اون روز داشتم به خوبی غمش فکر میکردم، دیدم یه جوری غرق شدم که دیگه نگران هیچ غرق شدنی نیستم.
Forwarded from آبي
آنقدر مدام خوابت را دیده ام
آنقدر راه رفته ام آنقدر سخن گفته ام
آنقدر عشق ورزیده ام به سایه ات
که دیگر از تـو هیچ چیز برایم نمانده است
فقط این برایم مانده که
سایه ای باشم میان سایه ها
که صد بار سایه تر باشم از سایه
سایه ای که می آید
و باز می آید به زندگی آفتابیت
روبر دسنوس
آنقدر راه رفته ام آنقدر سخن گفته ام
آنقدر عشق ورزیده ام به سایه ات
که دیگر از تـو هیچ چیز برایم نمانده است
فقط این برایم مانده که
سایه ای باشم میان سایه ها
که صد بار سایه تر باشم از سایه
سایه ای که می آید
و باز می آید به زندگی آفتابیت
روبر دسنوس
شدم اون بچهای که دلش میخواد همهچیز رو به هم بریزه و بعد از خستگی وسط همون به هم ریختگیها خوابش ببره. چرا من بزرگ شدم؟
زدی منو کشتی بعد میگی لااقل یکی از راه های مردن رو دیدی. لابد توقع تشکر هم داری. زیبا نیست؟
من از زندگی خستهام، از تمام کارهای بی حاصلی که دارم انجام میدم، از به زور ادامه دادن، از نوشتن اینها برای شما، از همه چیز خستهام، خسته هم که نه، بریدهام، طاقتم طاق شده است، حتی نفس کشیدن هم برایم کار دشواری است، اگر دیگر نبودم برای این بوده است. از پایانهای بی خداحافظی هم متنفرم. پس خدانگهدار.
حاصل رفتنت تشکیل کوه یخی درونم بود، که با هربار نزدیک شدنت، این کوه یخی آب میشه و از چشمانم جاری.
Forwarded from سَبيدو
آخرینباری که بزرگ شدم فهمیدم هیچ چیزی تو دنیا برای راضیکردن شخص من آفریده نشده، اما خب اینم فهمیده بودم که منم میتونم لااقل از بعضی از اونها راضی باشم، راضی، نه خوشبخت، خوشبختی اسمیه که روی خوشیهایی میذاریم که هنوز از عاقبتش بیخبریم، اما چیزی که الان بهش نیاز دارم خوشبختی نیست، فقط یه لحظهست، یه لحظه آسودگی بیندامت، نه بیشتر، هست خدمتتون؟
این تصور که یک پزشک زن مجرد نمیتونه یک مادر و درد رنجی که بخاطر بیماری فرزندش متحمل میشه رو درک کنه، پس نمیتونه تصمیمی به خوبیِ تصمیمِ مادرِ نگران بگیره، خنده دار نیست؟ زیادی نگران بودن خودش رد صلاحیت میکنه فرد رو از تصمیم گیری منطقی، چه برسه به مادر بودن.