بهش گفتم به آینده فکر میکنم، که کل فکرم آیندهاست و مشکل هم همینه. ولی نگفتم که دارم از گذشته هم فرار میکنم.
همه چیز معنیش رو از دست داده، انگار از یه ناپایداری رنج میبره همهچیز، میبینم همه چیز به یه لحظه بنده، متعجب نمیشم از رفتن لبخند سی ثانیه پیش و روی جدید آدمِ رو به روم، خشم آدمها به نظرم خنده دار میاد، میبینم که چطور همهچیز داره میاد و میره، ولی ترجیح میدادم متعجب شم، حداقل فانش بیشتر بود.
به نظر خودم یه سفرِ زمینیِ طولانیِ خانوادگی، آخرین چیزیه که یه درونگرایِ غیراجتماعیِ مردمگریزِ افسرده بهش نیاز داره، ولی خب.