احساس فشردگی قلب دارم، برعکس چیزی که فکر میکردم. حضور داره و حضورش هنوز برام غیرقابل تحمله. انگار دیدنش، قلبم رو فرماندهی من میکنه و بعد باید بشینم فیلمِ خاطراتش رو ببینم. باید تک تک رنجشهارو دوباره حس کنم. اگه خیانت یک خنجر باشه، هربار دیدنش ضربهی جدیدی از این خنجره. و از اون جایی که هیج وقت، هیچ چیز عادلانه نیست، نفرتی نسبت بهش به وجود نمیاد. خواستن به وجود میاد.
خواب، نعمت است. اگه الان خوابم نمیومد، داشتم زخمهای روحم رو از نو بررسی میکردم و بعدش چه جراحتها که ایجاد نمیشد.
دلم برای صداش تنگ شده بود، از کنارم که رد میشد بلند به کسی که پشت تلفن بود گفت "سلامتی". و میدونی صداش. صداش. صداش.
کارهای جدید، دغدغههای جدید، سرگرمیهای جدید، ریسکهای جدید، همون چیزیه که باعث میشه فضای خالیِ کمتری از ذهنم بتونه به غمهام اختصاص پیدا کنه.
عصبانیام، چون چیزی مطابق میلم پیش نرفته. از این اتفاقا همیشه میفته ولی بازم چیزی از عصبانیتم کم نمیکنه.
من از هرچی کنترل و کنترل شدن و کنترل کردن هست متنفرم، چون اوضاع که از کنترل خارج میشه می شینم مثل الان اشک می ریزم و یک صدایی توی سرم هم بهم میگه خجالت بکش که نه کنترل احساساتت رو داری و نه کنترل خشمت. نه اون اتفاق، اتفاق مهمی بوده.
من اون شخصیتِ داستانم که هربار اتفاق براش میفته، توی دستشویی نشسته اشک میریزه تا کسی نفهمه چقدر آزرده شده.
فاصلهات رو حفظ کن، یادت نره دنیا به ساز کسی نمیرقصه، زود برگرد به برنامهات که زمان هم منتظرت نمیمونه.
با عصبانیت و ناراحتی از خونه بیرون رفتم، قدم زدم، توی راه یه بچه گربه باعث شد لبخند بزنم، بعدترش مادری که داشت با بچهاش بچگانه حرف میزد باعث شد بازم لبخند بزنم، کلاس ویولن رفتم و به استادم گفتم من اصلا تمرین نکردم و میخوام برم، استادم مجبورم کرد بمونم و تمرین کنم، برام توضیح داد، ازم خواست براش بنویسم که هر روز چند بار تمرین میکنم، بهش گفتم حس میکنم اینکار مناسب بچههاست، بهم گفت که کلا زیاد حس میکنی، حس نکن. انجامش بده. وقتی برگشتم ذهنم مرتبتر، هدفهام روشنتر، عصبانیتم کمتر بود. و الان آرومم.