من نیاز داشتم کسی یا چیزی رو دوست بدارم و هنوز چیزی دوست داشتنی تر از تو پیدا نکردم، فقط همین.
یک خبر خوش برای خودم دارم، نشستم صندوقچهی احساساتم رو باز کردم دیدم تقریبا خالیه. خالیِ خالی.
وقتی کنترل احساساتم رو دستم میگیرم احساس قدرت میکنم ولی بیشتر از قبل بی پناه میشم. میدونی چی میگم؟
میترسم که مدام در حال گردش بین این لحظهها و این حسها باشم، که همهچی انقدر آشنا به نظر میاد.
میشینم چهارتا فاکتور که قراره زندگی رو به کامم تلخ کنه و میتونم براشون راهحلی داشته باشم رو پیدا میکنم و در موردشون کارهایی که از دستم برمیاد رو انجام میدم، بقیه زندگی رو هم میذارم بگذره بره. آره دختر جون، اینجوری زندگی میکنم این روزها.
آره من از تو توقع دارم، و این حقِ توعه که توقع منو برآورده کنی یا نکنی. اما تصمیمی که بعد از انتخابت میگیرم هم حق منه.
بهم میگه اگه خواننده میشدی یک خوانندهی با آرامشتر میشدی، آرامش میدی. من خودم یادم نمیاد آخرین باری که آرامش داشتم کی بوده، چه برسه به اینکه به کسی آرامش بدم.
دونستن این حقیقت که من در ارتباطات اجتماعی فاجعهام، کمک بزرگی بهم کرده. نه سمت شروع یک ارتباط میرم و نه هیچ ارتباطی رو جدی میگیرم. خودم که میدونم از همون آغاز رو به ویرونیه، اگه اون نمیخواد هشدارهای منو جدی بگیره، مشکل خودشه.
حالم بد نیست، فقط احساس ماری رو دارم که داره پوستاندازی میکنه. چقدر من نمیخواستم مار باشم. ولی آدم با هویت خودش که درگیر نمیشه. هوم؟!