وقتهایی که دریای درونم متلاطم نیست، اهمیتی نمیدم که هوا آفتابیه یا ابری، ماه کامله یا ناپیدا. وقتهایی که حالم خوبه.
الان که ساعت کتاب خوندنم رو صرف گشتن بین کتابهای سیبوک کردم فهمیدم گیلتی پلژر من خریدِ کتابه، واقعا ازش لذت میبرم ولی خب وقتی نخونم، میشه گیلتی پلژر. نه اینکه واسه شوآف هم بخرم، دقیقا برای لذتش میخرم. :))
"انتظارِ ناامیدی" ترکیب متناقضانهای هست، به نظر من هر انتظاری مقداری امید در خودش داره.
امروز واسه اولین بار تو زندگیم احساس سلبریتی بودن بهم دست داد، توی همایشی تفریحی رفته بودم، یکی از فالور های اینستام (که البته اینستای من شخصیه و پابلیک نیست) اومده میگه شما خانم فلانی هستید؟؟؟ میگم بله. میگه من باورم نمیشه شمارو از نزدیک دیدم! بعدشم که از پلهها رفته بالا دوستش بهش دست داده میگه موفق شدی بلخره! واقعا شرمسارم ولی تا یک ساعت جلو روی خودش و دوستاش داشتم میخندیدم.
امروز از ما خواسته شد نقاط قوت خود در ارتباطات رو بنویسیم و من فقط "شنوندهی خوبی بودن" به ذهنم رسید، در صورتی که طوماری از نقاط ضعف میتونستم بنویسم.
داشتم از حس خوبم لذت میبردم که یادم اومد موقتیه، یادم اومد این موقعیت برای من نیست، یادم اومد من مالِ اینجا نیستم، یادم اومد که نمیتونم این خوشحالی رو با خودم ببرم.
من به اونجا تعلق دارم، من امروز جایی بودم که جای من نیست ولی از همیشه خوشحالتر بودم، از همیشه بیشتر احساس امنیت روانی میکردم، احساس میکردم میتونم دوست بدارم آدمهارو، دیوارهارو، حتی آسفالت کف خیابون رو.
الان اونجاییام که سخت نمیگیرم، دست و پا نمیزنم، دنبال چیزی نیستم، فقط دلم برای اون زندگیای که میتونستم داشته باشم میسوزه.
برای خود فردام نوشتم،
خودت رو دوست داشته باش، از رنگ موهات تا خستگیِ چشمهات، از روزهای بیست و یک سالگیت لذت ببر، به اونایی که دوست داری لبخند بزن، بذار حالِ لحظهات خوب باشه، حتی اگه یه لحظه باشه فقط.
خودت رو دوست داشته باش، از رنگ موهات تا خستگیِ چشمهات، از روزهای بیست و یک سالگیت لذت ببر، به اونایی که دوست داری لبخند بزن، بذار حالِ لحظهات خوب باشه، حتی اگه یه لحظه باشه فقط.
وقتی شباهتِ رفتاری بین کسایی که دوستشون دارم و کسایی که ازشون متنفرم میبینم، وحشتزده میشم.