روح عزیز
چرا منو دوست نداشت؟ چرا اگه داشت منو نخواست؟ مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم.
چرا منو دوست نداشت؟ چرا اگه داشت منو نخواست؟ مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم.
ولی میدونی، از پشت دیدمش. از پشت میشناسمش، کی با اون اندام و استایل لش و موهای پرپشت و نامرتب، تیشرت مشکی و شلوار گشاد و هالهی بوی شدید سیگار، میتونه توی راهرو باشه. حتی اگه بودنش تو آخرین روز امتحانها محال باشه. چیزی درونم نمیخواست بفهمه که هنوز درگیرشم. نگاهش نکردم، فقط انگشتامو محکم قلاب کردم و موقع رد شدن از کنارش فقط به رو به رو خیره شدم، اما اون رو به من بود. با دیدن من چیزی از ذهن اون نمیگذره، چیزی درونش تکون نمیخوره. ولی من، با همین اتفاق ساده، که برای رد کردنش بهترین عملکرد ممکن در لحظه رو داشتم، بعدش تمام مدت برگشت به خونه سرگرم حرف زدن راجع به خاطرههای خانوادگی با دوستم شدم، بعدش انقدر خسته بودم که بیهوش شدم، بعدش به جمع خانوادگی پیوستم، بعدش از در و دیوار با مامان گفتم و در آغوشش گرفتم و خندیدم، فیلم دیدم و الان دارم اشک میریزم. و دیگه دست من نیست. این ضعف دست من نیست.
وقتی بهم میگید تمومش کن. با خودم میگم،چطور به فکر خودت نرسید دختر، اصلا دو ساله منتظر شنیدن این جمله بودم تا تمومش کنم.
Forwarded from متَّکی به خود
اینجا فقط کانال نیست؛ یه اتاقِ زیر شیروونیه که یه پنجرهی بزرگ داره! هروقت از دنیا خسته میشم لب اون پنجره میشینم و مینویسم. اینجا فقط کانال نیست؛ پناهگاهمه.
ولی میدونی دوست دارم برم جلوی همهشون فریاد بزنم بگم، مردهشور خودتون و قضاوتتون رو با هم ببرن.
برای منی که توی ذهنم زندگی میکنم، همین که اونجا باهات زندگیها کردم، برای فراموش نکردنت کافی بود.
اون روز داشتم به خوبی غمش فکر میکردم، دیدم یه جوری غرق شدم که دیگه نگران هیچ غرق شدنی نیستم.
Forwarded from آبي
آنقدر مدام خوابت را دیده ام
آنقدر راه رفته ام آنقدر سخن گفته ام
آنقدر عشق ورزیده ام به سایه ات
که دیگر از تـو هیچ چیز برایم نمانده است
فقط این برایم مانده که
سایه ای باشم میان سایه ها
که صد بار سایه تر باشم از سایه
سایه ای که می آید
و باز می آید به زندگی آفتابیت
روبر دسنوس
آنقدر راه رفته ام آنقدر سخن گفته ام
آنقدر عشق ورزیده ام به سایه ات
که دیگر از تـو هیچ چیز برایم نمانده است
فقط این برایم مانده که
سایه ای باشم میان سایه ها
که صد بار سایه تر باشم از سایه
سایه ای که می آید
و باز می آید به زندگی آفتابیت
روبر دسنوس
شدم اون بچهای که دلش میخواد همهچیز رو به هم بریزه و بعد از خستگی وسط همون به هم ریختگیها خوابش ببره. چرا من بزرگ شدم؟
زدی منو کشتی بعد میگی لااقل یکی از راه های مردن رو دیدی. لابد توقع تشکر هم داری. زیبا نیست؟