نشون، یک ماه هوا ابری-بارونی بود. همون هفتهی اول تو کلوپِ ملوانها تِر زدم به هرچی دلار داشتم. همهی اینکارههای شهر منو میشناختن دیگه. وقتی میرفتم کلوپ از سر و کولم بالا میرفتن. مست که میکردم هرکی هرچی میخورد به حساب من بود. زنی که تو همون کلوپ کار میکرد- ظرف و ظروف میشست- دیگه نذاشت بیام کلوپ. غروبا کارش که تموم میشد، میومد پای کشتی دنبالم. منو میبرد تو شهر میچرخوند. شب هم منو میبرد خونهش. سه هفته مهمونش بودم. آخراش بهم میگفت بمون همینجا، نرو. میخواستم قید دریا رو بزنم و بمونم. ولی برای من، زن ساحله، زن بندره. هر چقدرم بمونم باز باید لنگرو بکشم. خلاصه بارو خالی کردیم و برگشتیم. دیگه هم گذرم به رتردام نیفتاد، گمونم الان پسرم همسن و سال خودت باشه.»
پوزخندی زد و بادی توی خودش انداخت. پاپِی منافاتی که این نسخه از خاطرهش با نسخههای قبلیش داشت نشدم. حرفم یه چیز دیگه بود.
گفتم: « کامو میگه مردی که یکروز تو عمرش زندگی کرده باشه، میتونه بقیه عمرشو با خاطرات اون روز زندگی کنه، تو الان داری با خاطرات وقتی که واقعی زندگی کردی زندگی میکنی، متوجهی ؟»
گفت: «کامو دربارهی کسی که همهی عمرشو زندگی کرده باشه چیزی نگفته ؟» و خوشحال ازین که جواب درخوری داده دست راستش رو روی تاج مبل پهن کرد و پا روی پا انداخت.
گفتم: «قبول نداری دریا از اونور قشنگتره ؟ دریا وقتی قشنگه که آب فوقش تا مچ پات میاد. وقتی داری تو ساحل قدم میزنی.»
چند تا ورق از روی میز برداشت و گذاشت رو ورقهای توی دستش. ریشش رو خاراند. فکر کردم بادشو خالی کردهم. رفت توی خودش. دلچرکش کرده بودم. خودم هم به حرفهایی که میزدم اعتقاد نداشتم. چرت میگفتم.
تغییر موضع دادم. لحنمو خودمونی تر کردم و گفتم: «منو یاد زوربای یونانی میندازی تنگسیری. عیب از مائه که میخوایم پامون یه جایِ سفت باشه. ولی کو جای سفت ؟ همه چی دستآویزه. حقیقتا منم ته دلم آرزوم بود جای تو باشم. »
از توی خودش کشیدمش بیرون. نذاشتم عمیق بشه. یک قلپ از چایی من خورد،صورتش باز شد، پرسید: « زوربا کی هست ؟»
از توی خودش کشیدمش بیرون. نذاشتم عمیق بشه. یک قلپ از چایی من خورد،صورتش باز شد، پرسید: « زوربا کی هست ؟»
♾️
آقای دال دکمههای کتِ خاکستریاش را باز کرد و آرنجها را روی میز گذاشت، دستها را ستونِ چانه کرد و با خوشروییِ آبکی و کلی لفت و لعاب دادن و کادوپیچ کردنِ تیشهای که میخواست به ریشهی اِدراک من بزند اعلام کرد که « ارتباط شما با واقعیت کمرنگ شده". » احتمالا منظور دقیقترش این بود که شما درکی از واقعیت ندارید. این جمله شروعِ اظهار نظرِ کارشناسانهی آقای دال، بعد از یک ساعت شرح حال من بود. حین این یک ساعت که من شرح حال میدادم آقای دال، دالِ بر موجه بودن اوضاع و احوالم فقط سر تکان میداد و یادداشت برمیداشت. این وسط برای تکمیل پرونده و دقیقتر شدن، سوالاتی هم میپرسید. غوص کرده بودم توی خودم و برای احوال مغشوش و غیرقابل وصفم دنبال کلمه میگشتم. هرچیزی که از نهاد برمیآمد را میگفتم. چیزهایی که بیشتر نشخوار فکری بود را خودم هم داشتم برای اولین بار از زبان خودم میشنیدم. هرچه حرف میزدم ذهنم زلال تر میشد و همین که آقای دال سر تکان میداد کفایت میکرد. درون خودم را شفافتر میدیدم، پیدا کردن کلمه راحت تر شده بود، توی همین یک ساعت. همزمان با این احساس خوشایند یک ترس هم توی من رشد میکرد. میترسیدم فردا روز باز خماری بکشم تا با یک آدم واقعی و غریبه حرف بزنم. ولی آن اظهار نظر کارشناسانه زیر پایم را خالی کرد. همیشه از بروز چیزهایی که مثل خاکشیر توی آب توی سرم میچرخید و هیچ وقت هم تهنشین نشد میترسیدم. فقط همین یک بار درِ دلم را باز کرده بودم که بعدش هم پشیمان شدم. سقوط کردم توی همان سیاهچالهی قبل.
