خب رفتم دکتر برای بیخوابی و عصبیتر شدم. چرا؟ چون دکترِ بیسوادی بود. بله من خودم دارم دکتر میشم و همچین چیزی رو راجع بهش میگم. دکتری که بیست سال پیش عمومی رو گرفته بود و احساس میکردم دارم با یه فروشنده صحبت میکنم. و بله بهم گفت شب غذا زود بخور، استرس نداشته باش، به فکر فردا نباش. و اشکالی نداره که نتونی بخوابی، به درد کشیکهای بیمارستانت میخوره. اوه مرسی دکتر. من سه سال نخوابم چون قراره دوسال کشیک بدم. اوه مای گاد. آخرشم بگه حالا اگه بخوای برات یه قرص خواب هم بنویسم. نه من اومدم اینجا که بهم بگی استرس نداشته باش. لعنتی تابستونه، من الان در بی استرسترین وضعیتم و نمیتونم بخوابم. معمولا بیخوابیهام رو تحمل میکنم، ولی الان به جایی رسیده که کلافه، عصبی، چشمدرد، گیج، منگ شدم. چرا خواب که از سادهترین نیازهای من هست هم باید ازم سلب بشه. سیریسلی وای.
از فرمایشات دکتر این بود که لباس خواب هم مهمه. هی با خودم میگفتم دختر تو خستهای لباس عوض نکن با همین پیژامه بروها. دکتر رو هم گمراه نمیکردی اینطوری.
دکتر بهم گفت امیدوارم اولین ویزیتت یه بیمار مثل خودت باشه، منم تو دلم گفتم امیدوارم تا اون موقع درمانش رو پیدا کرده باشم که بهش کمک کنم نه اینکه خزعبل بگم.
میگفت کتاب بخون، خب اگه راهش اینا بود که من دیشب یه کتاب رو تموم نمیکردم و کتاب بعدی رو شروع و الان نشسته باشم پیش تو.
دیگه اینکه برام کاغذ دیواری آبی تجویز کردن. آخه میدونین رنگ سفید تحریک کننده است.
باشه اگه میتونی بیا دست منطقم رو بگیر ببر گردش، شاید تونستم منم شاد باشم، هرچند احمقانه. هرچند کوچک.
در حالی که دوباره سعی میکردم زرهای بر تن کنم و تمرینهای جنگیدن رو از سر بگیرم، در حالی که سعی داشتم شجاعانهتر قدم بردارم و کمتر عقب نشینی کنم. فکر میکردم به کسانی که زره به تن اشک میریختن. اشک ریختن چیزی از قدرتشون کم نمیکرد، وقفهای بود برای خشم بیشتر و شاید پیروزیِ بزرگتر.