من خسته شدم از بس احمقها ابراز نظر میکنن، شاید خودم هم احمق باشم، پس باید بگویم احمقترها، و من سکوت. عدم اعتماد به نفس صحبت کردن در جمع گاهی چنان گریبانم رو میگیره که بیا و ببین.
Sugar Town (Bonus Track)
Zooey Deschanel
I got some troubles, but they won't last
I'm gonna lay right down here in the grass
#500DaysOfSummer
@theGabbro
I'm gonna lay right down here in the grass
#500DaysOfSummer
@theGabbro
سلام روح عزیز
چه خوبه که روحی و نیاز نیست هربار میبینمت لبخندهای تصنعیِ مثلا از روی احترام یا آشنایی بهت بزنم درصورتی که ازت متنفر باشم. چقدر تعامل با آدمیزاد سخت است. نمیدونم توی بقیهی رشتهها هم همچین چیزهایی هست یا منحصر به پزشکیه، اینکه سال بالایی ها خدای شما هستند و باید بپرستید و فرمانبرداری کنید وگرنه مجازات میشوید. از این جدلها و بیشتر از آن، از این آدمها خستهام. زندگی خسته کننده تر از اونه که مدام مورد حمله ی ناگهانی چند نفر که تنها برتریشون نسبت به من یک سال زود تر چشم به این جهان گشودنه، قرار بگیری. خستهام و فقط خستهترم میکنند.
چه خوبه که روحی و نیاز نیست هربار میبینمت لبخندهای تصنعیِ مثلا از روی احترام یا آشنایی بهت بزنم درصورتی که ازت متنفر باشم. چقدر تعامل با آدمیزاد سخت است. نمیدونم توی بقیهی رشتهها هم همچین چیزهایی هست یا منحصر به پزشکیه، اینکه سال بالایی ها خدای شما هستند و باید بپرستید و فرمانبرداری کنید وگرنه مجازات میشوید. از این جدلها و بیشتر از آن، از این آدمها خستهام. زندگی خسته کننده تر از اونه که مدام مورد حمله ی ناگهانی چند نفر که تنها برتریشون نسبت به من یک سال زود تر چشم به این جهان گشودنه، قرار بگیری. خستهام و فقط خستهترم میکنند.
نمیفهمم سلام کردن من به چه درد شما میخوره که توقع داره از چشماتون میزنه بیرون، خودتون هم باید انرژی بذارید جواب بدید. آخه مشکل رد شدن بدون هیچ حرفی از کنار هم چیه؟ از ارتباط های سلامی، یعنی ارتباط هایی که محدود به سلام های اجباری هستند، متنفرم.
دلتنگم، یا دلتنگ خودش، یا احساسم به او، یا احساسی که در من به وجود میآورد. فقط میدانم دلتنگم.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
من دیگه نمیدونم چیا دارن بهام فشار میآرن. انقد بهشون فکر کردم که دیگه یادم رفتن. فقط میبینم دارم هی تحمل میکنم و هی تحمل میکنم و همه هم انتظار دارن در حال تحمل، رعایت حال اونا رو هم بکنم و مواظبشون باشم که یهوقت بهشون برنخوره. بعد هم اونا که بهشون برنخورده میرن پی زندگیشون و یه ایش هم تحویل من میدن که یعنی تازه کم هم بوده و نخواستیم!
تاجر ونیزی حد اقل حقشو میخواست، من نمیدونم شما چه حقی دارین که با چاقو ایستادین میگین فیلهتو بده!
شما این هیکلو ببین! فیله داره؟
تاجر ونیزی حد اقل حقشو میخواست، من نمیدونم شما چه حقی دارین که با چاقو ایستادین میگین فیلهتو بده!
شما این هیکلو ببین! فیله داره؟
دلم میخواد متنی بنویسم با این موضوع که بعد از مرگم، اگر قرار بود هرکدام از اطرافیانم درموردم حرف بزنند، چه چیزهایی میگفتند. ایدهاش رو از فیلم #Detachment گرفتم. و متنی که توی فیلم خونده میشه خیلی شبیه خواهد بود. " گویا هرگز از زندگیش راضی نبود، و چرا نباید باشه. نمیدونیم چرا. ما برای او خوب بودیم و اون با همهی این چیزها اینگونه جواب مارو داد، با کشتن خودش. دخترهی احمقِ از خودراضی."
روح عزیز
چرا منو دوست نداشت؟ چرا اگه داشت منو نخواست؟ مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم.
چرا منو دوست نداشت؟ چرا اگه داشت منو نخواست؟ مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم.
ولی میدونی، از پشت دیدمش. از پشت میشناسمش، کی با اون اندام و استایل لش و موهای پرپشت و نامرتب، تیشرت مشکی و شلوار گشاد و هالهی بوی شدید سیگار، میتونه توی راهرو باشه. حتی اگه بودنش تو آخرین روز امتحانها محال باشه. چیزی درونم نمیخواست بفهمه که هنوز درگیرشم. نگاهش نکردم، فقط انگشتامو محکم قلاب کردم و موقع رد شدن از کنارش فقط به رو به رو خیره شدم، اما اون رو به من بود. با دیدن من چیزی از ذهن اون نمیگذره، چیزی درونش تکون نمیخوره. ولی من، با همین اتفاق ساده، که برای رد کردنش بهترین عملکرد ممکن در لحظه رو داشتم، بعدش تمام مدت برگشت به خونه سرگرم حرف زدن راجع به خاطرههای خانوادگی با دوستم شدم، بعدش انقدر خسته بودم که بیهوش شدم، بعدش به جمع خانوادگی پیوستم، بعدش از در و دیوار با مامان گفتم و در آغوشش گرفتم و خندیدم، فیلم دیدم و الان دارم اشک میریزم. و دیگه دست من نیست. این ضعف دست من نیست.