• سفرنامه ده •
هرکی میفهمه ما شیرازی هستیم، میگه کاکو شیرازی خسته نباشی. والله که از خسته نباشیهای شما خسته شدیم.
هرکی میفهمه ما شیرازی هستیم، میگه کاکو شیرازی خسته نباشی. والله که از خسته نباشیهای شما خسته شدیم.
• سفرنامه یازده •
حدود ده استان رو طی نمودیم، یه کم بیشتر تلاش میکردیم و وقت اجازه میداد، ایران تموم میشد.
حدود ده استان رو طی نمودیم، یه کم بیشتر تلاش میکردیم و وقت اجازه میداد، ایران تموم میشد.
تابستون تموم شد، تعطیلاتِ من تموم شد، سفر تموم شد، باید فکر کنم این فضای خالی چی برام ارمغان داشته به جز تنهایی.
میدونم کلی کار باید انجام بدم، میدونم کلی فکر باید بکنم، میدونم کلی نظم باید به همه چیز بدم، میدونم کلی برنامه باید بریزم، میدونم باید تصمیمهای منطقیم رو جایی ثبت کنم، میدونم باید آیندهای که این مدت برای خودم ترسیم میکردم رو جایی بنویسم، میدونم کلی کار هست که باید بکنم، همهی اینارو میدونم ولی نمیدونم چیکار باید بکنم.
برای خودم از دانشگاه دیگه غول نمیسازم، دشواری داریم ولی نتونستن و نرفتن نداریم. راهِ منه، جایِ منه.
من خودم رو به دو نیمه تقسیم کردم، احتمالا شما نمی فهمید من از چی حرف میزنم اما من نیاز داشتم دو نیمه بشم تا تو این شرایط فقط دوام آورنده نباشم، پیشرونده باشم. یکی که دانشجو هست و همکلاسیهاش در حد نمرههاش و عکسهاش و شایعاتِ پشت سرش میشناسنش و دومی که گابرو هست و خودم ساختمش.
ممبرهای عزیز
وقتی میاید با من حرف میزنید و بعد هیستوری چت رو پاک میکنید، من شمارو بلاک میکنم، چرا که یه بار به شما اعتماد کردم و باهاتون حرف زدم وقتی پاکش کردید، دیگه دوست ندارم باهاتون حرف بزنم، ولی نمیفهمم شما به کدامین علت ناگهان تصمیم میگیرید کلییر هیستوری کنید؟ حسِ ناامنی به آدم میدید.
وقتی میاید با من حرف میزنید و بعد هیستوری چت رو پاک میکنید، من شمارو بلاک میکنم، چرا که یه بار به شما اعتماد کردم و باهاتون حرف زدم وقتی پاکش کردید، دیگه دوست ندارم باهاتون حرف بزنم، ولی نمیفهمم شما به کدامین علت ناگهان تصمیم میگیرید کلییر هیستوری کنید؟ حسِ ناامنی به آدم میدید.
اتفاقات پیش میان، دست ما نیستن، مهم نیست تو چند ساعت اشک بریزی، مهم نیست که چقدر عصبانی باشی، مهم نیست که چقدر دقت کرده باشی، مهم نیست که چقدر تقصیر کسِ دیگهای بوده، هیچی مهم نیست وقتی قابل جبران نباشه.
من به شما میگم قابل جبران نیست و شما میگی هست؟ دستِ من قطع شده، به نظر شما این قابل جبران هست؟ کافیه مثبت اندیش باشم؟ کاش از چیزی که نمیدونیم سخن نگیم.
تصور ما از درد بقیه اصلا برابر با تجربهاش نیست، من میگم قطع دست شما با خودت بریدن نوک انگشتت با چاقو رو تصور میکنی.