سلام روح عزیز
همین که هنوز خودم رو مجبور میکنم برایت هر شب نامه بنویسم، یعنی هنوز هستم. اینروزها به کارهایی که باید انجام دهم تا زندگی رو با زجر کمتری تحمل کنم فکر میکنم. و یکی از ساده ترین کارها، گفتن به درکهای بیشتر است. دیگری با آدمها مثل خودشان رفتار کردن است، مثل شکنجه برایشان میماند، حس خوشِ انتقام میدهد. فعلا همین.
همین که هنوز خودم رو مجبور میکنم برایت هر شب نامه بنویسم، یعنی هنوز هستم. اینروزها به کارهایی که باید انجام دهم تا زندگی رو با زجر کمتری تحمل کنم فکر میکنم. و یکی از ساده ترین کارها، گفتن به درکهای بیشتر است. دیگری با آدمها مثل خودشان رفتار کردن است، مثل شکنجه برایشان میماند، حس خوشِ انتقام میدهد. فعلا همین.
تصمیمِ درستی که خوشحالت نکنه، غلطه؟!
Anonymous Poll
43%
دقیقا.
36%
خیر، خیلیم درسته.
21%
اومدم نظرهارو ببینم.
سلام روح عزیز
اینروزها به نسبی بودن فکر میکنم. آخه همهچیز نسبیه، ولی ما به همین نسبیها هم بدجوری چسبیدیم و ول نمیکنیم چون می ترسیم بیفتیم وسط چیز بدتری. آره، منم چسبیدم به آرامشِ نسبیِ پر از غمم و حاضر نیستم ذرهای فاصله بگیرم تا شاید شادی، سقوط آزادی نباشه. ولی کی میتونه بگه این اشتباهه؟ هیچ درست و غلطی وجود نداره، همهچیز نسبیه.
اینروزها به نسبی بودن فکر میکنم. آخه همهچیز نسبیه، ولی ما به همین نسبیها هم بدجوری چسبیدیم و ول نمیکنیم چون می ترسیم بیفتیم وسط چیز بدتری. آره، منم چسبیدم به آرامشِ نسبیِ پر از غمم و حاضر نیستم ذرهای فاصله بگیرم تا شاید شادی، سقوط آزادی نباشه. ولی کی میتونه بگه این اشتباهه؟ هیچ درست و غلطی وجود نداره، همهچیز نسبیه.
Forwarded from هلاهل
شاید که عشق هدیه ابلیس است؛ اندوه اگر سزای وفا باشد
شاید "اگر" شکوفه نومیدیست؛ شاید که مرگ هستی ما باشد
شعر از نصرت رحمانی
@zahre_halahel
شاید "اگر" شکوفه نومیدیست؛ شاید که مرگ هستی ما باشد
شعر از نصرت رحمانی
@zahre_halahel
Forwarded from That's all folks! (Nima)
وقتی از وودی آلن پرسیدن چته چه مرگته اینقد فیلم میسازی یه مشت چرت و پرت گفت و بعد اضافه کرد که تو تیمارستان به دیوونهها از این رنگانگشتیها میدن که نقاشی کنن و سرشون گرم بشه و کار دست خودشون ندن. منم فکر کردم بهتره سرم گرم باشه که کار دست خودم ندم.
حالا به نظر من هم بهترین کار برای این که از افسردگی، پوچی یا هر فکر فلجکنندهای بیرون بیاییم اینه که مدام خودمون رو مشغول یه کاری بکنیم. چون راه دیگهاش انگیزهاس که شکر خدا هیچکدوم نداریم انگار. پس میمونه این مشغولیت تمام وقت برای فرار از فکر کردن. حالا اگر میبینید من مدام اینجا رو به روز میکنم و جواب پیامها رو میدم درواقع دارم سر خودمو گرم میکنم چون کافیه گوشی رو بذارم زمین و اونوقت ببینم سیزیفی هستم که بالای کوه ایستاده و سنگ بزرگش داره قل میخوره میره پایین. و تو رو خدا نگین سیزیف رو نمیشناسین!
حالا به نظر من هم بهترین کار برای این که از افسردگی، پوچی یا هر فکر فلجکنندهای بیرون بیاییم اینه که مدام خودمون رو مشغول یه کاری بکنیم. چون راه دیگهاش انگیزهاس که شکر خدا هیچکدوم نداریم انگار. پس میمونه این مشغولیت تمام وقت برای فرار از فکر کردن. حالا اگر میبینید من مدام اینجا رو به روز میکنم و جواب پیامها رو میدم درواقع دارم سر خودمو گرم میکنم چون کافیه گوشی رو بذارم زمین و اونوقت ببینم سیزیفی هستم که بالای کوه ایستاده و سنگ بزرگش داره قل میخوره میره پایین. و تو رو خدا نگین سیزیف رو نمیشناسین!
