وقتهایی سخت میشه قدم گذاشتن در راه خودت که راهی نداری. اینجور مواقع ترجیح میدم جایی نرم، فقط بشینم. میدونی چی میگم؟
بازخورد منفیای از برخوردِ اجتماعی یا بهتر توصیفش کنم سکوتِ اجتماعیایم گرفتم. تا حالا به چوب بستنی و بز تشبیه شدید؟!
همه فکر میکنند اتفاقات میافتند تا ما از آنها درس بگیریم و تجربه کسب کنیم، انگار قطع شدن پا برای یاد گرفتنِ زندگی بدون پا باشد. منطقیست؟!
قبلا فکر میکردم توانایی گوش دادن به اتاق سرد آبی برام سخت باشه، انقدر سخت که نمیتونستم با ترس گوش دادنش رو به رو بشم. آخه تو توضیحش نوشته شده "...روایتی است در چهار فصل از چندین نامه عاشقانه یک دیوانه آزرده حال، برای معشوقی که برای همیشه رفته است. مردی که انگار از پس اندوهش بر نمی آید و واژه ها راه نفسش را بسته اند، شرح شوریدگی، جنون، دلبستگی و ویرانی بعد از فراق..."، این وصف حال من هم هست. امروز قسمت یک رو پلی کردم، هیچ حسی بهم نداد.
من همیشه دلم میخواست باهاش حرف بزنم، همیشه ی همیشه. الان؟ آخرین بار که خیلی خیلی دلم خواست باهاش حرف بزنم، بهم گفت میدونی چندسال وقت داشتی بری؟ ( دلش میخواست برم ) بهش گفتم تا حالا عاشق شدی؟ گفت خب؟ ( عاشق شده بود ). از اون مکالمه به بعد انگار وجود نداشته باشم، نمیتونستم که بخوام که باهاش حرف بزنم.
به قول مامانم، باز بیکار شدم.
هر وقت بیماری جدیدی رو به خودم نسبت میدم، یا هر بار از اون میگم، اینو بهم میگه. انگار که اونم یه بیماری نسبت داده شده به من باشه.
هر وقت بیماری جدیدی رو به خودم نسبت میدم، یا هر بار از اون میگم، اینو بهم میگه. انگار که اونم یه بیماری نسبت داده شده به من باشه.