نوزده روز دیگه، من یک امتحان دیگه هم دادهام، امتحان دیگه جزو روتین زندگیمه و این اون چیزی نیست که منو میترسونه، ولی چقدر برای برگشت به تبعیدگاه که میتونم با خوشبینی و خوشدلی بهش بگم دانشگاه، جامعهی هفت سالهی من، اجتماع آدمهایی که از اکثرشون متنفرم، آمادهام؟ مگه میشه برای سقوط آماده شد؟
یکی از دلایلی که به داروهای ضدافسردگی علاقه دارم اینه که برام جالبه بدونم روی فکر، رفتار، حس، و عقاید فرد چه تاثیری میذارن، تصمیمات فرد رو چقدر عوض میکنن، برام جالبه بدونم تا چه حد افسردگی یک آدم رو به اسارت خودش در میاره، من فکر نمیکنم تمام فکرهای ما، خصوصا مهمترینشون رو در بر بگیره. فکرها باید قویتر باشن.
وقتی میخوام براساس ارزشها عمل کنم، میبینم که هیچی ارزششو نداره. قاعدتا نباید اینطوری کار کنه.
نیاز دارم بهم بگی زندگی ساده است، خیلی ساده. یا بیا بگو زندگی همونقدر که فکر میکنم سخته، سخت و پیچیده، یا نه بیا بگو سخت و سادهای در کار نیست. بگو این کلمهها و به زور معنادار کردنش فایدهای نداره، یه جوری بگو که رها کنم بره.
محبوب من؛
من دیگه از شونه کردن موهام خسته شدم، راپونزل فقط به درد قصهها میخوره، وقتی تو بیای احتمالا من کچل باشم.
من دیگه از شونه کردن موهام خسته شدم، راپونزل فقط به درد قصهها میخوره، وقتی تو بیای احتمالا من کچل باشم.
کاش میتونستم یه کتاب مناسب سفر انتخاب کنم با خودم ببرم، تا بتونم بهش پناه ببرم. برای جنگهای احتمالی.
• سفرنامه دو •
یه نفره سفر کنید و همهی بدبختیهاش رو به جون بخرید، نشد اصلا سفر نرید.
یه نفره سفر کنید و همهی بدبختیهاش رو به جون بخرید، نشد اصلا سفر نرید.
آدمها یه سری نقطه ضعف دارن که برعکس تعداد اندکی از نقطه ضعفها قابل تبدیل شدن به نقطه قوت نیستن. وقتی دست میذارید رو این نقاط، دست زدن و تشویقتون برای تلاش و تغییر و ادامه هیچ معنیای نداره.
دچار فروپاشی روانی شدم، وسط خنده و خوندن با آهنگ بدون هیچ فکر قبلی گریهام گرفت، کنترل روانیم رو هم از دست دادم.