Forwarded from مان
مکبث: ...بیمارت چهگونه است، پزشک؟
پزشک: چندان بیمار نیست، خداوندگارا، که هجومِ خیالها آسودهاش نمیگذارد.
مکبث: درماناش کن. خاطرِ بیمار را درمان نمیتوانی کرد؟ اندوهِ ریشه کرده در جان را از آن برنمیتوانی کَند؟ نقشِ پریشانی را از مغز نمیتوانی بُرد؟ با نوشدارویی فراموشیزا بارِ گرانِ افتاده بر دل را از سینهی گرانبار نمیتوانی سترد؟
پزشک: این دردیست که بیمار خود باید درمان کند.
مکبث: پس پزشکیات را پیشِ سگان انداز که مرا هیچ بهکار نیاید.
#مکبث
#ویلیام_شکسپیر
#داریوش_آشوری
@maan_art
پزشک: چندان بیمار نیست، خداوندگارا، که هجومِ خیالها آسودهاش نمیگذارد.
مکبث: درماناش کن. خاطرِ بیمار را درمان نمیتوانی کرد؟ اندوهِ ریشه کرده در جان را از آن برنمیتوانی کَند؟ نقشِ پریشانی را از مغز نمیتوانی بُرد؟ با نوشدارویی فراموشیزا بارِ گرانِ افتاده بر دل را از سینهی گرانبار نمیتوانی سترد؟
پزشک: این دردیست که بیمار خود باید درمان کند.
مکبث: پس پزشکیات را پیشِ سگان انداز که مرا هیچ بهکار نیاید.
#مکبث
#ویلیام_شکسپیر
#داریوش_آشوری
@maan_art
سلام روح عزیز
یادم باشه بهت بگم که داشتم از دوران راهنمایی و دبیرستانم شکایت میکردم، و چی از خودم جواب شنفتم. چون الان از هرچه بگذریم سخن کلیه خوش تر است. و کی فکرشو میکرد کلیه انقدر سخت باشه.
یادم باشه بهت بگم که داشتم از دوران راهنمایی و دبیرستانم شکایت میکردم، و چی از خودم جواب شنفتم. چون الان از هرچه بگذریم سخن کلیه خوش تر است. و کی فکرشو میکرد کلیه انقدر سخت باشه.
Forwarded from سَبيدو
توی دنیایی که در انتهای روزش شبه و در منتهای شبش روز، عجیب نیست اگر آخر و عاقبت انتظار هم بیانتظاری باشه، ینی وقتی تمام زندگیترو منتظر بوده باشی، اون انتظار دیگه چیزی جدای از عمرت نیست، کمکم همرنگ روزمرگیت و یواشیواش مثل قرص توی آب میون مابقی روزگارت حل میشه و ناپدید، و اون موقع است که چیزی در وجودت ساکت میشه و تبدیل میشی به یک گذرندهی تمام و کمال، پر پترسون نروژی از زبان یکی از شخصیتهای رمانش مینویسه: «احساس میکردم مرا در زمان نامعلومی از زندگیام انداخته بودند بیرون و من نمیتوانستم برگردم» بودن در فضایی تهی مابین خواستن و نخواستن، گاهی فکر میکنم اگر غبطه خوردن کار درستی باشه فقط باید به حال یکدسته غبطه خورد؛ تمام اون کسانی که هنوز فکر میکنن زمام زندگی به دستشونه
به منی که ساعتهایی که با آهنگ و هندزفری در گوش درس خوندم بیشتر از ساعتهای بدون اون بوده، نگید در بهترین شرایط درس میخونی و هنر کردی، اون روز بابا در جواب غرهام گفت تو که تو بدترین شرایط هم درسِت رو میخونی، انگار که وظیفمه تحمل و سکوت و ادامه دادن. درسها آسون نیست و اینکه شرایط هم آسون نباشه it's no fair at all خب. ولی چی عادلانه است؟ هیچی.
Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
میانه ی دو هجایِِ هماهنگِ آه،
مرا ببوس.
مرا ببوس.
Forwarded from کهْژوان
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
الان باید باشی، که نیستی.
اها بهم شلیک میکنی میگی من که به حد کافی برات جا خالی گذاشته بودم تو اتاق می خواستی جا خالی بدی.