میگه اگه تو عاشق رشتهات نبودی، نمی تونستی قبل از خواب هاوس و هزار بیمار عجیب و غریبش رو نگاه کنی. ولی خب این فقط یه سمت قضیه است.
یکسال هست که میخوام کتابِ "ما تمامش میکنیم" رو تموم کنم، و الان فقط دلم میخواد از پنجره پرتش کنم بیرون.
از خودم عصبانیام، ناراحتم، خستهام. ازش میخوام انقدر با من حرف نزنه، انقدر غیر قابل کنترل نباشه و انقدر زندگی رو برام سخت نکنه. من حالم خوبه و تحمل این بازیهاش رو ندارم. انگار نه انگار که دارم راجع به یه آدم صحبت میکنم.
زمانبندی همیشه حرف اول رو میزنه، بعضی ها بهش میگن قانون جذب. غم، غم جذب میکنه. اما من میگم زمانبندی، توی ناراحتی غمانگیزترین قسمت هاوس رو میبینی، سریالی که به طور معمول لبخند و حسهای مخالف غمت رو برمیانگیخت و حالا باید باهاش گریه کنی. چون مسئله شخصی میشه، باید از نزدیک شدن به آدمها، علاقه مند شدن و درگیرشون شدن جدا پرهیز کنم.
میگفت چرا قیافهات اینجوریه؟ تردید داری که موفق میشی یا نه. این تردید رو اگه بهش بها بدی انقدر بزرگ میشه که دست میکشی و هیچوقت نمیفهمی که میتونستی موفق بشی. آخه قیافهام باید انقدر داد بزنه؟
من قبول ندارم که هرچیزی که به قیمت از دست دادن آرامشت تموم شه، زیادی گرونه. واسه به دست آوردن باید جنگید، توی جنگ جایی واسه آرامش نیست.
"ما تمامش میکنیم" رو بلخره تموم کردم.
خوبه گاهی تو بشقاب زندگی، کنار درد یه دورچین از درس هم بذارم.
خوبه گاهی تو بشقاب زندگی، کنار درد یه دورچین از درس هم بذارم.
ساعت پنج و پنج دقیقهاست، باید شکرگذار باشم که نیازی نیست برای بیدار شدن ساعت پنج ساعت بذارم، چون از قبلش بیدارم.
امروز روز خوبیه برای شروع کردن "تهوع".
شما هم اگه دوست دارید با من همراه بشید. میتونیم با هم تبادل نظر کنیم. فعلا قصد دارم روزی ۳۰ صفحه بخونم. :)
شما هم اگه دوست دارید با من همراه بشید. میتونیم با هم تبادل نظر کنیم. فعلا قصد دارم روزی ۳۰ صفحه بخونم. :)