من خودم رو به دو نیمه تقسیم کردم، احتمالا شما نمی فهمید من از چی حرف میزنم اما من نیاز داشتم دو نیمه بشم تا تو این شرایط فقط دوام آورنده نباشم، پیشرونده باشم. یکی که دانشجو هست و همکلاسیهاش در حد نمرههاش و عکسهاش و شایعاتِ پشت سرش میشناسنش و دومی که گابرو هست و خودم ساختمش.
ممبرهای عزیز
وقتی میاید با من حرف میزنید و بعد هیستوری چت رو پاک میکنید، من شمارو بلاک میکنم، چرا که یه بار به شما اعتماد کردم و باهاتون حرف زدم وقتی پاکش کردید، دیگه دوست ندارم باهاتون حرف بزنم، ولی نمیفهمم شما به کدامین علت ناگهان تصمیم میگیرید کلییر هیستوری کنید؟ حسِ ناامنی به آدم میدید.
وقتی میاید با من حرف میزنید و بعد هیستوری چت رو پاک میکنید، من شمارو بلاک میکنم، چرا که یه بار به شما اعتماد کردم و باهاتون حرف زدم وقتی پاکش کردید، دیگه دوست ندارم باهاتون حرف بزنم، ولی نمیفهمم شما به کدامین علت ناگهان تصمیم میگیرید کلییر هیستوری کنید؟ حسِ ناامنی به آدم میدید.
اتفاقات پیش میان، دست ما نیستن، مهم نیست تو چند ساعت اشک بریزی، مهم نیست که چقدر عصبانی باشی، مهم نیست که چقدر دقت کرده باشی، مهم نیست که چقدر تقصیر کسِ دیگهای بوده، هیچی مهم نیست وقتی قابل جبران نباشه.
من به شما میگم قابل جبران نیست و شما میگی هست؟ دستِ من قطع شده، به نظر شما این قابل جبران هست؟ کافیه مثبت اندیش باشم؟ کاش از چیزی که نمیدونیم سخن نگیم.
تصور ما از درد بقیه اصلا برابر با تجربهاش نیست، من میگم قطع دست شما با خودت بریدن نوک انگشتت با چاقو رو تصور میکنی.
هربار زندگی بهت یه درد جدید میده. نمیذاره تو غمِ کهنهها بپوسی. نمیتونم بگم زندگی، چون آدمها هستن که مقصرن. و من هیچ کاری نمیتونم بکنم. و چقدر از اینکه کاری نمیتونم بکنم دارم میسوزم.
میتونستم الان به جای اینجا نشستن و توی غم و درد و نگرانی غرق شدن دنبال برنامههای زندگیم باشم.
اون روزهایی که من گریه میکنم و مامانم هم گریه میکنه، سختترین روزها هستن برای من.
تمام ذهنم رو درد پر کرده، هرچی سعی میکنم از چیز دیگهای حرف بزنم گریهام میگیره. شاید نباید حرف بزنم.
به نظر من مردن از زندگی با معلولیت بهتره، پس همیشه نمیشه خوشحال باشی از اینکه قرار نیست بمیری.
اگه یه چیزی از هاوس یاد گرفته باشم، اینه که اگه میخوای به حقیقتی راجع به کسی برسی، از خودش نپرس.