گفتم:«آقای دال به نظر من رنج واقعیه. مثل ترس. وقتی میترسی حتی اگر چیزی هم نباشه خود ترس هست. »
حال حرف زدن نداشتم بلند شده بودم قید مشاوره را بزنم آقای دال از پشت میز بلند شد. به زور لبخندِ کاریاش را روی صورتش نگه داشته بود ولی هرچه تلاش میکرد لبخند دیگر روی صورت نمینشست. یک لیوان آب برایم ریخت و روی کاناپه کنارم نشست. یک قلپ آب خوردم و گلهمند و غرولندوار ادامه دادم
« این همه آدم با من درگیرن، من صبح میرم و کارهای بانکی یک شرکت بیمه رو انجام میدهم، با این حساب هر روز تا ده یازده صبح که کارم تموم بشه با چهل پنجاه نفر سر و کار دارم. ارتباط با واقعیت از این پر رنگتر ؟»
«منظورم اینه که به هرچیزی که فکر میکنید قطعیت ندید...»
فکر کرد که این حرف هم به اشتباه زده و دنبال جملهی بعدی گشت. از هرچه تئوری خوانده بود دست شست و فقط خواست من را راضی نگه دارد، انگار داشت وسط دعوا یک نفر را آرام میکرد. منشی در زد و خواست وقت بعدی را گوشزد کرده باشد. دکتر دال نگاهی به ساعت کرد و وقت بعدی را به نیم ساعت بعد موکول کرد.
«از دوست و آشنا، علایق و سلایقتون بگید، کجا زندگی میکنید ؟»
« اینجا هیچ دوست و آشنایی ندارم، توی یک انباریِ بیست متری بالای پشت بومِ یک آپارتمان زندگی میکنم ساکنین آپارتمان رو هم نمیشناسم. تو همین اتاق یک دستشویی، یک گاز، و چند دست رختخواب و تشک هست که توی روز به عنوان پُشتی استفاده میکنم. وقتی از کار برگردم یا اونجا نشستهم، یا بیرون در حال قدم زدنم. که البته همهجای پشت بوم با کولر و اسباب اثاثیه ساکنین پُر شده. »
«چرا توی خیابان قدم نمیزنید ؟»
«اگر توی خیابون قدم بزنم بعدش هم باید روی پشت بوم قدم بزنم تا آن چیزهایی که توی خیابان دیدهم رو علاوه بر چیزهای قبلیم پشت سر بگذارم.»
«چطور میتونید تو یک وجب جا این همه چیز را پشت سر بگذارید ؟» حرفش را به شوخی چاشنی کرد.
اعتمادبه نفس از دست رفتهاش باز داشت برمیگشت،
برگشت پشت میز.
آقای دال دکمههای کتِ خاکستریاش را باز کرد و آرنجها را روی میز گذاشت، دستها را ستونِ چانه کرد و با خوشروییِ آبکی و کلی لفت و لعاب دادن و کادوپیچ کردنِ تیشهای که میخواست به ریشهی اِدراک من بزند اعلام کرد که « ارتباط شما با واقعیت کمرنگ شده". » احتمالا منظور دقیقترش این بود که شما درکی از واقعیت ندارید. این جمله شروعِ اظهار نظرِ کارشناسانهی آقای دال، بعد از یک ساعت شرح حال من بود. حین این یک ساعت که من شرح حال میدادم آقای دال، دالِ بر موجه بودن اوضاع و احوالم فقط سر تکان میداد و یادداشت برمیداشت. این وسط برای تکمیل پرونده و دقیقتر شدن، سوالاتی هم میپرسید. غوص کرده بودم توی خودم و برای احوال مغشوش و غیرقابل وصفم دنبال کلمه میگشتم. هرچیزی که از نهاد برمیآمد را میگفتم. چیزهایی که بیشتر نشخوار فکری بود را خودم هم داشتم برای اولین بار از زبان خودم میشنیدم. هرچه حرف میزدم ذهنم زلال تر میشد و همین که آقای دال سر تکان میداد کفایت میکرد. درون خودم را شفافتر میدیدم، پیدا کردن کلمه راحت تر شده بود، توی همین یک ساعت. همزمان با این احساس خوشایند یک ترس هم توی من رشد میکرد. میترسیدم فردا روز باز خماری بکشم تا با یک آدم واقعی و غریبه حرف بزنم. ولی آن اظهار نظر کارشناسانه زیر پایم را خالی کرد. همیشه از بروز چیزهایی که مثل خاکشیر توی آب توی سرم میچرخید و هیچ وقت هم تهنشین نشد میترسیدم. فقط همین یک بار درِ دلم را باز کرده بودم که بعدش هم پشیمان شدم. سقوط کردم توی همان سیاهچالهی قبل.
