تو بدترین روزها، با درد جسمی و روحی دارم برای خودم از نقشهی راه مینویسم. چون هنوز زندهام. هنوز زندگی ادامه داره.
آدمهای خوابگاهی میدونند که چقدر خوابگاه و هماتاقی میتونه روح و روان آدم رو مورد سایش قرار بده، امروز رفتم خوابگاه و با هماتاقیهای جدیدم مواجه شدم جمعِ سال بالاییهایی که به صورت متقابل از هم متنفریم و بی تربیت و پررو ترین آدمهایی هستند که میتونه وجود داشته باشه. من اتاقم رو دو دستی بهشون تقدیم نکردم و حالا که یکیشون جا نشده تو این اتاق قراره منو از اتاق با آزار و اذیت بیرون کنن. نمیدونم روانم رو مقدم بدونم و خودم پیشاپیش برم یا بمونم و من هم لجبازی کنم. چون به پررو رو دهی، سوارت میشود.
هربار که برگشتم دانشگاه به خودم حرفهایی مشابه زدم، هر ترم، هر سال، نمیدونم چی برای ایجاد تفاوت لازم بوده، چی نبوده که کم آوردم. دیگه نمیتونم کم بیارم.
این زمانها، همون موقعهایی هست که میتونست کسی باشه به عنوان قوّت قلب، یکی که تو دلِ این همه ناآرومی باهاش آروم شی.
برام رویارویی با زندگی سخت شده. انقدر که دوست دارم برم تو کمد قایم شم. همینقدر کودکانه، همینقدر ساده.
من صورتم از چندین ناحیه سوخته، و این چیزی هست که فردا باید باهاش برم دانشگاه، دانشگاهی که خودش به اندازه کافی منو به چالش میکشید، و الان با هماتاقیهای جدید و این صورت جدید، احساس میکنم دارم زیر فشار روانی له میشم، اوه آره میدونم به نظر شما مسخرهاست و آدمهایی که فردا منو میبینن به محض فهمیدن خوشحال یا دلسوز میشن که من از هر دو وضعیت متنفرم، این اون زمانی هست که شنل نامرئی کننده رو بیشتر از هر وقتی میخوام.
برای فردا یک لباسِ جدید با طرح ارتشیِ کمرنگ انتخاب کردم و با دقت اتو کردم، به عنوان جامهی رزم. ساعتها به لکههای روی صورتم نگاه کردم، سعی کردم کنار بیام، بیشتر غمگین شدم، با خودم گفتم میتونست بدتر باشه، تو به درک بهتری نسبت به یک بیمار با سوختگی رسیدی و بلاه بلاه بلاه، تمام جملاتی که به ذهن یک آدم میرسه برای تسلی، ولی هیچ کدوم از رنج واقعی چیزی کم نکردن، گذاشتم اشکهام بریزن. کسی جای من نیست و نمیدونه من چقدر به شروعی بدون غم نیاز داشتم، کسی نمیدونه چقدر بهم سخت داره میگذره، و هرچقدر هم که بخوام قوی باشم، باید ماسکِ قوی بودن بزنم و پشتش اشک بریزم. امشب از مامان پرسیدم چرا باید اینجوری میشد؟ خودمم میدونستم جوابی نداره.
این تنهاییای که الان دارم رو نمیخوام به هیج وجه پُرش کنم، که ثابت کنم به خودم که تنهایی مانع نیست، برعکس اطرافیانِ نامناسب.