با عصبانیت و ناراحتی از خونه بیرون رفتم، قدم زدم، توی راه یه بچه گربه باعث شد لبخند بزنم، بعدترش مادری که داشت با بچهاش بچگانه حرف میزد باعث شد بازم لبخند بزنم، کلاس ویولن رفتم و به استادم گفتم من اصلا تمرین نکردم و میخوام برم، استادم مجبورم کرد بمونم و تمرین کنم، برام توضیح داد، ازم خواست براش بنویسم که هر روز چند بار تمرین میکنم، بهش گفتم حس میکنم اینکار مناسب بچههاست، بهم گفت که کلا زیاد حس میکنی، حس نکن. انجامش بده. وقتی برگشتم ذهنم مرتبتر، هدفهام روشنتر، عصبانیتم کمتر بود. و الان آرومم.
محبوبِ من، تو وجود خارجی نخواهی داشت. چون جایی توی برنامههام نداری و منم دیگه نمیخوام خارج از برنامه حرکت کنم.
توی گذشتههای دور، دخترک تلاش میکرد، تشویق میشد، بیشتر تلاش میکرد. توی حال، کسی برای دختر دست نمیزند.
شما نمیدونید ولی در مقابلِ پیشنهادِ شروعِ روابطِ بر پایهی احساسات، یه چیزی مثل غارنشینهایی که بهشون از قبیلهی کناری حمله شده رفتار میکنم. این نوشته رو هم نقاشیای بعد از واقعه، بر دیوارهی غار در نظر بگیرید.
از اینکه بهم توجه بشه خوشم میاد و این یک ویژگیِ نرمالِ انسانهاست و نه عقدهی کمبود محبت، اما انقدر بهم احساسِ ناامنی میده که حتما باید طرف رو فراری بدم. میفهمی چی میگم؟