انقدر با آدمهای عاقل احاطه شدم، که اگه زنگ بزنم به یکی بگم دلم میخواست صداتو بشنوم، فکر میکنن حتما دیوونه شدم.
باید منو شناخته باشید که قبل از پایان یک مکالمهی طولانی بگید "به چیزی فکر نکن". این به این معنی نیست که امید دارید من فکر نکنم، به این معنیه که میدونم بعد از تموم شدن این مکالمه مدتها بهش فکر خواهی کرد و از این بابت متاسفم.
ازت میپرسم میخوای فرار کنی از دستم؟
و تو فکر میکنی نگرانم از دستت بدم ولی شاید امیدوار باشم یه آره بشنوم.
و تو فکر میکنی نگرانم از دستت بدم ولی شاید امیدوار باشم یه آره بشنوم.
انقدر به خودت وابسته باشی که نخوای این وابستگی رو با چیزی تقسیم کنی، از همه رها و به خود متصل.
ببین اگه یه دستکش برای پات مناسب نیست، با کش آوردن و چیدن و دوختن و تبدیلش کردن به جوراب، تو اون دستکش رو مناسب پات نکردی فقط چون از طرحش خوشت میاد، تو اون دستکش رو از بین بردی. نابود کردی. داستان وقتی من دستکشِ دست راست بودم و تو یک پای چپ در جستجوی جوراب بودی.
میگم من اجتماعی نیستم، ترجمه میکنه اعتماد به نفس صحبت در جمع را ندارد. میگم تحمل جمع رو ندارم ترجمه میکنه اعتماد به نفس ابراز خود در جمع را ندارد. کاش اعتماد به نفسم رو از ته کمد در بیارم بکوبم تو صورتت ببینی مشکل اعتماد به نفس نیست. من به جمع شما تعلق ندارم. من از شما متنفرم.
Forwarded from Attic. (Hadis)
دیمین رایس یه آهنگ داره به اسم it Takes A Lot To Know A Man ، که آخرش میگه "بابت از دست دادن چی انقدر میترسی؟" و یک لیست داخل ذهن من پدیدار میشه. هربار که این آهنگ رو گوش میدم سعی می کنم از روی تخت بی حوصله گی بلند شم و یه ترس رو از بین ببرم. اما با این حال وقتی برمی گردم به همین بستر متوجه می شم؛ که ترسای جدید به من متصل شدن! اوضاع چندان خطرناک نیست! برای رفتن به این جنگ نیاز به هیچ قدرتی نیست. جز اینکه یادت نره آوردن غنیمت ازش، فایده ای نداره.