حاصل رفتنت تشکیل کوه یخی درونم بود، که با هربار نزدیک شدنت، این کوه یخی آب میشه و از چشمانم جاری.
Forwarded from سَبيدو
آخرینباری که بزرگ شدم فهمیدم هیچ چیزی تو دنیا برای راضیکردن شخص من آفریده نشده، اما خب اینم فهمیده بودم که منم میتونم لااقل از بعضی از اونها راضی باشم، راضی، نه خوشبخت، خوشبختی اسمیه که روی خوشیهایی میذاریم که هنوز از عاقبتش بیخبریم، اما چیزی که الان بهش نیاز دارم خوشبختی نیست، فقط یه لحظهست، یه لحظه آسودگی بیندامت، نه بیشتر، هست خدمتتون؟
این تصور که یک پزشک زن مجرد نمیتونه یک مادر و درد رنجی که بخاطر بیماری فرزندش متحمل میشه رو درک کنه، پس نمیتونه تصمیمی به خوبیِ تصمیمِ مادرِ نگران بگیره، خنده دار نیست؟ زیادی نگران بودن خودش رد صلاحیت میکنه فرد رو از تصمیم گیری منطقی، چه برسه به مادر بودن.
این حقیقت که نمیتونی چنین آدمِ خوبی باشی، چون کارِت به جایی میرسه که در خلوتت گریه میکنی. برای من تجربه است.
Forwarded from ناپیرو (ABAN)
میخواستم بگم تتو به درد آدمای پرفکشنیست و وسواسی نمیخوره چون دو طرف ماجرا دوتا آدمن که هر دوشون هر چهقدرم حرفهیی و بلد، جلوی نفس کشیدنشونو که نمیتونن بگیرن؛ در نهایت یه جایی، یه خط یا یه نقطه، پررنگتر یا کمرنگتر از اون چیزی که باید از آب درمیاد، یه کمی کجتر یا یه کمی صافتر، چون به پوستی که روش داره تتو میشه یه آدم چسبیده و نمیشه از اون آدم خواست که درد بکشه ولی نفس نه؛ چون چیزی که زیر دستگاه تتوعه زندهس! تکون میخوره و تکون خوردن اون آدم، هر چهقدرم کم، تاثیر میذاره روی نتیجهی نهایی کار و نتیجهی نهایی کار به واسطهی پرفکت مطلق نبودن، به جای یه خاطرهی خوب تبدیل میشه به سوهان روح برای یه پرفکشنیست وسواسی، ولی واقعیت اینه که نه تنها تتو، که هیچکجای زندگی به درد ایدهآلگراهای جزیینگر نمیخوره! چون همیشه، همهجا، همهچی، یه کمی کمرنگتر از اون چیزی از آب درمیاد که باید، یه کمی کجتر، یه کمی یه چیزیتر از اون چیزی که باید! و وقتی همهی تمرکزت روی همون چیزیه که یه کمی چیزتره، لذت بردن ممکن نیست، راضی و خوشحال بودن ممکن نیست، ذوق کردن و هیچ حس خوب دیگهیی ممکن نیست وقتی نیمهی خالی لیوان توی مغزت تمام روز جیغ میکشه و میرقصه، وقتی به نیمهی خالی لیوان اجازه میدی تبدیل بشه به همهی لیوان، و بعد به همهی ظرفها، و بعد به همهی آشپزخونه، به همهی خونه، همهی کوچه، همهی شهر، همهی دنیا، همهی زندگیت!
با این متن موافقم، با جزئیاتی که از یک پرفکشنیستِ وسواسیِ جزئینگر توصیف کرده، اما با اجازه دادنش نه، وقتی میتونی اجازهی چیزی رو بدی که دست تو باشه، حقیقت اینه که دست من نیست. لیوان خالیتر از اونه که بخوام چیز دیگهای رو ببینم. اگه پر باشه هم با سم پر شده.
چی شد که تصمیم گرفتم باز حرف بزنم، باز اینجا بنویسم؟ خیلی چیزها تو زندگی آزاردهندهان برای من، ولی اینجا جز بیشترین آزاردهنده ها نیست. به جز اون باید یه چیزهایی رو ثبت کنم تا از ذهنم خارج بشن و فعلا میونهام با کاغذ زیاد خوب نیست.
داشتم daily tips میدیدم و با خودم میگفتم دختر! ببین چه مشکلاتی هست و چه راهحلهایی براشون وجود داره. و دیدم پروسههای فکری منم همینجوریه، به مشکلاتی که در حال حاضر وجود ندارن فکر میکنم و براشون دنبال راهحل هستم. آره خب، مشکله دیگه. ممکنه پیش بیاد.
محبوب من،
من دارم اوقات سختی رو میگذرونم تا یاد بگیرم تنهایی زندگی کردن رو، وقتی بیای نه تنها بهت نیازی ندارم، بلکه حوصلهات رو هم ندارم. پس نیا.
من دارم اوقات سختی رو میگذرونم تا یاد بگیرم تنهایی زندگی کردن رو، وقتی بیای نه تنها بهت نیازی ندارم، بلکه حوصلهات رو هم ندارم. پس نیا.