گفتم:«
« این همه آدم با من درگیرن، من صبح میرم و کارهای بانکی یک شرکت بیمه رو انجام میدهم، با این حساب هر روز تا ده یازده صبح که کارم تموم بشه با چهل پنجاه نفر سر و کار دارم. ارتباط با واقعیت از این پر رنگتر ؟»
«منظورم اینه که به هرچیزی که فکر میکنید قطعیت ندید...»
فکر کرد که این حرف هم به اشتباه زده و دنبال جملهی بعدی گشت. از هرچه تئوری خوانده بود دست شست و فقط خواست من را راضی نگه دارد، انگار داشت وسط دعوا یک نفر را آرام میکرد. منشی در زد و خواست وقت بعدی را گوشزد کرده باشد. دکتر دال نگاهی به ساعت کرد و وقت بعدی را به نیم ساعت بعد موکول کرد.
«از دوست و آشنا، علایق و سلایقتون بگید، کجا زندگی میکنید ؟»
« اینجا هیچ دوست و آشنایی ندارم، توی یک انباریِ بیست متری بالای پشت بومِ یک آپارتمان زندگی میکنم ساکنین آپارتمان رو هم نمیشناسم. تو همین اتاق یک دستشویی، یک گاز، و چند دست رختخواب و تشک هست که توی روز به عنوان پُشتی استفاده میکنم. وقتی از کار برگردم یا اونجا نشستهم، یا بیرون در حال قدم زدنم. که البته همهجای پشت بوم با کولر و اسباب اثاثیه ساکنین پُر شده. »
«چرا توی خیابان قدم نمیزنید ؟»
«اگر توی خیابون قدم بزنم بعدش هم باید روی پشت بوم قدم بزنم تا آن چیزهایی که توی خیابان دیدهم رو علاوه بر چیزهای قبلیم پشت سر بگذارم.»
«چطور میتونید تو یک وجب جا این همه چیز را پشت سر بگذارید ؟» حرفش را به شوخی چاشنی کرد.
اعتمادبه نفس از دست رفتهاش باز داشت برمیگشت،
برگشت پشت میز.
از جلوی خانه شان که رد میشدم مرغ عشقم را توی مشتم میگرفتم و مشتم را توی جیب شلوارم میبردم و چشم به در با قدم های تند رد می شدم. از در که رد میشدم دیگر به پشت سر هم نگاه نمی کردم و قدم تند تر میکردم تا به خانهی خودمان برسم. همین دوجملهی "ما آمدیم، شما نبودید ... " که روی درِ خانه شان با فونت و دست خط قشنگ نوشته شده بود میگفت دختربچهی آن خانه با منی که لباسهایم همیشه صرفا با در نظر گرفتن جنس و عمر پارچه خریده میشد فرق دارد. کامارویِ دو درِ قرمز رنگ مهمانشان هم که چند ماه یک بار جلوی خانهشان پارک میشد دیگر حجت را بر من تمام میکرد. جنگ صاحب این خانه، حبیب را مجبور کرده بود قید لِین خودشان را بزند و همسایه ما بشود. جنگ انگشتهای دست و پای راست حبیب آبادانی را لم کرده بود ولی این آدم هر غروبِ تابستان، مسیر درِ خانه تا سر کوچه را با عصا دستیِ چوبی و لباسهای تمیز و اتو کشیده و البته عینک آفتابی، با طمانینه قدم میزد. به معنی حقیقیِ قدم زدن. وگرنه ما صرفا راه می رفتیم برای رسیدن به جایی. مسیر درِ خانه تا سر کوچه شاید هفتاد هشتاد متر بیشتر نبود ولی حبیب با همین مسیر لاس میزد. عصا جلو میرفت، پای راست کشیده میشد تا نزدیک عصا و پای چپ با یک جستِ ریز می آمد کنارشان. این میشد یک قدم. همین ریتم تکرار میشد و هر چهار قدم می ایستاد و نفس چاق می کرد. بعد زنش می آمد یک چهارپایهی تاشو سر کوچه میگذاشت و حبیب می نشست و کلمهی قدردانیاش را با حرکات تشدید شده و فشار لب ادا میکرد تا زنش لبخوانی کند و دستی تکان بدهد و برود. می نشست و تسبیح میگرداند و به همسایه ها، بچههایی