امروز فیلم خشم و هیاهو رو دیدم، و فکر کردم نباید پیش روانپزشک رفت، چون مراجعه به روانپزشک و راونشناس هم داشتن پروندهی روانی محسوب میشه.
خوبه آدم هرچند وقت یکبار خودش رو در معرض اجتماع قرار بده تا مطمئن شه بهش تعلق نداره.
اگه بخواد نوعی جادو تو این دنیا باشه باید تلاش برای درک کردن یک نفر و به اشتراک گذاشتن چیزی باشه.
#BeforeSunrise
#BeforeSunrise
من دوست دارم نگاهش رو وقتی به اطراف نگاه میکنم روی خودم حس کنم.
#BeforeSunrise
#BeforeSunrise
تو فکرم میخواستم آلمانی رو شروع کنم، ویولن رو ادامه بدم، باشگاه برم. نیاز داشتم تجربه ی جدیدی رو آغاز کنم، در علایقم پیشرفت کنم، به اندام ایده آلم برسم. همه ی اینها برای اینکه کاری کنم حس بهتری پیدا کنم. ولی توانایی عملی کردن اینها خارج از ذهنم رو ندارم. به همین سادگی.
Forwarded from فاوانیا
مثل اونجوریه که اتیس میگفت: «اگه بهخاطر یه نفر که نمیخوادت از کرهی ماه رفتی بالا و بعد فهمیدی اون همچنان نمیخوادت، باهاش کنار بیا. خودتو پرت نکن پایین. چون اینجوری، فرصت بودن با آدمی که حاضره بهخاطرت از کرهی ماه بره بالا رو از دست میدی.» آدم به احترام شدنهایی که تو راهن، باید با خیلی نشدنها کنار بیاد.
سلام روح عزیز
من بندهی برنامهریزی هستم، تمام موفقیتهای ریز و درشتم رو مدیون همین برنامهریزیها هستم، کاری هست که درش مهارت دارم، بنویسم تا زمان معین چه باید بکنم و بعد تقسیمش کنم به بازههای کوتاه و قدم قدم پیش برم تا رسیدن به زمان معین. اما الان که حتی انگیزهی خارج شدن از تخت برای شام خوردن رو ندارم، هر برنامهریزیای بی معنی به نظر میرسه.
من بندهی برنامهریزی هستم، تمام موفقیتهای ریز و درشتم رو مدیون همین برنامهریزیها هستم، کاری هست که درش مهارت دارم، بنویسم تا زمان معین چه باید بکنم و بعد تقسیمش کنم به بازههای کوتاه و قدم قدم پیش برم تا رسیدن به زمان معین. اما الان که حتی انگیزهی خارج شدن از تخت برای شام خوردن رو ندارم، هر برنامهریزیای بی معنی به نظر میرسه.
بهم گفت تو عکسها فیست خستهاست، نمیتونست فرق بین چهرهی خسته و ناراحتم رو تشخیص بده.
این روزها از هرکسی که روح زندگی درش هست، خندههاش از گوشه ی چشماش معلومه و برق نگاش بُرّانه، فاصله میگیرم، آخه منو یاد خودم میندازه. یادِ خودی که دیگه نیستم.