این تنهاییای که الان دارم رو نمیخوام به هیج وجه پُرش کنم، که ثابت کنم به خودم که تنهایی مانع نیست، برعکس اطرافیانِ نامناسب.
کوکی میخورم، آهنگ بی کلام گوش میدم، کتاب میخونم، که یادم بره اینجام، میخوام توی جهان دیگهای باشم.
چرا هنوز اهمیت میدم؟ چون من نتونستم هیچوقت از دوست داشتنش دست بکشم. فقط پذیرفتم که نیست و نمیخواد باشه.
احساس فشردگی قلب دارم، برعکس چیزی که فکر میکردم. حضور داره و حضورش هنوز برام غیرقابل تحمله. انگار دیدنش، قلبم رو فرماندهی من میکنه و بعد باید بشینم فیلمِ خاطراتش رو ببینم. باید تک تک رنجشهارو دوباره حس کنم. اگه خیانت یک خنجر باشه، هربار دیدنش ضربهی جدیدی از این خنجره. و از اون جایی که هیج وقت، هیچ چیز عادلانه نیست، نفرتی نسبت بهش به وجود نمیاد. خواستن به وجود میاد.
خواب، نعمت است. اگه الان خوابم نمیومد، داشتم زخمهای روحم رو از نو بررسی میکردم و بعدش چه جراحتها که ایجاد نمیشد.
دلم برای صداش تنگ شده بود، از کنارم که رد میشد بلند به کسی که پشت تلفن بود گفت "سلامتی". و میدونی صداش. صداش. صداش.
کارهای جدید، دغدغههای جدید، سرگرمیهای جدید، ریسکهای جدید، همون چیزیه که باعث میشه فضای خالیِ کمتری از ذهنم بتونه به غمهام اختصاص پیدا کنه.
عصبانیام، چون چیزی مطابق میلم پیش نرفته. از این اتفاقا همیشه میفته ولی بازم چیزی از عصبانیتم کم نمیکنه.
من از هرچی کنترل و کنترل شدن و کنترل کردن هست متنفرم، چون اوضاع که از کنترل خارج میشه می شینم مثل الان اشک می ریزم و یک صدایی توی سرم هم بهم میگه خجالت بکش که نه کنترل احساساتت رو داری و نه کنترل خشمت. نه اون اتفاق، اتفاق مهمی بوده.
من اون شخصیتِ داستانم که هربار اتفاق براش میفته، توی دستشویی نشسته اشک میریزه تا کسی نفهمه چقدر آزرده شده.