Forwarded from آبانـــــــــ 🍃
میدونم که باید برم، میدونم که باید رها کنم و برم، ولی چهارزانو لبه ی پرتگاه میشینم و به جاده ی همواری که میشه دوئید و برگشت ازش خیره میشم. من میدونم ته قصه ها چی میشه؛ من خودم قصه هارو نوشتم. ولی آدم چندتا آدم دیگه، توو چن تا قصه ی دیگه باید جا بذاره که باورش شه به رها کردن؛ به رفتن؛ به ادامه ندادن؟
Forwarded from Russian Roulette
چه خوش گفت : چرا از دست دادن چیزی که نمیخوایم هم سخته ؟
همیشه وقتی یکی میگه زندگی قشنگه ،
یه سوال واسم پیش می آد ؛
که آیا گوینده از اون آدماییه که زندگی رو فهميده و با خودش گفته حالا که زندگی سخته ما دیگه سخت ترش نکنیم یا از اون آدماییه که اصلا معنی زندگی رو نفهميده.
و چه رقت آور که دورم از آدمای دسته دوم پُره
یه سوال واسم پیش می آد ؛
که آیا گوینده از اون آدماییه که زندگی رو فهميده و با خودش گفته حالا که زندگی سخته ما دیگه سخت ترش نکنیم یا از اون آدماییه که اصلا معنی زندگی رو نفهميده.
و چه رقت آور که دورم از آدمای دسته دوم پُره
میگه حالا که اونجایی زندگی کن و ازش لذت ببر.
میشه تو فضايي که سم در هواش پراکنده است نفس کشید؟
چه برسه به زندگی و لذت.
میشه تو فضايي که سم در هواش پراکنده است نفس کشید؟
چه برسه به زندگی و لذت.
"بیهوده در سراب اشعار سیاه من به دنبال خورشید گمشده خود می گردی جز گوری تهی و تابوتی قفل شده چیز دیگری نخواهی یافت."