بچهها یک هفته دیگه تولدمه، بیاین تا اون موقع دست یکی رو بگیرین بیارین تا 1K بشید، من خوشحال شم. :))
سلام روح عزیز
دارم خودم رو قانع میکنم که اینکه هیچ دلخوشیای ندارم مهم نیست، چون دلخوشی چیزی لازم برای زندگی نیست. انتظاری ساختهی ذهن ما توسط جامعه است. باشد که موفق شوم. وسط این درگیریها آهنگ جادهی هراز گوش میدم و خواص شیشه میخونم. اوضاع جالبی نیست. ولی خب همینه که هست.
دارم خودم رو قانع میکنم که اینکه هیچ دلخوشیای ندارم مهم نیست، چون دلخوشی چیزی لازم برای زندگی نیست. انتظاری ساختهی ذهن ما توسط جامعه است. باشد که موفق شوم. وسط این درگیریها آهنگ جادهی هراز گوش میدم و خواص شیشه میخونم. اوضاع جالبی نیست. ولی خب همینه که هست.
الان یادم اومد دو هفته پیش فیلم #500DaysOfSummer رو شروع کردم و اتفاقا دوسش هم داشتم، ولی نصفش رو بیشتر ندیدم در صورتی که فکر میکردم تمومش کردم. اینم در جواب اونهایی که میگن مگه رشتهات رو دوس نداری، پس چطور انگیزه نداری؟ دوست داشتن برای من انگیزهی کافی برای ادامه نیست. دوست داشتن هیچی نیست. خیلی وقته که نیست.
وسط زندگی روزمرهام، وسط درس خوندنهام، اون موقعی که پرش ذهنیم انقدر زیاد میشه که یه خط هم جلو نمیرم، کانالهام رو میخونم چون اون زمان دقیقا زمانیه که نیاز دارم کسی باهام حرف بزنه، کسی چیزی بگه که از جنس دغدغه و فکرهای خودم نباشه. و کسی نیست. کانالها و کتابها هستن.
Forwarded from فاوانیا
یه شبی که تیر بود و امتحانا تموم شده بود و خستگیها تموم شده بود و غم از دل برفته بود و زمان، ریتم آروم بعد از چروکیدگی رو داشت و خلوت بود زندگیم، نوشته بودم:
«هرباری که وسط جریانم و از نفس افتادم، به خودم میگم طوری نیست. فاصله که بگیری از این میدون، خوب میشی. به خودم میباورونم که این غبارگرفتگیها، ربطی به تو و نبودنت، نداره. مال پیچوتابهای روزگاره. الانی که دور از میدون نشستم و اوضاع بهقاعدهاست، طفلکی شدم ولی. غم تو دلمه و هیچی جز دوریت، تو بساطم ندارم که بهش گره بزنم. نه درس، نه کار، نه دوست و آشنا. دلم برات تنگ شده و خدا میدونه که چقدر سختمه وسط این خستگیدرکردنها، دل آدم برات تنگ بشه. همینجور قلنبه، نبودنت میمونه وسط. نمیدونم باید به چی بندش کنم».
«هرباری که وسط جریانم و از نفس افتادم، به خودم میگم طوری نیست. فاصله که بگیری از این میدون، خوب میشی. به خودم میباورونم که این غبارگرفتگیها، ربطی به تو و نبودنت، نداره. مال پیچوتابهای روزگاره. الانی که دور از میدون نشستم و اوضاع بهقاعدهاست، طفلکی شدم ولی. غم تو دلمه و هیچی جز دوریت، تو بساطم ندارم که بهش گره بزنم. نه درس، نه کار، نه دوست و آشنا. دلم برات تنگ شده و خدا میدونه که چقدر سختمه وسط این خستگیدرکردنها، دل آدم برات تنگ بشه. همینجور قلنبه، نبودنت میمونه وسط. نمیدونم باید به چی بندش کنم».
من به بودنش، بدونِ برایِ من بودنش، معتاد بودم، حالا که همین حضور کمرنگ هم نیست دارم علائم withdrawn نشون میدم.
سلام روح عزیز
فقط خسته ام، هم جسمی هم ذهنی. بیا فقط خسته باشیم. انقدر خسته که فکر نکنیم به آنچه گذشت.
فقط خسته ام، هم جسمی هم ذهنی. بیا فقط خسته باشیم. انقدر خسته که فکر نکنیم به آنچه گذشت.
امروز فیلم خشم و هیاهو رو دیدم، و فکر کردم نباید پیش روانپزشک رفت، چون مراجعه به روانپزشک و راونشناس هم داشتن پروندهی روانی محسوب میشه.
خوبه آدم هرچند وقت یکبار خودش رو در معرض اجتماع قرار بده تا مطمئن شه بهش تعلق نداره.