Gabbro
5.7K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
کم کم دارم به تغییر نامِ رساله‌ام از " گشت و گذار بین آدم‌ها" به "دلایل تنفر از زندگی بین آدم‌ها" فکر می‌کنم.
میدونم از تولد بازی‌هام خسته شدین، ولی دیگه آخرشه. :)) دلبر تو که نبودی، ولی من رفتم.
Forwarded from شَبدَر (Mr Clover)
تولدت مبارک؛
@theGabbro
Forwarded from آگوا
امروز روز خوبیه واسه پایان دنیا.
بچه ها، مرسی از همتون، مرسی که نذاشتید احساس تنهایی کنم، مرسی که بودید، تبریک گفتید و آرزوهای قشنگ کردید، دوستتون دارم. اینم آغاز بیست‌و یک سالگی.
سلام روح عزیز
میخوام از این به بعد هرچقدر هم که آدم احساسی‌ای هستم، باشم. فقط تصمیم‌های منطقی بگیرم. میخوام به دیوونه بازی هام ادامه بدم، ولی یادم نره زندگی رو. میخوام بیشتر مراقب خودم باشم و واسه چیزهایی که خوشحالم میکنه انرژی بذارم. میخوام این احساسِ خوبِ نرم و آروم رو نگه دارم.
من از او برای روشن نکردن شمع‌هایی که پای مزارش میاوردم ممنونم، شمع‌هایی که میتونست قلبم رو روشن کنه.
تصمیم های غیرمنطقیِ من، باری بر دردهام میشن. هدف من سرکوب احساساتم نیست، سنجیدن شرایط برای اجازه‌ی بروزشون هست. یا در نظر گرفتن لیاقت خودم، به عبارتی حواسم باشه what I deserve. وقتی خودت رو دست‌کم میگیری، کم کم باورت میشه که هرچی سرت میاد حقته، به کم راضی میشی، و در ظاهر به همین که بدتر نمیشه راضی‌ای، ولی این با معیارهای ذهنیت جور درنمیاد و جمع شدن این تناقض های درون و بیرون باعث میشه low temper شی و کنترل خشم و احساساتت سخت شه. خلاصه که مطابق با اون چه هستی فکر کن، رفتار کن، دخترجون.
[ محکوم به دوست نداشتنش ]
بغل بگیر جهانت را.
Forwarded from مان
مکبث: ...بیمارت چه‌گونه است، پزشک؟
پزشک: چندان بیمار نیست، خداوندگارا، که هجومِ خیال‌ها آسوده‌اش نمی‌گذارد.
مکبث: درمان‌اش کن. خاطرِ بیمار را درمان نمی‌توانی کرد؟ اندوهِ ریشه کرده در جان را از آن برنمی‌توانی کَند؟ نقشِ پریشانی را از مغز نمی‌توانی بُرد؟ با نوش‌دارویی فراموشی‌زا بارِ گرانِ افتاده بر دل را از سینه‌ی گران‌بار نمی‌توانی سترد؟
پزشک: این دردی‌ست که بیمار خود باید درمان کند.
مکبث: پس پزشکی‌ات را پیشِ سگان انداز که مرا هیچ به‌کار نیاید.

#مکبث
#ویلیام_شکسپیر
#داریوش_آشوری

@maan_art
از همیشه‌ی خودم عقب‌ترم. میفهمی؟
سلام روح عزیز
یادم باشه بهت بگم که داشتم از دوران راهنمایی و دبیرستانم شکایت میکردم، و چی از خودم جواب شنفتم. چون الان از هرچه بگذریم سخن کلیه خوش تر است. و کی فکرشو میکرد کلیه انقدر سخت باشه.
Forwarded from گذشته*
بعضی وقت واقعا دلم میخواد برم بش بگم تو این ‌نیستی
اما من از کجا می‌دونم؟
اون از کجا می‌دونه؟
Forwarded from سَبيدو
توی دنیایی که در انتهای روزش شبه و در منتهای شبش روز، عجیب نیست اگر آخر و عاقبت انتظار هم بی‌انتظاری باشه، ینی وقتی تمام زندگیت‌رو منتظر بوده باشی، اون انتظار دیگه چیزی جدای از عمرت نیست، کم‌کم همرنگ روزمرگیت و یواش‌یواش مثل قرص توی آب میون مابقی روزگارت حل میشه و ناپدید، و اون موقع است که چیزی در وجودت ساکت میشه و تبدیل میشی به یک گذرنده‌ی تمام و کمال، پر پترسون نروژی از زبان یکی از شخصیت‌های رمانش می‌نویسه: «احساس میکردم مرا در زمان نامعلومی از زندگی‌ام انداخته بودند بیرون و من نمی‌توانستم برگردم» بودن در فضایی تهی مابین خواستن و نخواستن، گاهی فکر می‌کنم اگر غبطه خوردن کار درستی باشه فقط باید به حال یک‌دسته غبطه خورد؛ تمام اون کسانی که هنوز فکر میکنن زمام زندگی به دستشونه
[ شتاب کردم که بیاید، نیامد. ]
به منی که ساعت‌هایی که با آهنگ و هندزفری در گوش درس خوندم بیشتر از ساعت‌های بدون اون بوده، نگید در بهترین شرایط درس میخونی و هنر کردی، اون روز بابا در جواب غرهام گفت تو که تو بدترین شرایط هم درسِت رو می‌خونی، انگار که وظیفمه تحمل و سکوت و ادامه دادن. درس‌ها آسون نیست و این‌که شرایط هم آسون نباشه it's no fair at all خب. ولی چی عادلانه است؟ هیچی.
Mood.