Gabbro
5.68K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
من خودم رو سرگرم عشق و احساسات کردم، مثل معتادی که ترجیح میده مواد مصرف کنه تا چیزی رو احساس نکنه، تا واقعیت هارو نبینه و از یه جایی به بعد دیگه نمیتونه ازش دست بکشه.
دلا دیوانه شو.
بهش گفتم عقلم میگه باید برم، باید خودم بشم. گفت هروقت برف اومد خودت بُشو. میدونست شیراز کم برف میاد. من هنوز منتظر برفم که خودم بشم.
یه ناشناس هست که خیلی راست میگه، میگه باید برم پیش یه روان‌شناس، میگه دارم خودم رو با عشق گول میزنم، میگه مهم چجوری مُردنه، باید به زور خودم رو از این منجلاب احساسات بکشم بیرون و بیام تو واقعیت و با منطقم زندگی کنم و درس بخونم تا پول دربیارم و خوب بمیرم، نه تو آشغالا. واقعا دلم میخواست این‌جوری با زندگی برخورد کنم. واقعا.
Hmm.
بیا این دو هفته رو سراپا منطق شو. ببین و بشنو و غیر منطق نگو. تا ببینیم چی میشه.
+هوم.
سلام روح عزیز
فرض کن یک سفر ۴ دقیقه‌ای تپ‌سی ۳۰ دقیقه طول کشیده باشه اونم این موقع شب، تو فرض می‌کنی ولی واقعا این اتفاق افتاده و من دلم برای راننده سوخته و سفر رو لغو نکردم، این دل و احساسات رو باید از ریشه کند داد سگ‌های بیابون بخورن. از این به بعد نامه‌ها جدی و بی احساس میشه. بله.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
جیم عزیز.))

من روزها را فقط می‌گذرانم و شبها را حتا نمی‌توانم بگذرانم دیگر. تحملم تمام شده. باقی چیزهایم هم.


نیما
با حمام و ماسک خوش‌رنگ و بادی اسپلش خوش‌بو و جزوه‌های زشت و مباحث نه چندان جذاب شب‌هامو سر می‌کنم.
من به اون‌جایی رسیدم که دیگه برای تابستون و تعطیلات نه شوقی دارم و نه برنامه‌ای. فقط نمیدونم این‌جا کجاست.
کتابی با عنوان در جستجوی زندگی منطقیِ زیبا، یا در جستجوی غیرممکن‌ها
Forwarded from I sing myself
صبح که از خواب پاشدم احساس سنگینی میکردم. مسواک زدم، صورتم رو خشک کردم و جلوی آینه وایسادم تا موهام رو شونه کنم، به خودم نگاه کردم و حس کردم علیرغم میلم به سکوت، دلم میخواد حرف بزنم. نه فقط حرف برای یک شنونده. دلم شنیدن یک راه حل میخواد که خودم هنوز نتونستم پیداش کنم، یا شاید پیدا کردم و نیاز به تایید دارم.
ولی بعد قیافه م آویزون شد. با خودم گفتم آخه کی حوصله داره یک ساعت تعریف کنه؟ کی حوصله داره مقدمه سازی کنه، استثناء ها رو یکی ‌یکی بگه یا چطور مختصر و مفید اصل داستان رو بگه؟ چطور ماجرایی که دو سال و نیمه طول کشیده رو خلاصه کنم؟ یا چطور احساساتم رو بگم وقتی رابطه م با کلمات خوب نیست؟ یا چطور بهش بگم خسته شدم از فکر زیاد تو این دو سال و اندی؟
باید بگم چه راه هایی رفتم و شکست خوردم و خودم رو تنبیه کردم و چه و چه و چه. و هنوز حل که نشده هیچ، دیگه دل زده م کرده و کاش میشد این مشکل رو کند انداخت دور.
اندازه ی یه انسان ۸۰ ساله خسته و غمگینم در مقابل این مشکل. انگار پس زمینه ی زندگیم شده این مشکل و من فقط دارم با یه مشت گل و بلبل میپوشونمش موقتی.
و من چقدر بیزارم از راه حل های موقتی.
و همه ش همین بود. فکر کنم میل به سکوتم بهتر باشه. این مشکل هم هر چقدر دلش میخواد کش بیاد.
251634
<unknown>
دختر شیرازی
@theGabbro
انحطاط روانی، حمله‌ی مغول‌های درون.
To you.
برای تو، حتی اگه باور نداشته باشی.
میگه خودت رو میکشی و بدون اینکه حواست باشه نجات میدی، میگه آگاهانه عمل نمیکنی. راس میگه باید بذارم بمیرم.
[ به کم قانعم نکن. ]
گزارشگر میگه "تلاش بچه‌ها برای جمع کردن توپ ستودنی بود ولی نرسیدن و امتیاز برای تیم مقابل ثبت میشه" من اون‌جایی دست کشیدم که تلاش‌هام ستودنی بودن، ولی به نرسیدن منتهی میشدن. من خستم از تلاش‌های ستودنی.
Forwarded from دیوانگارد
و اگر مرا فرصت آن بود تا دوباره زندگی کنم در جواب تو تنها سکوت می‌کردم، نادیده می‌انگاشتمت و از کنارت می‌گذشتم؛ چنانکه غریبه‌ای در گذر بر غریبه‌ای می‌گذرد.
سلام روح عزیز
همه‌چیز رو سپردم دست باد، خدا کنه هدایتش از من بهتر باشه.