با وجودی که تولدمه و دلم میخواست تولدنامه بنویسم و به آینده و رویاهام فکر کنم، دارم بیماری های کلیه میخونم. :)
همه چیز دست به دست هم داده که از مود منطقی خارج بشم، حتی این گرسنگی و نوتلای روی میز.
بر پلكان بيست سالگي ات ايستاده اي
بي بيست پله در پايين
بي هيچ آسمان در بالا
پله يي
بي نرده و
بي حفاظ ...
بي بيست پله در پايين
بي هيچ آسمان در بالا
پله يي
بي نرده و
بي حفاظ ...
"از اینجا به بعد میخوام فقط بشینم نگاه کنم ببینم قراره به کجا برسه، نگاهی سبک و فارغ از قضاوت، دست بردارم از این دست و پا زدن بی حاصل برای فهمیدن زندگی، برای تصور و خیال روزهای نرسیده و توصیفات کور گذشتهی رفته، چون معلوم نیست فردا کجا ایستاده باشم و از اونجایی که ایستادم دنیا چطور به نظر میاد." این قسمت برگرفته از متن های سبیدو میتونه کلمات تکرارشوندهی بیست و یک سالگیم باشه. که باور کنم ما فقط بهر تماشا اومدیم و بس.
کم کم دارم به تغییر نامِ رسالهام از " گشت و گذار بین آدمها" به "دلایل تنفر از زندگی بین آدمها" فکر میکنم.