باشه اگه میتونی بیا دست منطقم رو بگیر ببر گردش، شاید تونستم منم شاد باشم، هرچند احمقانه. هرچند کوچک.
در حالی که دوباره سعی میکردم زرهای بر تن کنم و تمرینهای جنگیدن رو از سر بگیرم، در حالی که سعی داشتم شجاعانهتر قدم بردارم و کمتر عقب نشینی کنم. فکر میکردم به کسانی که زره به تن اشک میریختن. اشک ریختن چیزی از قدرتشون کم نمیکرد، وقفهای بود برای خشم بیشتر و شاید پیروزیِ بزرگتر.
Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
من واقعا حس میکنم تک تک آدم هام رو از دست دادم. یا اون قدر حس میکنم ازشون دورم که هیچی دیگه این فاصله رو پر نمیکنه.
غزال یه توییت داشت که سیو کرده بودم که
" قایم شدم. هیشکی نمیدونه نیستم. هیشکی دنبالم نمیگرده، هیشکی کاری باهام نداره"
غزال یه توییت داشت که سیو کرده بودم که
" قایم شدم. هیشکی نمیدونه نیستم. هیشکی دنبالم نمیگرده، هیشکی کاری باهام نداره"
اینطوری بگم که حذف کردن آدمها کافی نیست، اون سایهای که روی زندگیم میندازن هم به اندازه کافی جلوی نورم رو میگیره.
تا اینجا میتونم بگم تنهایی راهش نیست، پس باید در باب تنها نبودن کتابها بخونم، تحقیقها کنم، قدمها بردارم، جامهها بِدَرم.
Forwarded from Totoro's neighbor
... نیامد!
به ما لمس دریا نیامد!
شکستیم و ... فردا نیامد!
تمام دلم؛
زخمهای شب اوست!
از این زخمها؛
لمس نوری به رویا نیامد!
/ آرمان مشرقی
پ.ن. «شتاب کردم که آفتاب بیاید. ...»، براهنی
@Totorosneighbor
به ما لمس دریا نیامد!
شکستیم و ... فردا نیامد!
تمام دلم؛
زخمهای شب اوست!
از این زخمها؛
لمس نوری به رویا نیامد!
/ آرمان مشرقی
پ.ن. «شتاب کردم که آفتاب بیاید. ...»، براهنی
@Totorosneighbor