محبوبِ من، تو وجود خارجی نخواهی داشت. چون جایی توی برنامههام نداری و منم دیگه نمیخوام خارج از برنامه حرکت کنم.
توی گذشتههای دور، دخترک تلاش میکرد، تشویق میشد، بیشتر تلاش میکرد. توی حال، کسی برای دختر دست نمیزند.
شما نمیدونید ولی در مقابلِ پیشنهادِ شروعِ روابطِ بر پایهی احساسات، یه چیزی مثل غارنشینهایی که بهشون از قبیلهی کناری حمله شده رفتار میکنم. این نوشته رو هم نقاشیای بعد از واقعه، بر دیوارهی غار در نظر بگیرید.
از اینکه بهم توجه بشه خوشم میاد و این یک ویژگیِ نرمالِ انسانهاست و نه عقدهی کمبود محبت، اما انقدر بهم احساسِ ناامنی میده که حتما باید طرف رو فراری بدم. میفهمی چی میگم؟
It’s You
Ali Gatie
I've been broken, yeah
I know how it feels
To be open
And then find out your love isn't real
I'm still hurting, yeah
I'm hurting inside
I'm so scared to fall in love
@theGabbro
I know how it feels
To be open
And then find out your love isn't real
I'm still hurting, yeah
I'm hurting inside
I'm so scared to fall in love
@theGabbro
در تلاش، برای اینکه راوی داستان دربارهاش بنویسد، "این آدم در قلب اینهمه بینظمی آرام است."
Forwarded from فاوانیا
عزیز من. در نامهی قبل برایت نوشتهبودم که «نهایتا توانستم قد راست کنم و خودم را از منجلاب احساسیای که از تو و متعلقاتت درست کرده بودم، بیرون بکشم». حالا فهمیدهام انگار بخشی در درون من، از حضور در چرخهی رنج و رهایی لذت میبرد. بخشی در درون من، میل دارد خودش را به این منجلابها بیندازد و با چنگ و دندان خودش را بیرون بکشد. تمام این مدت گمان میکردم قوی میشوم و تمامش میکنم. تمامت میکنم. و هرگز به تو بازنمیگردم. اما ببین که چطور آونگوار، در یک خلسهی اعتیادآور، مدام غرقت میشوم و بعد با احساس خفگی خودم را از فکرت بیرون میکشم.