نمیدونم چمه، این حالتِ روحی برای خودمم جدیده، مینویسم تا شاید نوشتن بهم کمک کنه، درونم حفرهی خالیِ مکندهای حس میکنم که تمایل داره کل وجودم رو ببلعه، هر مقاومت در برابرش فقط قدرتش رو بیشتر میکنه، اسم این حفره رو میذارم حفرهی مرگ، انگار در برابر زیستنم مقاومت میکنه و منو از درون تخریب میکنه و تنها چیزی که از من میخواد مرگه، از شدت فشار روانیای که درونم احساس میکنم وسط تفریح و گشتوگذار حتی در شهری که ازش خوشم اومد، زدم زیر گریه، من نمیدونم چمه، نمیتونم این حال رو کنترل کنم، نمیخوام با این حالم بقیه رو نگران یا آشفته کنم یا سخنرانیهایی راجع به چیزی که حتی خودم نمیدونم چیه بشنوم، من دارم بی هیچ تغییر یا اتفاق ناگوارِ جدیدی از درون خالی میشم.
• سفرنامه ده •
هرکی میفهمه ما شیرازی هستیم، میگه کاکو شیرازی خسته نباشی. والله که از خسته نباشیهای شما خسته شدیم.
هرکی میفهمه ما شیرازی هستیم، میگه کاکو شیرازی خسته نباشی. والله که از خسته نباشیهای شما خسته شدیم.
• سفرنامه یازده •
حدود ده استان رو طی نمودیم، یه کم بیشتر تلاش میکردیم و وقت اجازه میداد، ایران تموم میشد.
حدود ده استان رو طی نمودیم، یه کم بیشتر تلاش میکردیم و وقت اجازه میداد، ایران تموم میشد.
تابستون تموم شد، تعطیلاتِ من تموم شد، سفر تموم شد، باید فکر کنم این فضای خالی چی برام ارمغان داشته به جز تنهایی.
میدونم کلی کار باید انجام بدم، میدونم کلی فکر باید بکنم، میدونم کلی نظم باید به همه چیز بدم، میدونم کلی برنامه باید بریزم، میدونم باید تصمیمهای منطقیم رو جایی ثبت کنم، میدونم باید آیندهای که این مدت برای خودم ترسیم میکردم رو جایی بنویسم، میدونم کلی کار هست که باید بکنم، همهی اینارو میدونم ولی نمیدونم چیکار باید بکنم.