توی گذشتههای دور، دخترک تلاش میکرد، تشویق میشد، بیشتر تلاش میکرد. توی حال، کسی برای دختر دست نمیزند.
شما نمیدونید ولی در مقابلِ پیشنهادِ شروعِ روابطِ بر پایهی احساسات، یه چیزی مثل غارنشینهایی که بهشون از قبیلهی کناری حمله شده رفتار میکنم. این نوشته رو هم نقاشیای بعد از واقعه، بر دیوارهی غار در نظر بگیرید.
از اینکه بهم توجه بشه خوشم میاد و این یک ویژگیِ نرمالِ انسانهاست و نه عقدهی کمبود محبت، اما انقدر بهم احساسِ ناامنی میده که حتما باید طرف رو فراری بدم. میفهمی چی میگم؟
It’s You
Ali Gatie
I've been broken, yeah
I know how it feels
To be open
And then find out your love isn't real
I'm still hurting, yeah
I'm hurting inside
I'm so scared to fall in love
@theGabbro
I know how it feels
To be open
And then find out your love isn't real
I'm still hurting, yeah
I'm hurting inside
I'm so scared to fall in love
@theGabbro
در تلاش، برای اینکه راوی داستان دربارهاش بنویسد، "این آدم در قلب اینهمه بینظمی آرام است."
Forwarded from فاوانیا
عزیز من. در نامهی قبل برایت نوشتهبودم که «نهایتا توانستم قد راست کنم و خودم را از منجلاب احساسیای که از تو و متعلقاتت درست کرده بودم، بیرون بکشم». حالا فهمیدهام انگار بخشی در درون من، از حضور در چرخهی رنج و رهایی لذت میبرد. بخشی در درون من، میل دارد خودش را به این منجلابها بیندازد و با چنگ و دندان خودش را بیرون بکشد. تمام این مدت گمان میکردم قوی میشوم و تمامش میکنم. تمامت میکنم. و هرگز به تو بازنمیگردم. اما ببین که چطور آونگوار، در یک خلسهی اعتیادآور، مدام غرقت میشوم و بعد با احساس خفگی خودم را از فکرت بیرون میکشم.
وقتی میذارم زندگی خودش اتفاق بیفته. باهاش ساعتِ رفت و آمدم یکی میشه، با او و نه هیچکس دیگه. وقتی بر میگردم تا ردِ رفتنش رو با چشم دنبال کنم، دود سیگارش رو میبینم که جلوتر از خودش داره میره. وقتی سر کلاس میشینم، سنگینیِ نگاهش رو حس میکنم. صداش از پشت سرم میاد که میگه سخته. آره، سخت بود اسلایدِ لعنتی، واسه همین ردش نکردم. ولی به تو چه. و اینجاست که میفهمم حتی نگاهش به صفحهی گوشیم هست. اینجا همونجایی بود که باید نه تنها بی توجه به حضورش و همزمانیهای ناخوشایند، بلکه بی توجه به توجههاش پیش میرفتم. آخرین بار، من بودم که تقلا میکردم دستش رو بگیرم. که باهاش همراه بشم. که داشته باشمش. اون موقع هم بهم امید داد ولی آخرش گفت من از اول بهت گفتم که نمیخوامش. درواقع میخواست بگه، من از همون اول بهت گفتم که نمیخوامت. این جمله از صبح توی ذهنم رژه میره. الانم میخواد بازی کنه، مثل گربهای که منتظر توجه صاحبشه. آره، من اون گربه رو خیلی دوست داشتم، من بهش غذا میدادم، بهش محبت میکردم. ولی اون هربار گازم میگرفت، با پنجولاش زخمیم میکرد. الان ناراحتم که از پشت این شیشه باید بهش نگاه کنم، باید ببینم و رد شم و برم. کاش گربه بودی و میگفتم ذاتت اینجوریه.