این زمانها، همون موقعهایی هست که میتونست کسی باشه به عنوان قوّت قلب، یکی که تو دلِ این همه ناآرومی باهاش آروم شی.
برام رویارویی با زندگی سخت شده. انقدر که دوست دارم برم تو کمد قایم شم. همینقدر کودکانه، همینقدر ساده.
من صورتم از چندین ناحیه سوخته، و این چیزی هست که فردا باید باهاش برم دانشگاه، دانشگاهی که خودش به اندازه کافی منو به چالش میکشید، و الان با هماتاقیهای جدید و این صورت جدید، احساس میکنم دارم زیر فشار روانی له میشم، اوه آره میدونم به نظر شما مسخرهاست و آدمهایی که فردا منو میبینن به محض فهمیدن خوشحال یا دلسوز میشن که من از هر دو وضعیت متنفرم، این اون زمانی هست که شنل نامرئی کننده رو بیشتر از هر وقتی میخوام.
برای فردا یک لباسِ جدید با طرح ارتشیِ کمرنگ انتخاب کردم و با دقت اتو کردم، به عنوان جامهی رزم. ساعتها به لکههای روی صورتم نگاه کردم، سعی کردم کنار بیام، بیشتر غمگین شدم، با خودم گفتم میتونست بدتر باشه، تو به درک بهتری نسبت به یک بیمار با سوختگی رسیدی و بلاه بلاه بلاه، تمام جملاتی که به ذهن یک آدم میرسه برای تسلی، ولی هیچ کدوم از رنج واقعی چیزی کم نکردن، گذاشتم اشکهام بریزن. کسی جای من نیست و نمیدونه من چقدر به شروعی بدون غم نیاز داشتم، کسی نمیدونه چقدر بهم سخت داره میگذره، و هرچقدر هم که بخوام قوی باشم، باید ماسکِ قوی بودن بزنم و پشتش اشک بریزم. امشب از مامان پرسیدم چرا باید اینجوری میشد؟ خودمم میدونستم جوابی نداره.
این تنهاییای که الان دارم رو نمیخوام به هیج وجه پُرش کنم، که ثابت کنم به خودم که تنهایی مانع نیست، برعکس اطرافیانِ نامناسب.
کوکی میخورم، آهنگ بی کلام گوش میدم، کتاب میخونم، که یادم بره اینجام، میخوام توی جهان دیگهای باشم.
چرا هنوز اهمیت میدم؟ چون من نتونستم هیچوقت از دوست داشتنش دست بکشم. فقط پذیرفتم که نیست و نمیخواد باشه.