مردم گریزی یا تنفر از همکلاسی یعنی من میتونستم صبر کنم با همکلاسیهام تاکسی بگیرم تا پول کمتری بدم ولی ترجیح دادم هرچه سریعتر فرار کنم.
❤🔥1
برای خود این هفتهام نوشتم،
فقط قدم در راه خودت بذار که آرامش تو در اینه.
توصیهی مزخرف ولی حسابشدهایه.
فقط قدم در راه خودت بذار که آرامش تو در اینه.
توصیهی مزخرف ولی حسابشدهایه.
Forwarded from در غیاب آبیها
ده فرمان:
۱-به صدای باد که میپیچد لای برگ درختان بلند، گوش کن.
۲-اسم آدمهایی که از زندگیات رفتهاند را زمزمه کن.
۳-زل بزن به تاریکی و حرکتش را در انتهای خیابان دنبال کن.
۴-روی سقف سفید و بدون لکه، تنهایی را تماشا کن.
۵-خودت را برای تلخترین خاطره زندگیات ببخش.
۶-مطمئن باش که واقعبینی بهتر از امید بستن بیهوده است.
۷-چیزهایی را فقط برای خودت نگه دار، مثل یک راز، یک تجربه رازآلود.
۸-زل بزن به دستهایت و حالت انگشتها و رد تجربهها و اندوهها را در آنها دنبال کن.
۹-توضیح نده، بعضی شکافها هیچجوره پر نمیشوند.
۱۰-از آدمهای پرحرف دوری کن.
۱-به صدای باد که میپیچد لای برگ درختان بلند، گوش کن.
۲-اسم آدمهایی که از زندگیات رفتهاند را زمزمه کن.
۳-زل بزن به تاریکی و حرکتش را در انتهای خیابان دنبال کن.
۴-روی سقف سفید و بدون لکه، تنهایی را تماشا کن.
۵-خودت را برای تلخترین خاطره زندگیات ببخش.
۶-مطمئن باش که واقعبینی بهتر از امید بستن بیهوده است.
۷-چیزهایی را فقط برای خودت نگه دار، مثل یک راز، یک تجربه رازآلود.
۸-زل بزن به دستهایت و حالت انگشتها و رد تجربهها و اندوهها را در آنها دنبال کن.
۹-توضیح نده، بعضی شکافها هیچجوره پر نمیشوند.
۱۰-از آدمهای پرحرف دوری کن.
سلام روح عزیز
هیچ حسی ندارم. پس از انجام شدهها حرف میزنم. امتحان قلب نفر چهارم کلاس شدم. بحثهای طولانی پیرامون رابطه داشتن یا نداشتن داشتم، که به هیچ نتیجهای هم نرسید و بابت فکرهاش اذیتم. نیم ساعت پیادهروی امروز رو انجام دادم. دو قسمت the resident و دو قسمت Chernobyl دیدم. رم، شهر ابدی گوش دادم و میدونی من عاشق رُم هستم. در مورد تصمیمهای زندگیم مرددم. احساس میکنم به جای درس خوندن و کار کردن در کنار زندگی، دارم درس میخونم در کنارش زندگی. شایدم درستش همینه. زندگی کردن یعنی چی آخه؟!
هیچ حسی ندارم. پس از انجام شدهها حرف میزنم. امتحان قلب نفر چهارم کلاس شدم. بحثهای طولانی پیرامون رابطه داشتن یا نداشتن داشتم، که به هیچ نتیجهای هم نرسید و بابت فکرهاش اذیتم. نیم ساعت پیادهروی امروز رو انجام دادم. دو قسمت the resident و دو قسمت Chernobyl دیدم. رم، شهر ابدی گوش دادم و میدونی من عاشق رُم هستم. در مورد تصمیمهای زندگیم مرددم. احساس میکنم به جای درس خوندن و کار کردن در کنار زندگی، دارم درس میخونم در کنارش زندگی. شایدم درستش همینه. زندگی کردن یعنی چی آخه؟!
وقتهایی سخت میشه قدم گذاشتن در راه خودت که راهی نداری. اینجور مواقع ترجیح میدم جایی نرم، فقط بشینم. میدونی چی میگم؟
بازخورد منفیای از برخوردِ اجتماعی یا بهتر توصیفش کنم سکوتِ اجتماعیایم گرفتم. تا حالا به چوب بستنی و بز تشبیه شدید؟!
همه فکر میکنند اتفاقات میافتند تا ما از آنها درس بگیریم و تجربه کسب کنیم، انگار قطع شدن پا برای یاد گرفتنِ زندگی بدون پا باشد. منطقیست؟!
قبلا فکر میکردم توانایی گوش دادن به اتاق سرد آبی برام سخت باشه، انقدر سخت که نمیتونستم با ترس گوش دادنش رو به رو بشم. آخه تو توضیحش نوشته شده "...روایتی است در چهار فصل از چندین نامه عاشقانه یک دیوانه آزرده حال، برای معشوقی که برای همیشه رفته است. مردی که انگار از پس اندوهش بر نمی آید و واژه ها راه نفسش را بسته اند، شرح شوریدگی، جنون، دلبستگی و ویرانی بعد از فراق..."، این وصف حال من هم هست. امروز قسمت یک رو پلی کردم، هیچ حسی بهم نداد.
من همیشه دلم میخواست باهاش حرف بزنم، همیشه ی همیشه. الان؟ آخرین بار که خیلی خیلی دلم خواست باهاش حرف بزنم، بهم گفت میدونی چندسال وقت داشتی بری؟ ( دلش میخواست برم ) بهش گفتم تا حالا عاشق شدی؟ گفت خب؟ ( عاشق شده بود ). از اون مکالمه به بعد انگار وجود نداشته باشم، نمیتونستم که بخوام که باهاش حرف بزنم.
به قول مامانم، باز بیکار شدم.
هر وقت بیماری جدیدی رو به خودم نسبت میدم، یا هر بار از اون میگم، اینو بهم میگه. انگار که اونم یه بیماری نسبت داده شده به من باشه.
هر وقت بیماری جدیدی رو به خودم نسبت میدم، یا هر بار از اون میگم، اینو بهم میگه. انگار که اونم یه بیماری نسبت داده شده به من باشه.