وقتی میذارم زندگی خودش اتفاق بیفته. باهاش ساعتِ رفت و آمدم یکی میشه، با او و نه هیچکس دیگه. وقتی بر میگردم تا ردِ رفتنش رو با چشم دنبال کنم، دود سیگارش رو میبینم که جلوتر از خودش داره میره. وقتی سر کلاس میشینم، سنگینیِ نگاهش رو حس میکنم. صداش از پشت سرم میاد که میگه سخته. آره، سخت بود اسلایدِ لعنتی، واسه همین ردش نکردم. ولی به تو چه. و اینجاست که میفهمم حتی نگاهش به صفحهی گوشیم هست. اینجا همونجایی بود که باید نه تنها بی توجه به حضورش و همزمانیهای ناخوشایند، بلکه بی توجه به توجههاش پیش میرفتم. آخرین بار، من بودم که تقلا میکردم دستش رو بگیرم. که باهاش همراه بشم. که داشته باشمش. اون موقع هم بهم امید داد ولی آخرش گفت من از اول بهت گفتم که نمیخوامش. درواقع میخواست بگه، من از همون اول بهت گفتم که نمیخوامت. این جمله از صبح توی ذهنم رژه میره. الانم میخواد بازی کنه، مثل گربهای که منتظر توجه صاحبشه. آره، من اون گربه رو خیلی دوست داشتم، من بهش غذا میدادم، بهش محبت میکردم. ولی اون هربار گازم میگرفت، با پنجولاش زخمیم میکرد. الان ناراحتم که از پشت این شیشه باید بهش نگاه کنم، باید ببینم و رد شم و برم. کاش گربه بودی و میگفتم ذاتت اینجوریه.
Forwarded from خط سوم
امروز توی تاریکی قبل از غروب، باز هم داشتم به سایهم نگاه میکردم و فکر میکردم به اینکه من الان دارم بخشی از آرزوهای چندسال پیش خودم رو زندگی میکنم. درحالی که اصلا اون حال خوشی که توی تصویر آرزوهام برای خودم میدیدم، ندارم.
بعد به این نتیجه رسیدم که اگر بخوام واقعبینانه آرزوهام رو تخیل کنم، بهتره خودم رو درحالی تصور کنم که آرزوم رو به دست آوردم، توی مشتمه، ولی با همین حال، نشستم توی تاریکی قبل از غروب و به سایهم نگاه میکنم و به آرزوهای دیگری فکر میکنم.
بعد به این نتیجه رسیدم که اگر بخوام واقعبینانه آرزوهام رو تخیل کنم، بهتره خودم رو درحالی تصور کنم که آرزوم رو به دست آوردم، توی مشتمه، ولی با همین حال، نشستم توی تاریکی قبل از غروب و به سایهم نگاه میکنم و به آرزوهای دیگری فکر میکنم.
میخواستم غر بزنم و براتون بنویسم، زندگی چقدر مزخرف است و چه چیزها که باید میبود و نیست و چه چیزها که از دست من خارجاند. ولی به جاش میرم توی تخت دراز بکشم و جاهای خالی رو با سریال پُر میکنم.
به قول کامو "میل عجیبی به گریه کردن در من انگیخته شد. زیرا حس کردم که چه اندازه مورد نفرت همهی این مردم هستم."
روزهایی که با غم میگذره. روزهایی که فقط باید صبر کنم تا بگذرن. روزهایی که خودم رو در برابر مشت آدمها وسط میدون قرار میدم. روزهایی که قدرت من کافی نیست. روزهایی که مشت خورده از زمین خارج میشم.
شب که تو تخت دراز میکشم، نقشه رو میگیرم دستم نگاه میکنم ببینم هنوز توی مسیر درستم یا نه، چشمم به پاهای گِلی و دستهای زخمیم میفته و با خودم میگم یعنی ارزششو داره؟
دنبالِ دری بودم که منو از این دنیا انتقال بده به دنیایی که بهش تعلق دارم، دیدم تنها ابزاری که دارم منطقه.
منطقی که میشوم، جملات کوتاه میشوند و ساده. شاید هم کوتهفکرانه. شخصیتِ منطقیِ من میگوید. اوضاع آنقدرها هم بد نیست. اسمت آدریناست و پزشکی میخوانی و همین کافیست برای اینکه میلیونها نفر آرزوی تو بودن را داشته باشند و هرکس میشنود حداقل دو سه سوالی دربارهاشان میپرسد. ساز میزنی هرچند گوشخراش. یادگیریِ زبانِ سوم را شروع کردهای. دستِ کم آنقدر زیبا هستی که به هر گوشهی کلاس نگاه میکنی کسی به تو ابراز علاقه کرده باشد. در حالِ کاهشِ وزن هستی و داری تبدیل به پوست و استخوان میشوی. سلیقهات از وسعت بهتر است و این هم تعریف است. هوشت آنقدر بوده که در سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان باشی و بتوانی به حماقتِ آدمها من جمله خودت پی ببری. آری، اوضاعِ تو خوب است.