همینطور که مشغول مردنم هستم بگم که چون نمیمیرم، باید قبل از تمام کارهام از خودم بپرسم این کار داره کمک میکنه که بدتر نشه؟ آره یه همچین چیزی رو میخواستم بگم.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
دو سه روزی هست که دارم سخت میگذرانمها. سخت. هیچ از سختیاش کم نمیشود و دارم فکر میکنم پس تا حالا چی یاد گرفتهام؟ نباید بالاخره چیزی بلد باشم که حالا به کمکام بیاید؟ چه کار کنم؟ از کی بپرسم؟ و به قول خانم دانشور: به کی تلفن کنم؟
آنتونی کمک کرد یه روزهایی برام لبخنددار بگذره، اینو نوشتم که وقتی رفت یادم نره بودنش برام لحظههارو قابل تحملتر کرده بود.
سلام روح عزیز
بیشتر از همیشه دنیایم از دنیای اطراف تفکیک شده، بیشتر از همیشه اینجا نیستم، آنجا هم نیستم، بیشتر از همیشه حضور دارم ولی نیستم.
بیشتر از همیشه دنیایم از دنیای اطراف تفکیک شده، بیشتر از همیشه اینجا نیستم، آنجا هم نیستم، بیشتر از همیشه حضور دارم ولی نیستم.
Forwarded from هلاهل
-زندگیم گره خورده به زلف، با پیچش پیچ میخورم، با صافیش خط به خط، حظ میکنم از زندگی.
+موهامو میپوشونما؟
-آره، اگه بهش باد بیوفته با همون باد میرم.
#تف_به_جبرجغرافیا
#گیسوکمند
#دلبر
#دلم_نوشت
@zahre_halahel
+موهامو میپوشونما؟
-آره، اگه بهش باد بیوفته با همون باد میرم.
#تف_به_جبرجغرافیا
#گیسوکمند
#دلبر
#دلم_نوشت
@zahre_halahel
همه ی چندصد فالورم رو هاید کردم تا فقط اون حرف هامو بشنوه، آخه با بقیه حرفی نداشتم، چه حرفی میتونستم با همکلاسیهایی که بهشون سلام هم نمیکنم داشته باشم، یا دوستهایی که آخرین باری که با هم حرف زدیم یادم نمیاد، ولی با اون همیشه حرف داشتم، به اندازه ی تمام سکوتهای بیست سالِ زندگیم حرف داشتم. ناراحت بودم دوست داشتم اون بدونه، خوشحال بودم دوست داشتم اون بدونه. اهمیتی نمیداد، جوابی نمیداد، التفاتی نمیکرد. ولی برای من مثل حرف زدن باهاش بود، من حرف بزنم، اون بشنوه. و همیشه فکر میکنم کِی بلخره حرفهام باهاش تموم میشه؟
من خودم رو سرگرم عشق و احساسات کردم، مثل معتادی که ترجیح میده مواد مصرف کنه تا چیزی رو احساس نکنه، تا واقعیت هارو نبینه و از یه جایی به بعد دیگه نمیتونه ازش دست بکشه.
بهش گفتم عقلم میگه باید برم، باید خودم بشم. گفت هروقت برف اومد خودت بُشو. میدونست شیراز کم برف میاد. من هنوز منتظر برفم که خودم بشم.
یه ناشناس هست که خیلی راست میگه، میگه باید برم پیش یه روانشناس، میگه دارم خودم رو با عشق گول میزنم، میگه مهم چجوری مُردنه، باید به زور خودم رو از این منجلاب احساسات بکشم بیرون و بیام تو واقعیت و با منطقم زندگی کنم و درس بخونم تا پول دربیارم و خوب بمیرم، نه تو آشغالا. واقعا دلم میخواست اینجوری با زندگی برخورد کنم. واقعا.
بیا این دو هفته رو سراپا منطق شو. ببین و بشنو و غیر منطق نگو. تا ببینیم چی میشه.
+هوم.
+هوم.
سلام روح عزیز
فرض کن یک سفر ۴ دقیقهای تپسی ۳۰ دقیقه طول کشیده باشه اونم این موقع شب، تو فرض میکنی ولی واقعا این اتفاق افتاده و من دلم برای راننده سوخته و سفر رو لغو نکردم، این دل و احساسات رو باید از ریشه کند داد سگهای بیابون بخورن. از این به بعد نامهها جدی و بی احساس میشه. بله.
فرض کن یک سفر ۴ دقیقهای تپسی ۳۰ دقیقه طول کشیده باشه اونم این موقع شب، تو فرض میکنی ولی واقعا این اتفاق افتاده و من دلم برای راننده سوخته و سفر رو لغو نکردم، این دل و احساسات رو باید از ریشه کند داد سگهای بیابون بخورن. از این به بعد نامهها جدی و بی احساس میشه. بله.