احساس میکردم شباهت اندکی دارم با کسی که آمادهی بالا رفتن از نردبان کار و زندگی است. حتی کمتر از الکترونی که در حال رسیدن به سرعت لازم برای فرار به دنیایی غریب و پرشور است.
آدمی به عادت یاد میگیرد که شناور بماند، شنا کند، حتی لذت ببرد، با پرستارها، دکترها و کسان دیگری که به همین کَلک میچسبند و در همین موج گرفتارند، یکی میشود.
میترسیدم در حال فرو رفتن در قالبی باشم که تولستوی از یک پزشک ارائه داده است. گرفتار صورت گراییِ پوچ و تمرکزِ صرف بر درمان متداول بیماریها و فراموش کردنِ معنای والاترِ انسانیت.