که مشغولی بازی بودند، به تردد کوچه نگاه می کرد. یک بار دلم خواست بابای من هم کسی باشد که تسبیح میاندازد ولی جواب «تسبیح برا اونایی هست که بیکارن» مجبورم کرد قانع شوم. راست هم میگفت، من هیچوقت بیکار ندیدمش. عصر هم که از سر کار برمیگشت اگر نایی برایش مانده بود خودش را به یک کار در خانه مشغول می کرد تا شام بخورد و بخوابد و روزش تمام بشود. میگفت از بچگی روال زندگیاش همین بوده برای همین تاب بیکاری ندارد. ما را هم به همین روال عادت داده بود. یعنی کار کردنِ من_ هم چیزی بود که پدرم صلاح می دید و هم نیاز مالی مستلزم می کرد. همیشه این تفاوتها به چشمم میآمد و فکر میکردم چیزی شبیه به اختلاف طبقاتی یا وضع مالی بهتر باعث میشود که حبیب مثل بچهای که تازه راه افتاده باشد از راه رفتن لذت ببرد، یا از تغییرات ظاهری درخت نارنجشان خبر دار باشد ولی ما همهی دغدغههامان به امرار معاش ختم بشود. ولی وضع مالیشان هم آنچنان خوب نبود. مستمری مختصری از بنیاد جانبازان میگرفتند ولی لباس های زینب، دختر حبیب همیشه نو و فیت بود ولی لباس من وقتی نو بود بزرگ بود و وقتی اندازه میشد دیگر کهنه شده بود. همیشه این حس برتری آنها یا خودحقیر پنداری در مقابل آنها من را میترساند. شاید همین باعث می شد که من دوست نداشتم قضیهی فال فروختنم را کسی مخصوصا زینب که همسن من هم بود بفهمد. همانطوریش هم زیاد با ما [بچههای کوچه] بازی نمی کرد و من شانس کمی برای چشم تو چشم شدن باهاش داشتم. هرچند از همین نگاه مستقیم هم میترسیدم. ظهرها که من از حافظیه بر میگشتم همهی همکلاسی ها ناهار خورده بودند و داشتند مسیر مدرسه را سلانه سلانه قدم میزدند. توی راه هم بچهها گه گداری من را می دیدند و میگفتند: «خسروی مگه نمیای مدرسه ؟ »و من همانطور که مرغ عشق توی دستم چلانده میشد چیزهایی سرِ هم میکردم و رد میشدم .تابستان ها راحت تر بودم. مسافر زیاد تر بود، من تا ظهر فالها را فروخته بودم و بعد ظهر توی کوچه پلاس بودم یا وقتی شیفت صبح مدرسه بودم هم باز بد نبود. دیگر سر حوصله ناهار را میخوردم و تا قبل غروب فالهام تموم شده بود و چند ساعتی قبل از تاریکی، تا قبل ازین که یکی یکی مادرها بچه هاشان را صدا کنند توی کوچه بودم. این آخری ها یک حقهای سرهم کرده بودم. مینشستم تعبیر فال ها را میخواندم و آنهایی که خبر از رسیدن مسافر و بهبودی حال بیماران و وصال میداد را جدا میکردم و بقیه که چنگی به دل نمیزدند مثل شنیدن خبر ناخوشآیند، توصیه به صبر یا منع کاری که پیش گرفتهاند را در جیبم میگذاشتم. با این حساب مرغ عشق به هر کدام نوک میزد، صاحب فال مُشتلقی هم به من می داد. یک بار که همان جلوی حافظیه نشسته بودم و داشتم فال ها را سوا میکردم، مصطفوی که خودش بساط همه چیز از بلال گرفته تا بادکنک و فرفره داشت من را دید و تا آخرش را خواند. وقتی یک دسته مسافر خارجی داشتند از حافظیه بیرون میآمدند و همهی بساطیها هجوم بردند چیزی بفروشند، سرش را نزدیک گوشم آورد و یواش گفت :« میگن خوب نیست ، میگن هر کی فال بدو برا خودش نگه داره ،همون به سرش میاد ...» به ظاهر اعتنا نکردم ولی دلم ریخت و هر اتفاق بدی که ممکن بود پیش چشمم