یه شب دیگه هم صبح شد و نخوابیدی.
تو آینه به خودم لبخند میزنم. قرمزی چشمهام رو بررسی میکنم. یه قوی باش میگم و فکر میکنم که چیه زندگی؟ کاش توی مسیر خوابم ببره و نخوام به جواب این سوال فکر کنم.
تو آینه به خودم لبخند میزنم. قرمزی چشمهام رو بررسی میکنم. یه قوی باش میگم و فکر میکنم که چیه زندگی؟ کاش توی مسیر خوابم ببره و نخوام به جواب این سوال فکر کنم.
سلام روح عزیز
همین الان یکی بهم گفت شما از زیبایی خوبی برخوردار هستید، قدر خودتون رو بدونید. یه لحظه یاد رمان های دوران نوجوانی افتادم و یادم رفت زندگی. آره، زندگی به همون مزخرفی که بود هست، حتی کمی مزخرفتر.
همین الان یکی بهم گفت شما از زیبایی خوبی برخوردار هستید، قدر خودتون رو بدونید. یه لحظه یاد رمان های دوران نوجوانی افتادم و یادم رفت زندگی. آره، زندگی به همون مزخرفی که بود هست، حتی کمی مزخرفتر.
Forwarded from کهْژوان
آدمایی که خودکشی میکنن واضحه که از مرحله ی فکر کردن به خودکشی رد شدن.
چیزی که خیلی از ما به عنوان اطرافیان اون شخص نمیدونیم اینه که، آدما وقتی به خودکشی فک میکنن خیلی منتظر میمونن. خیلی فرصت میدن به دنیا، به ما، که متوجهشون بشیم. که یه نفر، فقط یه نفر به حقیقی ترین حالت ممکن دردشون رو بفهمه. یا حتی فقط به حقیقی ترین حالت، گوشِ شنوا بشه برای اون درد.
آدمایی که به خودکشی فک میکنن، خیلی جاها اومدن باهامون حرف بزنن و ما متوجهشون نشدیم. ما فرصت حرف زدن ندادیم بهشون. ما نشنیدیم.
و همیشه بعد از مرگ اون شخصه که همه میگن چرا نیومد به خودم بگه دردشو.
اومد، تو ندیدی. تو نذاشتی شکل اومدن شه.
چیزی که خیلی از ما به عنوان اطرافیان اون شخص نمیدونیم اینه که، آدما وقتی به خودکشی فک میکنن خیلی منتظر میمونن. خیلی فرصت میدن به دنیا، به ما، که متوجهشون بشیم. که یه نفر، فقط یه نفر به حقیقی ترین حالت ممکن دردشون رو بفهمه. یا حتی فقط به حقیقی ترین حالت، گوشِ شنوا بشه برای اون درد.
آدمایی که به خودکشی فک میکنن، خیلی جاها اومدن باهامون حرف بزنن و ما متوجهشون نشدیم. ما فرصت حرف زدن ندادیم بهشون. ما نشنیدیم.
و همیشه بعد از مرگ اون شخصه که همه میگن چرا نیومد به خودم بگه دردشو.
اومد، تو ندیدی. تو نذاشتی شکل اومدن شه.
یه زمانهایی مثل الان که گُمم، گم به این معنا که تصمیمها، رفتارها و فکرهای خودم هم مورد تایید خودم نیست، انگار نه انگار که برای هرکدوم چقدر فکر کردم و چقدر سعی کردم بهترین برای من باشن و فقط گم شدم بین شخصیت های مختلف دورم، دلیلش هم بودن طولانی در اجتماعِ متفاوت با خودم هست. رو میارم به جواب تستهای شخصیت شناسیای که قبلا انجام دادم تا یادم بیاد اگه این تصمیم رو گرفتم دلیلش چی بوده، میدونی سخته، هی خودت رو گم کنی، هی خودت رو یادت بره، هی بخوای خودت رو به خودت بشناسونی. کاش میشد با یک زره ضداجتماعی قدم بزنم تو این اجتماع، زرهای که نه من کسی رو ببینم و بشنوم و نه اونا منو ببینن و بشنون.
چیزی که توی توضیح شخصیتم نوشته شده رو نمیدونم ولی خودم میدونم باید مُدام برای راضی نگه داشتن خودم تلاش کنم و مُدام گاهی تبدیل به هر لحظه میشه. میدونی چیه، وقتی میگم خستهام، خستهام از خودم. بعد از زندگی.