بذارید بقیه "داستانهای من و خواب" رو براتون تعریف کنم. این دفعه رفتم متخصص مغز و اعصاب و از بین این همه مسائل مرتبط با خواب، در مورد دوست پسر داشتن و چرا نداشتن پرسید و بیخوابیم رو مرتبط با افسردگی میدونست و یه جورایی در لفافه بهم گفت که داشتن دوست پسر از ملزومات و نیازهای زندگی هست. و توصیه میکرد داشته باشم! و همچنین خاطر نشان کرد تا سی سالگی به ازدواج فکر هم نکنم. میشه اسم این مجموعه رو دکترهای جالب هم بذارم.
به شاد بودن خود از یک تا بیست چند میدی؟
Anonymous Poll
41%
۱تا ۵
31%
۶تا ۱۰
19%
۱۰ تا ۱۵
9%
۱۵ تا ۲۰
دکتر ازم پرسید به شاد بودن خودت از یک تا بیست چند میدی؟ سعی کردم منصفانه فکر کنم پس گفتم دو، ازم خواست فکر کنم تا شاید تجدید نظر کنم، که بازم گفتم زیر پنج و نمیدونم چرا به نظر عجیب میومد.
بهش گفتم به آینده فکر میکنم، که کل فکرم آیندهاست و مشکل هم همینه. ولی نگفتم که دارم از گذشته هم فرار میکنم.
همه چیز معنیش رو از دست داده، انگار از یه ناپایداری رنج میبره همهچیز، میبینم همه چیز به یه لحظه بنده، متعجب نمیشم از رفتن لبخند سی ثانیه پیش و روی جدید آدمِ رو به روم، خشم آدمها به نظرم خنده دار میاد، میبینم که چطور همهچیز داره میاد و میره، ولی ترجیح میدادم متعجب شم، حداقل فانش بیشتر بود.
به نظر خودم یه سفرِ زمینیِ طولانیِ خانوادگی، آخرین چیزیه که یه درونگرایِ غیراجتماعیِ مردمگریزِ افسرده بهش نیاز داره، ولی خب.