تو فکرم میخواستم آلمانی رو شروع کنم، ویولن رو ادامه بدم، باشگاه برم. نیاز داشتم تجربه ی جدیدی رو آغاز کنم، در علایقم پیشرفت کنم، به اندام ایده آلم برسم. همه ی اینها برای اینکه کاری کنم حس بهتری پیدا کنم. ولی توانایی عملی کردن اینها خارج از ذهنم رو ندارم. به همین سادگی.
Forwarded from فاوانیا
مثل اونجوریه که اتیس میگفت: «اگه بهخاطر یه نفر که نمیخوادت از کرهی ماه رفتی بالا و بعد فهمیدی اون همچنان نمیخوادت، باهاش کنار بیا. خودتو پرت نکن پایین. چون اینجوری، فرصت بودن با آدمی که حاضره بهخاطرت از کرهی ماه بره بالا رو از دست میدی.» آدم به احترام شدنهایی که تو راهن، باید با خیلی نشدنها کنار بیاد.
سلام روح عزیز
من بندهی برنامهریزی هستم، تمام موفقیتهای ریز و درشتم رو مدیون همین برنامهریزیها هستم، کاری هست که درش مهارت دارم، بنویسم تا زمان معین چه باید بکنم و بعد تقسیمش کنم به بازههای کوتاه و قدم قدم پیش برم تا رسیدن به زمان معین. اما الان که حتی انگیزهی خارج شدن از تخت برای شام خوردن رو ندارم، هر برنامهریزیای بی معنی به نظر میرسه.
من بندهی برنامهریزی هستم، تمام موفقیتهای ریز و درشتم رو مدیون همین برنامهریزیها هستم، کاری هست که درش مهارت دارم، بنویسم تا زمان معین چه باید بکنم و بعد تقسیمش کنم به بازههای کوتاه و قدم قدم پیش برم تا رسیدن به زمان معین. اما الان که حتی انگیزهی خارج شدن از تخت برای شام خوردن رو ندارم، هر برنامهریزیای بی معنی به نظر میرسه.
بهم گفت تو عکسها فیست خستهاست، نمیتونست فرق بین چهرهی خسته و ناراحتم رو تشخیص بده.
این روزها از هرکسی که روح زندگی درش هست، خندههاش از گوشه ی چشماش معلومه و برق نگاش بُرّانه، فاصله میگیرم، آخه منو یاد خودم میندازه. یادِ خودی که دیگه نیستم.
تو آینه به خودم نگاه میکردم و دیدم کسی نیست که واقعا بیشتر از خودم مورد تایید خودم باشه، به این میگن خودخواهی؟ هرچی هست حسی هست که دارم. توی هر جمعی قرار میگیرم و پذیرفته نمیشم، دوست داشته نمیشم، میبینم که خودم هم نمیتونم اون جمع رو بپذیرم و دوست داشته باشم و کاملا متقابله.
بیا دست من رو بگیر ببر خیابون هفت تیر، بگو ببین اسم یه خیابون رو به خاطر تولد تو زدن. اصلا منو نبر جایی، فقط بیا بهم بگو که چقدر ارزشمندم، نه برای دنیا. برای تو.
من جذب آدمهای خودساخته میشم، آدمهایی که از سختیها به جایی رسیدن. هرچقدر هم میخواید از تاثیر شرایط بد بر روح و روانشون بگید، بازم جذابن.
سلام روح عزیز
دیشب پادکستی با مضمون در دههی سوم زندگی چه کنیم گوش دادم. آخه یک ماه، شایدم یک هفته است دارم به تموم شدن بیستسالگی فکر میکنم. همش نگرانم این دهه از زندگیم هم بگذره و مثل دهه قبلی احساس کنم چیزی از زندگی نفهمیدم و فقط یک سری راههای از قبل مشخص رو رفتم. احساس کنم زندگی نکردم. ولی هنوزم نمیدونم.
دیشب پادکستی با مضمون در دههی سوم زندگی چه کنیم گوش دادم. آخه یک ماه، شایدم یک هفته است دارم به تموم شدن بیستسالگی فکر میکنم. همش نگرانم این دهه از زندگیم هم بگذره و مثل دهه قبلی احساس کنم چیزی از زندگی نفهمیدم و فقط یک سری راههای از قبل مشخص رو رفتم. احساس کنم زندگی نکردم. ولی هنوزم نمیدونم.