مامان من خیلی بهت اهمیت میدم، در واقع تنها کسی هستی که بهش اهمیت میدم. شاید زیاد دیده نشه، شاید چون بیشتر توی ذهنم میگذره. نه فقط این، همه چیز توی ذهنم میگذره. این دفعه باهات راجع بهش حرف نزدم. حرف زدن هامون وقتی نتیجه داشت که خودم فکر میکردم کمک میکنه. الان اما حس میکنم چیزی کمک نمیکنه. این دفعه که تو این وضعیت قرار گرفتم، وضعیت بیزاری و بی حسی به همه چیز. هیچ دلیل، تلنگر، حرف، نگاهی نداشت قبلش. انگار همین که نفس می کشم کافی باشه برای تنفرم از زنده بودن. قبلا حس میکردم دنیا به این صورتی که هست منو راضی نمیکنه، اما الان میبینم مشکل دنیا نیست. مشکل خودمم. بیرون رفتن، نمره های خوب، ویولن، ورزش، کتاب، فیلم، هیچی. هیچی بهم هیچ حس بهتری نمیده. فقط دلم میخواد تموم شه. تموم شم.
+ شاید چوم برای فرستاده شدن، زیاد مناسب نبود، اینجا فرستادمش.
+ شاید چوم برای فرستاده شدن، زیاد مناسب نبود، اینجا فرستادمش.
سلام روح عزیز
نمیدونم از چی باید باهات حرف بزنم. شمارش معکوسی برای آنتونی شروع کردم، شمارش معکوس برای بستن در، امشب هم چراغ رو خاموش کردم، که ندونه هستم. بقیهی چیزها مثل قبله. درس، فیلم، خواب، حسم به زندگی، همهچیز مثل قبله.
نمیدونم از چی باید باهات حرف بزنم. شمارش معکوسی برای آنتونی شروع کردم، شمارش معکوس برای بستن در، امشب هم چراغ رو خاموش کردم، که ندونه هستم. بقیهی چیزها مثل قبله. درس، فیلم، خواب، حسم به زندگی، همهچیز مثل قبله.
گذشته هیچ وقت تنهات نمیذاره و بخاطر آینده، حال رو فدا میکنی. میبینی برکت از لحظه رفته. چون ما بزرگ شدیم دخترجون.
من اونی بودم که از اینکه کسی دیر بیاد سر قرار ناراحت میشدم تا اینکه خودم شدم اونی که دیر میره و دیگه ناراحت نمیشدم. این روش رو باید تعمیم بدم به بقیهی ناراحت شدنهای زندگیم.
پرسید چرا از گفتگوهای "تکراری" خوشت نمیاد. با وجود اینکه جواب در سوال مستتر بود، گفتم چون هیچ فایدهای ندارن. ولی چی فایده داره؟ هیچی.
سلام روح عزیز
همین که هنوز خودم رو مجبور میکنم برایت هر شب نامه بنویسم، یعنی هنوز هستم. اینروزها به کارهایی که باید انجام دهم تا زندگی رو با زجر کمتری تحمل کنم فکر میکنم. و یکی از ساده ترین کارها، گفتن به درکهای بیشتر است. دیگری با آدمها مثل خودشان رفتار کردن است، مثل شکنجه برایشان میماند، حس خوشِ انتقام میدهد. فعلا همین.
همین که هنوز خودم رو مجبور میکنم برایت هر شب نامه بنویسم، یعنی هنوز هستم. اینروزها به کارهایی که باید انجام دهم تا زندگی رو با زجر کمتری تحمل کنم فکر میکنم. و یکی از ساده ترین کارها، گفتن به درکهای بیشتر است. دیگری با آدمها مثل خودشان رفتار کردن است، مثل شکنجه برایشان میماند، حس خوشِ انتقام میدهد. فعلا همین.