سلام روح عزیز
سنگینی روحم زیاد شده، تمایل به سکونم زیادتر. چیزی برای گفتن ندارم. وقتی حرف میزنم، با هر کلمه حس میکنم دارم نشون میدم که درونم چه خبره و نمیخوام.
سنگینی روحم زیاد شده، تمایل به سکونم زیادتر. چیزی برای گفتن ندارم. وقتی حرف میزنم، با هر کلمه حس میکنم دارم نشون میدم که درونم چه خبره و نمیخوام.
بهتون نگم که هرشب برای اینکه یه روز دیگه گذشت و خودم رو نکشتم یه نگاه معنادار به خودم تو آینه میکنم؟
مامان من خیلی بهت اهمیت میدم، در واقع تنها کسی هستی که بهش اهمیت میدم. شاید زیاد دیده نشه، شاید چون بیشتر توی ذهنم میگذره. نه فقط این، همه چیز توی ذهنم میگذره. این دفعه باهات راجع بهش حرف نزدم. حرف زدن هامون وقتی نتیجه داشت که خودم فکر میکردم کمک میکنه. الان اما حس میکنم چیزی کمک نمیکنه. این دفعه که تو این وضعیت قرار گرفتم، وضعیت بیزاری و بی حسی به همه چیز. هیچ دلیل، تلنگر، حرف، نگاهی نداشت قبلش. انگار همین که نفس می کشم کافی باشه برای تنفرم از زنده بودن. قبلا حس میکردم دنیا به این صورتی که هست منو راضی نمیکنه، اما الان میبینم مشکل دنیا نیست. مشکل خودمم. بیرون رفتن، نمره های خوب، ویولن، ورزش، کتاب، فیلم، هیچی. هیچی بهم هیچ حس بهتری نمیده. فقط دلم میخواد تموم شه. تموم شم.
+ شاید چوم برای فرستاده شدن، زیاد مناسب نبود، اینجا فرستادمش.
+ شاید چوم برای فرستاده شدن، زیاد مناسب نبود، اینجا فرستادمش.
سلام روح عزیز
نمیدونم از چی باید باهات حرف بزنم. شمارش معکوسی برای آنتونی شروع کردم، شمارش معکوس برای بستن در، امشب هم چراغ رو خاموش کردم، که ندونه هستم. بقیهی چیزها مثل قبله. درس، فیلم، خواب، حسم به زندگی، همهچیز مثل قبله.
نمیدونم از چی باید باهات حرف بزنم. شمارش معکوسی برای آنتونی شروع کردم، شمارش معکوس برای بستن در، امشب هم چراغ رو خاموش کردم، که ندونه هستم. بقیهی چیزها مثل قبله. درس، فیلم، خواب، حسم به زندگی، همهچیز مثل قبله.