Gabbro
5.68K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
فردا باید بدون آرایش برم دانشگاه، مثل سلبریتی‌هایی که # withnomakeup میذارن. :)))
برای فردا یک لباسِ جدید با طرح ارتشیِ کمرنگ انتخاب کردم و با دقت اتو کردم، به عنوان جامه‌ی رزم. ساعت‌ها به لکه‌های روی صورتم نگاه کردم، سعی کردم کنار بیام، بیشتر غمگین شدم، با خودم گفتم میتونست بدتر باشه، تو به درک بهتری نسبت به یک بیمار با سوختگی رسیدی و بلاه بلاه بلاه، تمام جملاتی که به ذهن یک آدم میرسه برای تسلی، ولی هیچ کدوم از رنج واقعی چیزی کم نکردن، گذاشتم اشک‌هام بریزن. کسی جای من نیست و نمیدونه من چقدر به شروعی بدون غم نیاز داشتم، کسی نمیدونه چقدر بهم سخت داره می‌گذره، و هرچقدر هم که بخوام قوی باشم، باید ماسکِ قوی بودن بزنم و پشتش اشک بریزم. امشب از مامان پرسیدم چرا باید اینجوری میشد؟ خودمم میدونستم جوابی نداره.
این تنهایی‌ای که الان دارم رو نمیخوام به هیج وجه پُرش کنم، که ثابت کنم به خودم که تنهایی مانع نیست، برعکس اطرافیانِ نامناسب.
دارم پوست اندازی میکنم و این بار این استعاره نیست.
I'm Not Yours
angus and julia stone
برای حفظ تعادل

@theGabbro
کوکی میخورم، آهنگ بی کلام گوش میدم، کتاب می‌خونم، که یادم بره اینجام، میخوام توی جهان دیگه‌ای باشم.
چرا هنوز اهمیت میدم؟ چون من نتونستم هیچ‌وقت از دوست داشتنش دست بکشم. فقط پذیرفتم که نیست و نمی‌خواد باشه.
ممبرها، خیلی دوسِتون دارم. ❤️
این روزهایی که با ماسک حرف میزدم، فهمیدم چشمام بازیگر خوبی‌ان.
بهم میگه یه چیزی بگو که فکر نکنم فقط من حرف میزنم.
احساس فشردگی قلب دارم، برعکس چیزی که فکر میکردم. حضور داره و حضورش هنوز برام غیرقابل تحمله. انگار دیدنش، قلبم رو فرمانده‌ی من می‌کنه و بعد باید بشینم فیلمِ خاطراتش رو ببینم. باید تک تک رنجش‌هارو دوباره حس کنم. اگه خیانت یک خنجر باشه، هربار دیدنش ضربه‌ی جدیدی از این خنجره. و از اون جایی که هیج وقت، هیچ چیز عادلانه نیست، نفرتی نسبت بهش به وجود نمیاد. خواستن به وجود میاد.
حتی اگه وزنه‌ای به پام بسته شده باشه، باید راهمو برم. ترسم از اینه که زنجیر باشه.
خواب، نعمت است. اگه الان خوابم نمیومد، داشتم زخم‌های روحم رو از نو بررسی می‌کردم و بعدش چه جراحت‌ها که ایجاد نمی‌شد.
دلم برای صداش تنگ شده بود، از کنارم که رد میشد بلند به کسی که پشت تلفن بود گفت "سلامتی". و میدونی صداش. صداش. صداش.
کارهای جدید، دغدغه‌های جدید، سرگرمی‌های جدید، ریسک‌های جدید، همون چیزیه که باعث میشه فضای خالیِ کمتری از ذهنم بتونه به غم‌هام اختصاص پیدا کنه.
دور خودم دیوار ساختم ولی دنبال درم.
عصبانی‌ام، چون چیزی مطابق میلم پیش نرفته. از این اتفاقا همیشه میفته ولی بازم چیزی از عصبانیتم کم نمیکنه.
من از هرچی کنترل و کنترل شدن و کنترل کردن هست متنفرم، چون اوضاع که از کنترل خارج میشه می شینم مثل الان اشک می ریزم و یک صدایی توی سرم هم بهم میگه خجالت بکش که نه کنترل احساساتت رو داری و نه کنترل خشمت. نه اون اتفاق، اتفاق مهمی بوده.
من اون شخصیتِ داستانم که هربار اتفاق براش میفته، توی دستشویی نشسته اشک میریزه تا کسی نفهمه چقدر آزرده شده.