Gabbro
5.67K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
اوه، من میتونم رئیس خوبی بشم.
#HouseM.D
باید یه نامه برای خودِ سی سالگیم بنویسم و بهش بگم، خوشحال نبودم ولی داشتم همه‌ی تلاشم رو می‌کردم که تو خوشحال باشی، که تو از بی‌فکری‌های من رنجِ بیشتری نکشی.
یک حادثه‌ی احساسی، درست مثل خوردن دستم به فنجون قهوه، رخ میده و بعدش باید تمام چاله‌های احساسی‌ای که با دستمال‌های سفیدِ منطق پوشونده بودم رو از اول بپوشونم. آره یه همچین چیزی.
منو گُم کن تو آغوشت.
یکی از دادخواهی‌هایی که با خودم توش شرکت می‌کنم، مقایسه‌ی خودم با اون منی هست که تصمیم دیگه‌ای می‌گرفت و حتما باید تو این مقایسه من خوشحال‌تر و آروم‌تر باشم وگرنه که مجازاتش گریبان این من و اون من و همه رو می‌گیره. و اینجا هست که باید حسابی خودم رو گول بزنم که اگه الان خوشحال‌تر نیست بخاطر اینه که در آینده خوشحال‌تر میشه. و کی انقدر احمقه که این حرف رو قبول کنه؟
ولی تو منو بخاطر "تو" ترک کردی و تو بخاطر "من" برنگشتی. لااقل من اینطور فکر میکنم. و اینجا هیچ بخاطر "ما"یی وجود نداشت.
اول باید آتیشی که تو قلبم بود رو خاموش می‌کردم و من این مهم رو یادم رفته بود.
من هنوزم به دیدن پسر صد در صد دل‌خواه در صبح زیبای آگوست امیدوارم.
از کائنات می‌خوام کتاب اوضاع خیلی خراب است رو برام بخره. چون من به خودم قول دادم دیگه کتاب نخرم. اوه خدای من. :_
خدایا مرسی لیام رو برام نگه‌داشتی. :))))))
وقت‌هایی که دریای درونم متلاطم نیست، اهمیتی نمیدم که هوا آفتابیه یا ابری، ماه کامله یا ناپیدا. وقت‌هایی که حالم خوبه.
الان که ساعت کتاب خوندنم رو صرف گشتن بین کتاب‌های سی‌بوک کردم فهمیدم گیلتی پلژر من خریدِ کتابه، واقعا ازش لذت میبرم ولی خب وقتی نخونم، میشه گیلتی پلژر. نه اینکه واسه شوآف هم بخرم، دقیقا برای لذتش می‌خرم. :))
"انتظارِ ناامیدی" ترکیب متناقضانه‌ای هست، به نظر من هر انتظاری مقداری امید در خودش داره.
به لبم برگرد.
امروز واسه اولین بار تو زندگیم احساس سلبریتی بودن بهم دست داد، توی همایشی تفریحی رفته بودم، یکی از فالور های اینستام (که البته اینستای من شخصیه و پابلیک نیست) اومده میگه شما خانم فلانی هستید؟؟؟ میگم بله. میگه من باورم نمیشه شمارو از نزدیک دیدم! بعدشم که از پله‌ها رفته بالا دوستش بهش دست داده میگه موفق شدی بلخره! واقعا شرمسارم ولی تا یک ساعت جلو روی خودش و دوستاش داشتم میخندیدم.
امروز از ما خواسته شد نقاط قوت خود در ارتباطات رو بنویسیم و من فقط "شنونده‌ی خوبی بودن" به ذهنم رسید، در صورتی که طوماری از نقاط ضعف می‌تونستم بنویسم.
و من چقدر خوشحال و خسته‌ام و چقدر همه‌چیز سرجاشه؛ همه‌چیز به جز امید.
داشتم از حس خوبم لذت میبردم که یادم اومد موقتیه، یادم اومد این موقعیت برای من نیست، یادم اومد من مالِ اینجا نیستم،‌ یادم اومد که نمیتونم این خوشحالی رو با خودم ببرم.
که نتونی جایی که بهش تعلق داری باشی، که نتونی حال خوبت رو بغل بگیری.
‏من به اون‌جا تعلق دارم، من امروز جایی بودم که جای من نیست ولی از همیشه خوشحال‌تر بودم، از همیشه بیشتر احساس امنیت روانی می‌کردم، احساس میکردم میتونم دوست بدارم آدم‌هارو، دیوارهارو، حتی آسفالت کف خیابون رو.
انگار آلیس هستم و دوست دارم برم سرزمین عجایب ولی نامادریِ بدجنسم نمی‌ذاره.