من توی تصمیمهای عادی زندگیم موندم، نمیدونم قراره چطوری این کار رو بکنم.
#TheResident
#TheResident
سلام روح عزیز
امروز سریال محبوبم رو تموم کردم. ترامپولین و کشتی وایکینگ سوار شدم و تا جایی که حنجرهام توانایی داشت جیغ زدم. استاد زبان آلمانی دانشگاه وقتی داشتم میگفتم "ایش لیبه دیش" پشت سرم بود و کل نقشههای اذیت کردنمون رو شنید و لبخند زنان دور شد. در اجتماعی از آدمهای نامحبوبم قرار گرفتم و فهمیدم قراره در قالب خوشگذرونی با آدمهای نامحبوبم زمانهای بیشتری رو در این اجتماع بگذرونم که نمیدونم خوشگذرونی میشه یا سوهان روحم. موقعیتهایی پیش اومد که فهمیدم چقدر از عدم توانایی در کنترل احساساتم و واکنش نامتناسب با کنش رنج میبرم. باید اینهارو یه کاری کنم. ذهنم درگیر شده و نمیتونم از بوی شامپو و خنکی موهام بعد از حموم لذت کافی رو ببرم. اتاق بغلی هم دارن راجع به اعتیادآور بودن یا نبودن علف حرف میزنن. همین.
امروز سریال محبوبم رو تموم کردم. ترامپولین و کشتی وایکینگ سوار شدم و تا جایی که حنجرهام توانایی داشت جیغ زدم. استاد زبان آلمانی دانشگاه وقتی داشتم میگفتم "ایش لیبه دیش" پشت سرم بود و کل نقشههای اذیت کردنمون رو شنید و لبخند زنان دور شد. در اجتماعی از آدمهای نامحبوبم قرار گرفتم و فهمیدم قراره در قالب خوشگذرونی با آدمهای نامحبوبم زمانهای بیشتری رو در این اجتماع بگذرونم که نمیدونم خوشگذرونی میشه یا سوهان روحم. موقعیتهایی پیش اومد که فهمیدم چقدر از عدم توانایی در کنترل احساساتم و واکنش نامتناسب با کنش رنج میبرم. باید اینهارو یه کاری کنم. ذهنم درگیر شده و نمیتونم از بوی شامپو و خنکی موهام بعد از حموم لذت کافی رو ببرم. اتاق بغلی هم دارن راجع به اعتیادآور بودن یا نبودن علف حرف میزنن. همین.
اثر انگشتم داره از بین میره و نمیدونم چرا. شاید مهم به نظر نیاد ولی وقتی هر روز صبح اثر انگشتت و خط خطی شدن و تحلیل رفتنش رو ببینی. شاید مثل من احساس کنی هویتت رو داری از دست میدی.
وقتی میگم واکنش نامناسب نشون میدم، منظورم مثل الان که برای از بین رفتن اثر انگشتم چشم هام اشکی شده. احتمالا بخاطر اتوپیک درماتیت باشه. ولی خب. بیا برای تحلیل رفتن اثر انگشتم غمین باشیم.
Forwarded from ضربان مغز
اوایل از قطع ارتباط احساساتم با وقایع اطراف و آدمها خوشحال بودم، نه رفتنی اذیتم میکرد نه اومدنی، حتی دیگه منتظر هم نبودم. زندگی توی خودم برام حسابی جذاب شده بود. حتی اگر میدیم دارم به کسی نزدیک میشم اتاق تاریکم رو بهش نشون میدادم میگفتم ببین من تهش برمیگردم اون تو، برو. انگار اینطوری به خودم و بقیه نشون داده بودم رییس کیه. یکم که گذشت دیدم هیچچیز نمیتونه بندم کنه، دیدم گاهی نیاز دارم یه چیزی نگهم داره، هرچی گشتم هیچی پیدا نکردم، معلق رها شده بودم. میخوام بگم “بی همه چیزی” شاید آدم رو سبک بکنه اما گاهی هم نیازه پاگیر کسی یا چیزی بشی، هرچند ته عادت و وابستگی عذابه ولی زندگی همین نیازهای گاه و بیگاهه.
کنترل احساسات، احساساتِ غم، شادی، عشق، عصبانیت، تنفر، درد، پوچی چیزیه که من کم دارم و باید روش تمرکز کنم.
آدمها abuseگر هستن، آدمها مجبورت میکنن موضعت رو ترک کنی، آدمها تورو آدم حساب نمیکنن، آدمها خودخواه و منفعت طلب هستن، آدمها برای رسیدن به منافعشون پا رو هرچیزی میذارن حتی گلوی تو. در زندگی با آدمها منطق هیچ جایی نداره، اینجا قوانین جنگل برپاست.
[ رساله ی زندگی در میان آدم ها ]
[ رساله ی زندگی در میان آدم ها ]
خودخواهیها تا وقتی به کسی آسیبی نرسونه اشکالی نداره ولی تقریبا همیشه آسیب میرسونه به کسی.