میگفت کتاب بخون، خب اگه راهش اینا بود که من دیشب یه کتاب رو تموم نمیکردم و کتاب بعدی رو شروع و الان نشسته باشم پیش تو.
دیگه اینکه برام کاغذ دیواری آبی تجویز کردن. آخه میدونین رنگ سفید تحریک کننده است.
باشه اگه میتونی بیا دست منطقم رو بگیر ببر گردش، شاید تونستم منم شاد باشم، هرچند احمقانه. هرچند کوچک.
در حالی که دوباره سعی میکردم زرهای بر تن کنم و تمرینهای جنگیدن رو از سر بگیرم، در حالی که سعی داشتم شجاعانهتر قدم بردارم و کمتر عقب نشینی کنم. فکر میکردم به کسانی که زره به تن اشک میریختن. اشک ریختن چیزی از قدرتشون کم نمیکرد، وقفهای بود برای خشم بیشتر و شاید پیروزیِ بزرگتر.
Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
من واقعا حس میکنم تک تک آدم هام رو از دست دادم. یا اون قدر حس میکنم ازشون دورم که هیچی دیگه این فاصله رو پر نمیکنه.
غزال یه توییت داشت که سیو کرده بودم که
" قایم شدم. هیشکی نمیدونه نیستم. هیشکی دنبالم نمیگرده، هیشکی کاری باهام نداره"
غزال یه توییت داشت که سیو کرده بودم که
" قایم شدم. هیشکی نمیدونه نیستم. هیشکی دنبالم نمیگرده، هیشکی کاری باهام نداره"
اینطوری بگم که حذف کردن آدمها کافی نیست، اون سایهای که روی زندگیم میندازن هم به اندازه کافی جلوی نورم رو میگیره.