نمیتونم به کسی اجازه آشنایی بدم و بعد به قرار و رابطه برسه چون حس استفاده و زودگذری و شکست و بازی شدن باهام دارم، اما از این ایده که یکی یه جایی هست که قراره فانتزیهای عاشقانهام رو به حقیقت تبدیل کنه خوشم میاد. فقط چجوری قراره اینکارو کنه؟ نمیدونم.
از دیشب تا حالا انقدر مورتال کامبت بازی کردم که انگشت شستم بی حس شده، ولی میمیرم برای فتلیتیهاش و نمایان شدن مغز و دل و رودهشون.
کاش نیاز نبود هر روز به خودم راه رو نشون بدم، کاش یه بار که بهش میگفتم این راه رو میبینی، همین رو ادامه بده و برو، میرفت و دیگه برنمیگشت.
من توییتر رو ساختم که حرفهای لحظهای و احساسات بدون فکرم رو اونجا بنویسم، حالا یه شخصیت بزرگواری که از دوران طفولیت مورد علاقهی قلبیم بوده اومده فالوم کرده، حالا مجبورم اونجا با احتیاط اونجا عبور کنم. اون نمیدونه من کیام ولی من که میدونم اون کیه. هی روزگار.
میگه اگه تو عاشق رشتهات نبودی، نمی تونستی قبل از خواب هاوس و هزار بیمار عجیب و غریبش رو نگاه کنی. ولی خب این فقط یه سمت قضیه است.
یکسال هست که میخوام کتابِ "ما تمامش میکنیم" رو تموم کنم، و الان فقط دلم میخواد از پنجره پرتش کنم بیرون.
از خودم عصبانیام، ناراحتم، خستهام. ازش میخوام انقدر با من حرف نزنه، انقدر غیر قابل کنترل نباشه و انقدر زندگی رو برام سخت نکنه. من حالم خوبه و تحمل این بازیهاش رو ندارم. انگار نه انگار که دارم راجع به یه آدم صحبت میکنم.
زمانبندی همیشه حرف اول رو میزنه، بعضی ها بهش میگن قانون جذب. غم، غم جذب میکنه. اما من میگم زمانبندی، توی ناراحتی غمانگیزترین قسمت هاوس رو میبینی، سریالی که به طور معمول لبخند و حسهای مخالف غمت رو برمیانگیخت و حالا باید باهاش گریه کنی. چون مسئله شخصی میشه، باید از نزدیک شدن به آدمها، علاقه مند شدن و درگیرشون شدن جدا پرهیز کنم.