بهش گفتم به آینده فکر میکنم، که کل فکرم آیندهاست و مشکل هم همینه. ولی نگفتم که دارم از گذشته هم فرار میکنم.
همه چیز معنیش رو از دست داده، انگار از یه ناپایداری رنج میبره همهچیز، میبینم همه چیز به یه لحظه بنده، متعجب نمیشم از رفتن لبخند سی ثانیه پیش و روی جدید آدمِ رو به روم، خشم آدمها به نظرم خنده دار میاد، میبینم که چطور همهچیز داره میاد و میره، ولی ترجیح میدادم متعجب شم، حداقل فانش بیشتر بود.
به نظر خودم یه سفرِ زمینیِ طولانیِ خانوادگی، آخرین چیزیه که یه درونگرایِ غیراجتماعیِ مردمگریزِ افسرده بهش نیاز داره، ولی خب.
نوزده روز دیگه، من یک امتحان دیگه هم دادهام، امتحان دیگه جزو روتین زندگیمه و این اون چیزی نیست که منو میترسونه، ولی چقدر برای برگشت به تبعیدگاه که میتونم با خوشبینی و خوشدلی بهش بگم دانشگاه، جامعهی هفت سالهی من، اجتماع آدمهایی که از اکثرشون متنفرم، آمادهام؟ مگه میشه برای سقوط آماده شد؟
یکی از دلایلی که به داروهای ضدافسردگی علاقه دارم اینه که برام جالبه بدونم روی فکر، رفتار، حس، و عقاید فرد چه تاثیری میذارن، تصمیمات فرد رو چقدر عوض میکنن، برام جالبه بدونم تا چه حد افسردگی یک آدم رو به اسارت خودش در میاره، من فکر نمیکنم تمام فکرهای ما، خصوصا مهمترینشون رو در بر بگیره. فکرها باید قویتر باشن.
وقتی میخوام براساس ارزشها عمل کنم، میبینم که هیچی ارزششو نداره. قاعدتا نباید اینطوری کار کنه.
نیاز دارم بهم بگی زندگی ساده است، خیلی ساده. یا بیا بگو زندگی همونقدر که فکر میکنم سخته، سخت و پیچیده، یا نه بیا بگو سخت و سادهای در کار نیست. بگو این کلمهها و به زور معنادار کردنش فایدهای نداره، یه جوری بگو که رها کنم بره.
محبوب من؛
من دیگه از شونه کردن موهام خسته شدم، راپونزل فقط به درد قصهها میخوره، وقتی تو بیای احتمالا من کچل باشم.
من دیگه از شونه کردن موهام خسته شدم، راپونزل فقط به درد قصهها میخوره، وقتی تو بیای احتمالا من کچل باشم.