Gabbro
5.68K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
این زمان‌ها، همون موقع‌هایی هست که میتونست کسی باشه به عنوان قوّت قلب، یکی که تو دلِ این همه ناآرومی باهاش آروم شی.
فاینالی خریدمش :)
#DrToBeThings
برام رویارویی با زندگی سخت شده. انقدر که دوست دارم برم تو کمد قایم شم. همینقدر کودکانه، همینقدر ساده.
دارم دچار انحطاط روانی میشم، مرا طاقت بازگشت به جهنم نیست، خداوندگارا.
Forwarded from خط سوم
«چرا خدای من که مظهر مهربانی است، نباید دلش به حال انسان بسوزد؟ و چرا اگر سوخت، نباید به زبان انسان - آن گونه که قابل درک برای آدمیان باشد - این سوختن را به انسان، ابلاغ کند؟»

نادر ابراهیمی، سه دیدار، ۱/۱۷۴
من صورتم از چندین ناحیه سوخته، و این چیزی هست که فردا باید باهاش برم دانشگاه، دانشگاهی که خودش به اندازه کافی منو به چالش می‌کشید، و الان با هم‌اتاقی‌های جدید و این صورت جدید، احساس می‌کنم دارم زیر فشار روانی له می‌شم، اوه آره میدونم به نظر شما مسخره‌است و آدم‌هایی که فردا منو میبینن به محض فهمیدن خوشحال یا دلسوز میشن که من از هر دو وضعیت متنفرم، این اون زمانی هست که شنل نامرئی کننده رو بیشتر از هر وقتی می‌خوام.
فردا باید بدون آرایش برم دانشگاه، مثل سلبریتی‌هایی که # withnomakeup میذارن. :)))
برای فردا یک لباسِ جدید با طرح ارتشیِ کمرنگ انتخاب کردم و با دقت اتو کردم، به عنوان جامه‌ی رزم. ساعت‌ها به لکه‌های روی صورتم نگاه کردم، سعی کردم کنار بیام، بیشتر غمگین شدم، با خودم گفتم میتونست بدتر باشه، تو به درک بهتری نسبت به یک بیمار با سوختگی رسیدی و بلاه بلاه بلاه، تمام جملاتی که به ذهن یک آدم میرسه برای تسلی، ولی هیچ کدوم از رنج واقعی چیزی کم نکردن، گذاشتم اشک‌هام بریزن. کسی جای من نیست و نمیدونه من چقدر به شروعی بدون غم نیاز داشتم، کسی نمیدونه چقدر بهم سخت داره می‌گذره، و هرچقدر هم که بخوام قوی باشم، باید ماسکِ قوی بودن بزنم و پشتش اشک بریزم. امشب از مامان پرسیدم چرا باید اینجوری میشد؟ خودمم میدونستم جوابی نداره.
این تنهایی‌ای که الان دارم رو نمیخوام به هیج وجه پُرش کنم، که ثابت کنم به خودم که تنهایی مانع نیست، برعکس اطرافیانِ نامناسب.
دارم پوست اندازی میکنم و این بار این استعاره نیست.
I'm Not Yours
angus and julia stone
برای حفظ تعادل

@theGabbro
کوکی میخورم، آهنگ بی کلام گوش میدم، کتاب می‌خونم، که یادم بره اینجام، میخوام توی جهان دیگه‌ای باشم.
چرا هنوز اهمیت میدم؟ چون من نتونستم هیچ‌وقت از دوست داشتنش دست بکشم. فقط پذیرفتم که نیست و نمی‌خواد باشه.
ممبرها، خیلی دوسِتون دارم. ❤️
این روزهایی که با ماسک حرف میزدم، فهمیدم چشمام بازیگر خوبی‌ان.
بهم میگه یه چیزی بگو که فکر نکنم فقط من حرف میزنم.
احساس فشردگی قلب دارم، برعکس چیزی که فکر میکردم. حضور داره و حضورش هنوز برام غیرقابل تحمله. انگار دیدنش، قلبم رو فرمانده‌ی من می‌کنه و بعد باید بشینم فیلمِ خاطراتش رو ببینم. باید تک تک رنجش‌هارو دوباره حس کنم. اگه خیانت یک خنجر باشه، هربار دیدنش ضربه‌ی جدیدی از این خنجره. و از اون جایی که هیج وقت، هیچ چیز عادلانه نیست، نفرتی نسبت بهش به وجود نمیاد. خواستن به وجود میاد.
حتی اگه وزنه‌ای به پام بسته شده باشه، باید راهمو برم. ترسم از اینه که زنجیر باشه.